خرید بک لینک

نگاهم کرد و گفت: می دونی رنج کشیدنت از چیه؟ و بعد در حالی که پک عمیقی به سیگار اشنویش میزد ادامه داد: پسر جون تو به آن چیزایی که نباید بسیار می اندیشی. با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم: سرم بازار مسگرهاست, اگه خودمم بخوام نمی تونم نشنوم. دلم مدام با خودش حرف می زنه هی میگه هی میگه, منم از بس که میشنوم چنگی بهش می زنم و تشر میرم بهش و میگم دیگه بسه دیونم کردی. اینو که میگم کمی آروم میگیره اما... دوباره با لبخندی معنا دار پکی به سیکارش زد و به آرامی تفاله

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 17:24

صفحه بندی