
هی چشمم به طاق شکسته پل قدیمی میخورد که در طول ایام در هم شکسته شدند و علف هایی چند در اطرافش روییده اند آدمی نمی داند که در لابلای این آجر شکسته ها چه داستانهایی نهفته است که ریشه در تاریخ این دیار کهن دارند اما با شاخ و برگهایی از جنس اساطیر و یکی از آنها داستان طاهر و زهره است که برگی از تاریخ فلکور گیلان بر ما نمایان می شود. در میان آب های خروشان سپید رود بر کناره شرقی آن در کناره ده لویه از توابع رودبار بقایای پل و قلعه ای بوده که حالا اثر چندانی از آن باقی نمانده و مصالح آن بقدری ستپر و سخت بود که تحمل جریان شدید سپید رود را به خصوص در دوران پر آبیش داشته و آن هم فقط بخاطر این بود که آن بنا ریشه در دوران ساسانی داشته و مصالحی که مهندسان دوره ساسانی ابداع کرده بودند بقدری سفت و محکم بود که حتی در برخورد با آب سفتر و محکمتر نیز می شد. گواه آن پل هایی هست که امروز با صلابت پا برجا مانده اند. مسافران تهران شاید چشمشان به این قلعه که معروف به قلعه دختر بود خورده اما بی گمان توجه چندانی به آن نکرده اند. اما این قلعه افسانه ای غم انگیز در دل خود دارد که گفتن آن بدور از لطف نیست. روایت است که این بنا کاخ و قصرحاتم شاه یا ( حتم شاه) بود که برای ایستادگی در برابر هجوم تندآبهای سپید رود دماغه ای برایش ساخته بودند و در کناره این دماغه بدلیل سرعت بالای آب همواره گردابهای سهمناکی ایجاد می شد. و در پایین دست قلعه که آب شکسته می شد منطقه ای وجود داشت که آب آرام می گرفت و جاهایی تعبیه شده بود که قایق ها بتوانند در آن پهلو بگیرند. این قلعه که از ساروج و آجر پخته ساخته شده بود از استحکام زیادی برخوردار بود و در آن راه روهایی دراز با اتاق های مختلف برای هر کاری تعبیه شده بود. و در کناره دیگر قلعه پل های متحرکی وجود داشت که در دوران آرامی آب بکار گرفته می شد. به هر حال این قلعه در کنار ده لویه که دهی آباد و بزرگ بود قرار داشت و حاتم شاه هم با اقتدار بر آن حکمفرمایی می کرد. حاتم شاه دختری داشت بنام زهره و برادرش احمد که وزیرش هم بود پسری داشت بنام طاهر. و این دو هر روز با مربیان خود برای درس خواندن از قلعه بیرون می آمدند تا به مسجد بروند. چند سالی از درس خواندنشان گذشته بود و زهره و طاهر هم تقریبا بزرگ شده بودند. زهره دختر زیبا و دلفریبی شده بود و طاهر هم جوانی برومند رشید و خوش سیما و خوش اندام و بسیار خوشخوکه همه اطرافیان او را دوست داشتند و اغلب صحبت از ادب و بزرگمنشی او در جمع می شد. این دختر عمو و پسر عمو دلداه هم بودند و در مکتب خانه طوری می نشستند که روبروی هم باشند و از دیدن هم لذت ببرند. ملا از این موضوع با خبر شد و جایشان را عوض کرد تا این دو دلداه نتوانند همدیگر را ببینند. چند روزی از این ماجرا گذشت و این دو دلداده که از این کار ملا غمگین بودند در راه برگشت طاهر به زهره پیشنهاد داد که در روز بعد قبل از کلاس نخی از زیر حصیر و گلیم بین خود رد کنند و هر زمان حواس ملا به آنها نبود و با تکان داده نخ بتوانند همدیگر را ببینند که