باباخان تیر و کمان بزه
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 11:30
به وقت نم نم باران که ما در گویش خود خاکی وارش می نامیدیم و خورشید هم دزدانه از لای ابرهای بهاری به زمین سرک میکشید, رنگین کمان هایی قوسی بسیار زیبایی شکل می گرفت که برای ما هم مظهر زیبایی بود و هم معمایی ناشناخته که این رنگین کمان در کجا به زمین می خورد. و همین بانی داستانی زیبا شده بود که با دیدن ...
افسانه نام گذاری شهر لشت نشاء
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 11:30
در روزگاران قدیم مردم ساده دلی زندگی می کردند که پادشاه و خان و آقابالاسری نداشتند. شغل آنان برنجکاری و نوغانداری بود. هر روز کله ی سحر که آسمان سفیدی می زد، پا می شدند داس و بیل را روی دوش می گذاشتند و بر روی زمینی که ملکشان بود می رفتند، کار و زحمت می کشیدند و هنگام غروب به خانه های خود بر می گشتن...
حماسه عاشقانه طاهر و زهره
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 11:30
هی چشمم به طاق شکسته پل قدیمی میخورد که در طول ایام در هم شکسته شدند و علف هایی چند در اطرافش روییده اند آدمی نمی داند که در لابلای این آجر شکسته ها چه داستانهایی نهفته است که ریشه در تاریخ این دیار کهن دارند اما با شاخ و برگهایی از جنس اساطیر و یکی از آنها داستان طاهر و زهره است که برگی از تاریخ فل...
چای
-
تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 3:08
وقتی داخل قهوه خونه «بابا» شدم. آه تا یادم نرفته بگم بابا لقب قهوه چی مهربان محله مون بود که آنقدر به همه مهربونی می کرد و غم خوار مسافرای تو راه مونده و نمونده بود همه بهش لقب بابا داده بودند. چه شب هایی نبود که بابا به اونایی که جایی رو نداشتند تشکی برای خواب و بالشی برای آرامش می داد. تازه پیش ار...
بی عنوان
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 17:24
نگاهم کرد و گفت: می دونی رنج کشیدنت از چیه؟ و بعد در حالی که پک عمیقی به سیگار اشنویش میزد ادامه داد: پسر جون تو به آن چیزایی که نباید بسیار می اندیشی. با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم: سرم بازار مسگرهاست, اگه خودمم بخوام نمی تونم نشنوم. دلم مدام با خودش حرف می زنه هی میگه هی میگه, منم از بس که میشنوم ...
قطار زندگی
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 19:56
دگر بار قطار زندگی به ایستگاه پاییز رسید.ایستگاهی که با خود غم ها و شادی های زیادی را به دنبال دارد. ایستگاهی با رنگهای زیبای برگهای درختان . ایستگاهی که در آن شروعی برای خیلی از نو سواران این قطار به منظور تجربه آموختن و درس زندگی یاد گرفتن است. این قطار سالیان سال است که در حال حرکت است و در ایستگ...
خاطره خوش
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 0:17
حس کردم مادر با مهربانی سرم و موهایم را نوازش میکنه, درست همان زمان هایی که روی پای مادر می خوابیدم و مادر زمزمه کنان موهایم را می خوارند و نوازش میکرد. در لذتی عمیق فرو رفته بودم و زیر لب به مادر گفتم : اگر تو را نداشتم چی می شد. و مادر با لبخندی مهربان پاسخ داد: هیچ, به زندگیت ادامه می دادی و من ه...
روزه دار
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 1:53
روزه دار:یه لحظه از شنیدن صدای بوق وحشتناکی، ناگاه سرش را از سطل آشغال بیرون آورد و به راننده ای که با عصبانیت به او خیره شده بود و زیر لب ناسزا می گفت نگاهی انداخت و دوباره بی اعتنا به او مجددا سرش را در سطل انداخت و مشغول به جستجو شد. بغضی سمج گلویش را میفشرد و اشک چون قطره ای شبنم به زور از کوشه ...
نکته
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 1:53
شرایط سخت انسانهای قوی می سازد و انسانهای قوی شرایط آسان می سازند و شرایط آسان انسانهای ضعیف می سازد. این است تداوم نسل آدم های قوی ( اکبر بلندکردار اردیبهشت 1401) + نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 14:56 توسط اکبر بلندکردار | Adblock test (Why?)
زاد روز دعوتم به زندگی
-
تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 1:53
نشستن و گذر عمر دیدن اشتباه است. باید همراه با باد وزید و همراه با برگها رقصید، چون تولد دعوت به جشن بزرگ زندگیست است پس باید همواره شاد زیست. ( اکبر بلندکردار 1401/3/2) + نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 9:27 توسط اکبر بلندکردار | Adblock test (Why?)
مهربانی ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:47
مهربانی وقتی زیر دستی باقلی پخته را گرفت و به طرف نیمکتهایی که در کنار ساحل برای مشتریها گذاشته بودم رفت...
پیر مرد گبر ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:47
پیر مردگبر در بازار قدیم در آن آخرهای بازار یک مغازه بسیار قدیمی بود که پیرمرد قفل سازی در آن کار می ک...
نوروز برای کاسمار( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:47
صدای کاسمار تمام فضای خانه را پر کرده بود: ریحان زود برو سبزه ها رو بیار. رخساره تو هم برو حلوا ها رو بیار. مهیار تو هم بدو از رودخونه چند تا کولی قشنگ بگیر بیا الانه که سال تحویل شه.و خودش هم در حالی که زمزمه قشنگی زیر لب می خوند دسته های گل بنفشه رو با عشق و علاقه در ظرف گلی می چید. بوی برنج برشته...
سرداران ایستاده میمیرند ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 10:12
سرداران ایستاده میمیرند یکی از بازی های معمول بچه های قنات ملک بازی جنگی بود و رویاروی با سپاهیانی خیالی
بادبادک بازی ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 10:12
بادبادک بازی بهار که کم کم به آخرهایش می رسید و خرداد ماه رو به پایان بود. فصل شرو
بلیط شرکت واحد( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1398/10/4 ساعت: 14:41
بلیط شرکت واحد در کنار جاده و ابتدای محله ما تک ساختمانی بود که به سبک روسی ساخته شده بود
شب چله خاله زبیده ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:58
شب چله خاله زبیده خاله زبیده پیر زن مهربان و خوش قلبی بود که چند کوچه آنطرف تر از ما خانه ای کوچ
ممدعلی ارابه چی (اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1398/9/17 ساعت: 18:36
ممدعلی ارابه چی در آن روزهایی که هنوز وانت نیسان های آبی ابراز وجود نکرده بودند در محله ما
سوگ میرزا (اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:17
سوگ میرزا آسمان گرفته بود. صدای زوزه گرگ های گرسنه تمام پهنه دشت اولسبلانگا را پ
آقا پیر ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:10
آقا پیر با پدرم از کنار بقعه آقا پیر که رد می شدیم بناگاه سوالی از ذهنم