از این کار هم ملا باخبر شد و خبر را به حاتم شاه رساند و حاتم شاه دیگر زهره را به مکتب نفرستاد و گفت دختر همین قدرکه بداند بس است. از آن پس دیدار زهره و طاهر به ماه افتاد و بجز در اعیاد و یا مراسمات رسمی بود که می توانستند یکدیگر را ببینند البته آن هم از راه دور. این وضع برای هر دو کشنده و دردناک بود. ندیمه زهره زنی سالمند و مورد اعتماد بود بنام رباب که زهره بسیار او را دوست می داشت و او هم زهره را چون دختر خود می دید و دوستش داشت. طاهر دیگر جوانی برومند شده بود و از تمام فنون رزمی آگاه بود و در شنا هم از تمام جوانان هم سن خود برتر و می توانست در آبهای خروشان سپید رود طوری شنا کند که گویی در آبی راکد شنا می کند. طاهر بناچار موضوع دلدادگی خود به زهره را با پدر در میان گذاشت و پدر که خود آرزوی داماد کردن طاهر به زهره را داشت موضوع خواستگاری را به برادر خود حاتم شاه در میان گذاشت. اما حاتم شاه درصدد بود که زهره را به پسر یکی از حاکمان همجوار به زنی بدهد تا روابط دو ملک استحکام بیشتری یابد. اما احمد وزیر از این نیت حاتم شاه خبر نداشت و زمانی که برای تقدیم مالیات و گذارش مراودات ملک به نزد حاتم شاه رفت موضوع خواستگاری را هم با او در میان گذاشت. حاتم شاه با شنیدن این خبر رو به برادر کرد و گفت: برادر عزیز طاهر جوانی بسیار شایسته و در خور ارزش است اما چه کنم که مصالح ملکم به من اقتضاء میکند که زهره را به کس دیگر بدهم تو که می دانی سردار سلیم جوانی است سلحشور و جنگاور و سپاه گرانی هم دارد و خواستگار زهره اما به او هم جواب رد داده ام و گفته ام که زهره را برای پسر حاکم همسایه کاندید کرده ام و اگر بخواهم زهره را به طاهر بدهم او از من رنجیده خواهد شد و از من روی برخواهد گرداند و ما سرداری به شجاعت او را از دست خواهیم داد. احمد وزیر استدلال برادر را قبول کرد به خانه آمد و موضوع را به طاهر گفت و طاهر با شنیدن خبر پدر به قدری رنجید که از خانه بیرون نمی آمد و در خانه زانوی غم در بغل گرفته بود و در خلوت خود اشک می ریخت. روزی که در اطراف قله حاتم شاه می چرخید چشمش به گردابی که در زیر منزلگاه زهره در جریان بود افتاد و فکری مثل برق به ذهنش رسید با خودش فکر کرد که چطور می تواند از بستر سپید رود شنا کند و از کنار گرداب رد شود تا خود را به زیر منزلگاه زهره برساند. چند بار که این فکر را با خود تکرار کرد رفت تا رباب ندیمه زهره را ببیند. بر حسب اتفاق رباب را در بیرون قلعه دید و گفت به زهره خبر برسان که هر از گاهی در برخی از شبها معین کند تا او بتواند زهره را در داخل منزلگاهش ببیند. رباب با شنیدن این حرف با تشر رو به طاهر کرد و گفت مگر دیوانه شدی؟ می دانی حاتم شاه بفهمد چه می شود؟ اما چون زهره را دوست داشت و خبر دلدادگی آنها را هم می دانست این خبر را به زهره رساند و زهره هم به دیدن طاهر موافقت کرد و قرار شد که کلون دربی را که به منزلگاه زهره باز می شد را نیاندازند. و طاهر از آن شب با شنا خود را به درب می رساند و به دیدار زهره می رفت و تا پاسی از نیمه شب به راز نیاز عاشقانه مشغول می شدند و دوباره از همان راه بر می گشت و رباب هم بعد از آمدن طاهر به اتاق خود می رفت و آن دو دلداده را تنها می گذاشت. اما یکی از خدمه که با رباب بد بود این ماجرا را می بیند و خبر را به حاتم شاه می رساند. و حاتم شاه با تشر از او می پرسد به غیر از من این موضوع را به کس دیگری هم گفته ای؟ مرد با ترس گفت نه و حاتم شاه انعامی به او داد و تاکید کرد که با هیچکس از این موضوع حرفی نزند. شب که طاهر از همه جا بی خبر خود را به اتاق زهره رسانده بود همان خدمتکار چفت درب را آرام از پشت بست و چفت صدای کوچکی کرد و خدمتکار به سمت اتاق حاتم شاه رفت تا به او اطلاع دهد. اما کمی مردد بود که آیا به سلطان بگوید یا نه که همین تامل به زهره فرصت داد تا به طاهر بگوید که پدرش از جریان با خبر شده و اگر به اتاق بیاید و تو را ببیند بدون درنگ تو را خواهد کشت و من بدون تو قطعا خودم را زند نگه نخواهم گذاشت. طاهر گفت بگذار از همین پنجره خودم را به آب بیاندازم خودت خوب می دانی که من شناگر قابلی هستم. اما زهره گفت گردابی که در پایین هست بدون این که به تو اجازه شنا بدهد تو را به زیر خواهد کشید. و به طاهر صندوقی را نشان داد و گفت صندوق در آب فرو نمی رود خود را در صندوق بگذار و من صندوق را در آب می افکنم و صندوق به روی آب خواهد آمد و تو نجات پیدا خواهی کرد. و صندوق را به همراه طاهر به آب انداخت و خود در رختخواب جای گرفت و وقتی حاتم شاه به اتاق آمد با دشنام طاهر را خواست اما از طاهر خبری نبود. تمام جای جای اتاق را گشت و وقتی دید طاهر در آنجا نیست بدون این که چیزی به زهره بگوید غضب ناک خارج شد. رباب با ترس خود را به اتاق رساند و زهره تمام ماجرای صندوق و انداختن آن در آب را برای رباب تعریف کرد و رباب با شنیدن این حرف نفسی از راحتی کشید. طاهر که در صندوق در آب خروشان شناور بود آب صندوق را به پایین دست رود جایی بنام کتله و تا نزدیک امام زاده هاشم سپید کتله رساند. در آن منطقه کوهدم نام داشت حاکم دیگری حکومت می کرد که خود حاکم از دنیا رفته بود و دخترش بجایش حکومت می کرد و با عنوان خانم سپید کتله معروف بود. این خانم که سحر خیز بود سپیده دم که با ندیمه هایش کنار رود قدم می زد چشمش به سیاهی در داخل رود افتاد اول فکر کردند که شاید جسد خرسی در آب افتاده و با نزدیک شدن متوجه شدن که صندوقی است در آب غوطه ور است. خانم دستور داد تا صندوق را از آب بیرون بکشند. ندیمه ها که فکر می کردند صندوق جواهرات است رو به خانم کردند و گفتند: خانم جان به گمان که صندوق جواهرات باشد و خانم لبخندی زد و با شوخی گفت: اگر جواهرات باشد مال شما و اگر آدم باشد مال من و همه خندیدند. صندوق را به کمک ملازمان از آب بیرون کشیدند و بدون این که دربش را باز کنند به اتاق خاصه خانم بردند و همه بیرون رفتند بجز چند ندیمه مورد اعتمادش و درب صندوق را باز کردند. اما در صندوق جوانی زیبا و برومند اما مرده را یافتند. یکی از ندیمه ها گوشش را به سینه طاهر چسباند و با خوشحالی گفنم خانم زنده است و به سرعت او را از صندوق بیرون آوردند و پاهایش را دراز کردند و ماساژ دادند و با سرکه که به پنبه آغشته بودند به بینیش چسباندند و دود به بینیش گرفتند و طاهر به هوش آمد. وقتی طاهر به هوش آمد خانم آسوده خاطر گشت و برای صرف صبحانه به بیرون رفت و ندیمه ها هم خوشحال از این که خانم تمام خواستگارهایش را جواب کرده حالا خداوند جوانی زیبا و برومند با صندوق به او عطا کرده است. زیبایی و ادب و خوش مشربی طاهر کاری کرد که خانم تا ظهر خود را عاشق و دلباخته طاهر دید. خانم بعد از صرف غذا با این که نمی دانست نام جوان چیست از چه طبقه ای است اما ناخواسته عاشق طاهر شده بود و بخصوص این که طاهر با توجه به این که به بدبختی خود فکر می کرد و حتی نیم نگاهی هم به خانم نکرد آتش اشتیاق خانم نسبت به او بیشتر شد. رو به ندیمه ها کرد و گفت آیا نام جوان را پرسیدید ؟ اما ندیمه ها گفتند چون تحفه ای از جانب خدا برای شما بود ما جرعت پرسیدن نامش را نکردیم. همچنین این جوان هیچ توجه ای به ما ندارد. خانم از شنیدن این خبر خوشحال شد و صبح فردا که سفره صبحانه را چیدند و مشغول خوردن صبحانه شدند خانم رو به طاهر کرد و گفت: ای جوان از دیروز که ترا از صندوق بدر آوردیم تا کنون ساکتی و هیچ سخنی نگفته ای؟ نامت چیست و به چه علت در صندوق در بسته میان رود خروشان سرگردان بوده ای؟ طاهر با شنیدن این سوال بدون این که سرش را بالا بیاورد با ادب که خاصه طبقات اعیان است زیر لب با زمزمه گفت: سپاس بانو که جان مرا نجات دادید و دو روز هم هست که مهربانانه از من پذیرایی نمودید و من مدیون شما هستم ولی... خانم با شتاب گفت: ولی چه؟ طاهر گفت: امیدوارم که به ناسپاسی من نگذارید ولی ای کاش مرا نمی گرفتید و می گذاشتید تا من بمیرم. خانم با شنیدن این حرف کنجکاوتر شد و گفت: چرا چنین می گویی نامت چیست و از چه رو آرزوی مرگ در سر داری؟ طاهر که تا آن لحظه نمی دانست کجاست و نزد چه کسی به مهمان و نمی دانست که در خانه دوست است یا دشمن با خود گفت تا حالا که نمرده ام پس بهتر است ساکت بمانم تا شاید دست روزگار دوباره مرا به زهره رساند. و خانم که از سکوت طاهر متوجه شد که جوان نجیب زاده و از بزرگان است با خوشحالی چیزی نگفت و از اطاق بیرون آمد به امور روزانه خود مشغول شد. گه گاهی خانم به طاهر سری می زد و دستور غذاهایی لذیذ را می داد اما طاهر را همچنان بی اعتنا به خود دید و کاسه صبرش لبریز شد و بی تابانه گفت: جوان از چه رو اینقدر ساکتی و با من سخن نمی گویی. آیا بد کردم که نجاتت دادم؟ طاهر با شنیدن این حرف دست و پایش را جمع کرد و گفت: خاتون من که کمال تشکر را از شما کردم اما چه بگویم که هنوز نمی دانم شما کی هستید آیا دوستید یا دشمن و من در کجا زندانی هستم. خانم با محبت فراوان گفت: عزیزم شما زندانی نیستید بلکه مهمان خداداده من هستید, من ریحان خاتون حاکم سپید کتله هستم. طاهر با شنیدن این حرف قدری آرام گرفت زیرا از اختلاف پدر این خاتون در زمان حیاتش با حاتم شاه خبر داشت. ریحان خاتون گفت: خوب حالا ماجرایت را برایم بگو. طاهر با خواهش گفت: بانو می دانم شما حق حیات به گردن من دارید اما اجازه دهید که در مورد صندوق چیزی نگویم چون نه می توانم دروغ بگویم و نه می توانم راستش را بگویم. خاتون با تعجب گفت: چرا نه می توانی دروغ بگویی نه راست: طاهر جواب داد: از جان خود نمی ترسم ولی در آن صورت جان یک نفر دیگر را هم در معرض خطر قرار خواهم داد. ریحان خاتون با شنیدن این حرف گفت: عیبی ندارد و با توجه به این که متوجه شدم از بزرگ زادگانی و من ترا از صنوق بدر آوردم پس به گمانم سرنوشتم چنین بوده که بعد از سالهای بسیار خداوند شویم را با دستان خود به من هدیه کرده و با توجه به شرطی که کرده ام تر ا به همسری خودم انتخاب می کنم. طاهر با شنیدن این حرف با ناراحتی گفت: اما شما شرطتان را باختید چون من دل به کس دیگری بسته ام. خاتون با عصبانیت گفت: نکند دل به یکی از ندیمه هایم بسته ای؟ طاهر گفت: نه بانو من حتی به صورت هیچ یک از آنها نگاه هم نیانداخته ام و ندیمه هایت به شما خیلی وفا دارند اما چه کنم که دل من در گرو و اسیر کس دیگریست. ریحان خاتون بی درنگ گفت: یعنی از من هم زیباتر است؟ جاه و مقام بهتری دارد؟ طاهر جواب داد: خاتون گرامی دلدادگی جاه و مقام نمی شناسد بهتر است نزد یک دلداده از جاه و مقام نگویید. ریحان خاتون که از صراحت و راستی طاهر خوشش آمده بود چیزی نگفت و دوباره پرسید: از من هم زیباتر است؟ طاهر با خجالت نگاهی به خاتون کرد و گفت: خاتون مرا ببخش با این که شما یکی از زیباترین زن هایی هستید که من دیده ام ولی با پوزش باید بگویم آری و یا به گمان من که عاشقش هستم هیچ زنی به زیبایی او وجود ندارد. ریحان خاتون که با شنیدن این حرف دنیا به کامش تلخش شده بود گفت: یک شرطی با ندیمه هایم کردم وضعم این چنین شد حال شرطی با تو می کنم تا ببینم چه می شود. آیا میل داری که شرطم را بشنوی؟ طاهر گفت: آری خانم سر تا پا گوشم. ریحان خاتون که در این چند روز بیشتر از همیشه عاشق طاهر شده بود گفت: شرطی با تو می بندم که کاری کنم تا به هر وسیله ای که ممکن است آن دختر را به نزد تو بیاورم اما اگر او از من زیباتر بود تو می توانی با او ازدواج کنی و من کنیز و خدمت گذارتان خواهم شد و اگر من از او زیباتر بودم تو با من ازدواج خواهی کرد و او کنیز و خدمت گذار ما خواهد شد. طاهر گفت: خاتون از این شرط در گذرید چون با این که شما حق نان و حیات به گردن من دارید ولی باید به شما بگویم که شرط را خواهید باخت چون او از شما زیباتر است و شما نیروی ندارید که در مقابل نیروی پدرش پیروز شود و من نمی خواهیم ناسپاسی شما را کرده باشم. ریحان خاتون با جدیت تمام گفت: هرچه باشد را قبول دارم. طاهر پس از لحظه ای سکوت گفت: محبوبم زهره دختر حاتم شاه و دختر عموی من است شاید این قضیه راست باشد که می گویند عقد دختر عمو و پسر عم را در آسمان ها بسته اند و شما نمی توانید با حاتم شاه در بیافتید. ریحان خاتون که اسم حاتم شاه را شنید کینه چند سال دشمنی او با پدرش و اکنون هم رقیب عشقیش شعله ور شد گفت: از حرفی که زده ام بر نمی گردم مگر آن که تو خود قبول نکنی و یا در راه رسیدن به زهره کمک لازم را ننمایی. طاهر که چنین وضعی را در خواب هم نمی دید گفت: خاتون من در این باره هرچه بفرمایی با جان دل پذیرا هستم و کوتاهی نخواهم کرد از این لحظه شما فرمانده من خواهید بود و من اطاعت امر شما خواهم کرد. اما برای نیل به این کار بزرگ بهتر است مشورت های لازم را بکنیم و بعد وارد عمل شویم. ریحان خاتون نیز گفته طاهر را پسندید و گفت آفرین بر تو قبول دارم. تصمیم گرفته شد که بی سر و صدا به جمع آوری سپاه آذوقه و علیق بپردازند و هر زمان که زمانش فرا رسید به لشکریان بگویند کدام سمت خواهند رفت. طاهر در این چند روز به آزمودن سپاه پرداخت و فنون لازم را به آنها آموخت و ریحان خاتون هم از نظر مالی و امکانات نیاز سپاه را رفع می کرد. چند روز بعد ریحان خاتون در اتاقی در بسته چند نفر از فرمانده هانش را به همراه طاهر فراخواند و گفت: امشب به کین خواهی خون پدرم به قلعه حاتم شاه هجوم خواهیم آورد و باید طوری با سرعت و بدون اطلاع حرکت کنیم که هیچ رهگذری جلوتر از ما به آنجا نرسد و به مانعی جز مرز داری ( منطقه فعلی رستم آباد) بر نخواهیم خورد چون خبر دارم که وضع مرز داران و کدخدای آنجا خوب نیست و در یک نصف روز کلک او کنده است و ما بدون مانع تا قلعه پیش خواهیم رفت. فعلا دستورات تا پای قلعه همین است. این سپاه سه فرمانده دارد که دو نفرش شمایید و بخشی در اختیار طاهر خواهد بود و من هم با آذوقه و دیگر لوازم از پشت سرتان خواهم آمد. سرداران با شنیدن دستوران خاتون بی درنگ از اتاق خارج شدند و سپیده دم شتابان سپاه را به حرکت در آوردند و همانطور که خاتون گفته بود بدون برخورد با مانع خاصی و با عبور از جنگل به منطقه باز مرزداری ( رستم آباد) رسیدند. تا خبر آمدن قشون به گوش کدخدای رستم آباد برسد سپاه خاتون رسیده بود و کدخدا با تعداد اندکی که داشت با جنگ و گریز خود را به کتله گنجه ( گنجه کنونی) رساند و در آنجا توانست جلوی سپاه خاتون را گرفته و پیکی به دربار حاتم شاه فرستاد. حاتم شاه که اصلا فکر نمی کرد که با یک زن به جنگ افتاده است با سپاهی اندک به طرف دشمن رهسپار شد و در اندک زمانی دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند. چون سپاه خاتون بر کدخدا پیروز گشته بود و خود را به سرعت به حاتم شاه رساند. حاتم شاه که دید تعداد سپاه دشمن بیشتر است برای این که بتواند در جایی مناسب با سپاه خاتون بجنگد دستور عقب نشینی داد و همین کار باعث تقویت روحیه سپاهیان ریحان خاتون شد و تضعیف روحیه سربازان حاتم شاه و سپاهیان حاتم شاه با تمام ناباوری از لشکریان ریحان خاتون شکست خوردند و خود حاتم شاه با خنجر یکی از سربازان پیاده نظام ریحان خاتون که خود را به کنار اسبش رسانده بود زخمی شد و از اسب افتاد. وقتی قاصد خود را به قلعه رسانده بود همه می دانستند که این جنگ برای چیست و ریحان خاتون به خون خواهی پدرش و کمک به طاهر این جنگ را راه انداخته بود و عده ای از این موضوع ناراحت ولی زهره خوشحال بود. حاتم شاه با همان زخم کشته شد و سردار سلیم با تمام توانش ایستادگی کرد و سعی کرد نگذارد پای دشمن به قلعه برسد و خیلی دوست داشت تا طاهر را به چنگ آورد و سزای اعمالش را بدهد و به همین دلیل به عده ای از سپاهیان دستور داد که به سمت طاهر بتازند اما طاهر قبل از آنان خود را به سردار سلیم رسانده بود و کمانش را در گردنش انداخت و سردار سلیم از اسب بزیر افتاد و بدنبال طاهر بر روی زمین کشیده شد. سردار سلیم که از قبل خبر داشت پیکی به قلعه فرستاده بود تا درب قلعه را ببندد و چون خود گمان می برد که از نظر نظامی بر طاهر برتری دارد خواهد توانست طاهر را کشته یا اسیر کند اما طاهر جلوتر کار او را ساخته بود و بعد از مرگ سلیم با خنجر طناب را پاره کرد و پیکر سردار سلیم بر زمین افتاد و سربازان که این صحنه را دیدند همه دست از جنگ کشیدند و خود را تسلیم کردند. در راه قلعه شایعه شده بود که طاهر نیز کشته شده است و در قلعه و بیرون آن مردم نگران بودند که چه اتفاقی خواهد افتاد و در این بین یک نفر برای دو تن عزادار بود آن هم زهره بود که هم برای پدر و هم برای دلداده اش می گریست. با خود می گفت هم پدر را از دست داده ام و هم دلداده ام را و چه بسا که بدست دشمن اسیر هم شوم و چه لذتی دارد زندگی در اسارت و معلوم نیست به دست چه کسی بیافتم و چه رفتاری با من خواهند کرد و با همیت افکار به خوابگاهش رفت. در بیرون قلعه که مردم دانستند حاتم شاه مرده و طاهر میرزا زنده است با خود گفتند چه فرقی دارد طاهر از حاتم شاه جوانمردتر است و چه بهتر که او را به حاکمی قبول کنیم و به استقبالش شتافتند. عده ای چند با قایق به سمت طاهر شتافتند و طاهر با تعدادی از زبده ترین سربازانش سوار قایق شد به طرف قلعه رفت و در ورودی قلعه برای طاهر باز شد و طاهر با استقبال و خوشامد گویی مردم وارد قلعه شد اما چشم به هر سو گرداند از زهره خبری نبود. فریاد زد زهره کجاست؟ این فریاد به گوش ربابه رسید و با خوشحالی گفت: خدا را شکر طاهر زنده هستی؟ طاهر با تندی گفت: آری ربابه مگر قرار بود مرده باشم؟ زهره کجاست؟ ربابه نگاهی به جمع کرد و زهره را که ندید دانست که در خوابگاهش است و به طرف خوابگاه زهره دوید تا نوید آمدن طاهر را بدهد و مژدگانی بگیرد. و طاهر هم با سرعت بدنبالش روان شد. درب اتاق که باز شد با جیغ ربابه طاهر به خود آمد و وقتی وارد اتاق شد زهره را دید که با خنجر پهلویش را شکافته و و خون همه جا را گرفته و آخرین نفس هایش را می کشد و طاهر فریاد زد: زهره جان چرا چرا؟ و های های گریست. ربابه بهت آلود از اتاق بیرون رفت و دو دلداده در آغوش هم تنها ماندند. زهره با صدای طاهر که زنگ و نوای زندگی در آن داشت کمی جان گرفت و چشمانش را باز کرد به طاهر نگریست و گفت: آه عزیزم گفتند تو مردی تو کشته شدی و من بدون تو نمی توانستم.... و برای همیشه خاموش شد و چشمان زیبایش را بروی طاهر بست و در آغوش طاهر آرام گرفت و طاهر هم با شنیدن این حرف خاموشی زهره خنجر را از دستان زهره بیرون آورد و گفت: عزیزم من هم با تو خواهم آمد و خنجر را تا دسته در قلبش فرو کرد. اکنون زمانیست که قوای ریحان خاتون خود را به اطراف قلعه رسانده بود و خاتون دستور داد تا قایقی آورند و با چند نفر خدمه سوار قایق شد به سمت قلعه حرکت کرد چون دوست داشت که پشت سر طاهر خود را به قلعه رسانده باشد و زهره را با چشمان خود ببیند که آیا شرط را برده یا باخته. در دل آرزو داشت که زهره به زیبایی او نباشد ولی وصف زیبای زهره از دهان طاهر او را ترسانده بود. اما خیلی دوست داشت که حالا که قلمرو او زیاد شده با جوانی شجاع و نجیب چون طاهر ازدواج کند تا بتواند بر این قلمرو بزرگ بهتر حکومت کند و زندگی عاشقانه ای هم با طاهر داشته باشد بخاطر همین در دل خدا خدا می کرد که زهره از او زیبا تر نباشد. به مجرد این که از سرسرای قلعه بالا رفت گفت: طاهر کجاست؟ سکنه و خدمتگذارهای قلعه همه دست به سینه در مقابل او ایستاده بودند چون می دانستند خاتون قلعه او خواهد بود. ربابه هم از نارحتی زیاد و بهت زده متوجه اطرافش نبود و با چشمانی اشک آلود به سقف خیره شده بود. خاتون بار دیگر سوال کرد طاهر کجاست؟ و ربابه که گویی از خواب بیدار شده با سر تعظیمی کرد و با اشاره به جلو افتاد و ریحان خاتون را به خوابگاه زهره راهنمایی کرد. و چشمان خاتون که به جسد دو دلداده افتاد آه از نهادش برآمد و با نگاهی پر از حسرت به دلداده خود و نگاهی پر از احترام به دو دلداده انداخت و اشک سراسر صورتش را پوشاند. خاتون محبوب و دلداده و شوهر آینده اش را از دست داده بود و از حاصل آن همه تلاش جز آه چیزی نمانده بود آن همه جنگ و آن همه کشت و کشتار بی هیچ نتیجه ای از دست رفته بود. با خود می گفت خدایا مرا که از دلداده ام انداختی چرا نگذاشتی این دو دلداده به هم برسند و نتیجه عشق آنان زندگی برای من هم خوشایند تر می شد و با گریه اشک ریزان از اتاق خارج شد و تمام مردم هم با او اشک میریختند. ریحان خاتون با خود می گفت که طاهر با صداقت به من گفته بود که این شرط را خواهم باخت اما من بخاطر غرور باور نکردم و حریف قدرت عشق نشدم. و قدرت عشق را باور نکردم. با تمام رنجی که داشت دستور داد پیکر دو دلداده را به همان صورت در آرامگاهی زیبا که روبروی قلعه و در چشم اندازی بسیار زیبا قرار داشت با احترام تمام دفن کنند که اینک بنام ( شازادگن) شاهزادگان معروف است. محلی ها برای نذر بر گور این دو دلداده شب های جمعه چراغی روشن می نمودند و بزرگی خواست سقفی بر روی گورشان بسازد که سقف بعد از مدتی بی دلیل خراب شد و بعد معلوم شد که دودلداده سقفی را بر نمی تابند و دوست دارند همچنان آزاد و بدور از هر دیواری در کنار هم باشند. مسلما دیوار ساختمانی که سقف نداشته باشد فرو خواهد ریخت و مردم به ناچار در پای درخت رزی که بالای قبر دو دلداده روییده بود سنگ چینی درست کردند و برای جلوگیری از خاموش شدن چراغ آن را در داخل سنگ چین گذاشتند و سالها چراغ عشق دو دلداده به دست مردم روشن مانده بود. اقتباس از داستان طاهر و زهره آقای نصرت الله خوشدل) گیلان نامه جلد سوم.( اکبربلندکردار اردیبهشت 1404)
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی