پیر مرد دریا ( اکبر بلندکردار) یلدا پیشاپیش مبارک
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 17:42
پیرمرد دریا,در حالی که پک عمیقی به سیگار اشنویش میزد با کلافگی سیگار را از لبانش دور کرد و به کناری انداخت و دوباره به دریا, نگاه کرد که موج هایش کم کم در حال شدت گرفتن بود. با نا امیدی نگاهی به قایقش ا
قسمتی از رمان آدم های دودی ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
از وقتی که بانو را دید زندگیش رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. بانو با آمدنش شادی و نشاط را هم با خود آورد، دیگر رفتن به انبار ماهی دودکنی برای خداداد کار خسته کننده ای نبود. در هر فرصتی که به دست می آورد خود را به انبار می رساند. دیدن بانو به او روح و شور زندگی بیشتری می داد اما او را چه شده بود؟ آیا...
[جان جوانی ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
تابستان برای ما به مانند رویایی زود گذر بود که هر قدر در این رویا غرق می شدیم زمان را کمتر احساس می کردیم. پدر من و پدر رجب در دل جنگل باغ جالیزی درست کرده بودند و به همراه چندین نفر از شرکایش این باغ بزرگ جالیز را اداره می کردند و از منافع آن نیز به تساوی بهره می بردند. یکی از بزرگترین لذت های ما ب...
جان جوانی (اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:07
پاییز که از راه می رسید احساس غریبی تمام وجودم را پر می کند این احساس یک احساسی است که نه می توانم شادی بناممش نه غم, اما مخلوطی است از هر دوی آنها. هنوز که هنوزه و با این که سالهایی از زندگیم گذشته این احساس هنوز مرا به خودم وا نگذاشته و شروع پاییز یعنی شروع ا
جان جوانی (اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 19:16
پدرم ساک آبی کوچکی داشت که تمام وسایل اصلاح خود را در آن ساک می گذاشت و هرعصر پنجشنبه ها هم با دقت و ظرافت خاصی ساک را به ایوان خانه می آورد و مشغول زدن ریش و موهای زائد صورتش می شد. بقدری پدر این کار را با آرامش و دقت انجام می داد که م...
جان جوانی ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 18:17
جان جوانی ( اکبر بلندکردار) وه چه زیبا و دلنشین بود زمانی که در آغوش پدر و در احساسی از امنیت، برق چشمان شغالهای وحشی را که در پیرامون باغ پرسه می زدند را نگاه می کردم و از این احساس امنیت در دل جنگل لذت می بردم. + نوشته شده توسط اکبر بلندکردار در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 17:49 |
قسمتی از رمان عطر برنج نیم رس ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 9:36
وقتي به بندرانزلي رسيدند غروب شده بود وکشتي هايي که قرار بود به طرف بادکوبه حرکت کنند رفته بودند. آنها مجبور شدند که شب را در مهمانسرايي که جنب ميدان گمرک غازيان قرار داشت شب را سر کنند. صبح فرداي همان روز داداشي به بندر رفت و مراحل عبور از کشور و
از مجموعه خاطرات پدر (اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 21:52
موج بزرگی که به یک باره پدیدار شد وقتی که سوار بر قایق شدیم و دل به دریا زدیم، دریا کاملاً صاف و حتی یک موج کوچک هم نداشت. هوا هم بسیار آفتابی و مطبوع بود. آن روز یکی از روزهایی بود که به غیر از ماهی گیری و کسب روزی از دریا از لطافت و زیبایی دریا به همراه هوای متبوعش نیز لذت می بردم. برای تور انداخت...
قسمتی از رمان جیر جیرکها هم عاشق می شوند (اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:31
در یکی از روزهای گرم و شرجی تابستان که صدای جیرجیرک های درختی گوش را نوازش می داد، ایرج که از کار نگهداری خوک فارغ شده بود برای استراحت کنار خانه ارباب رفت و با وسایل بازی مشغول به بازی شد. هرچند که دیگر کم کم ته ریش های زیرگلویش در حال در آمدن بود، اما باز هم دوست داشت که در آن پارک بازی کوچک که ا
rقسمتی از رمان عطر برنج نیم رس ( اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:31
داداشي با قدم هايي لرزان و بي رمق به طرف اتاق اشرف رفت. وقتي داخل شد او را ديد که بر روي تخت با بي حالي افتاده و رنگ به صورت ندارد. ديگر از آن چهره زيبا و پر طراوت چيزي باقي نمانده بود، ولي هنوز چشم هايش همان چشم هايي بود که آتش به جانش انداخته بود و باعث شده بود که سرنوشت هر دو به نوعي تغيير پيدا
از مجموعه خاطرات پدر(اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 15:33
قهوه خانه و ترياکي ها براي اولين باري بود که با دوستان براي خوردن چاي به قهوه خانه مي رفتم. در آن زمان کشيدن ترياک در قهوه خانه ها آزاد بود و قهوه خانه دارها به دليل اين که منافع بيشتري از افراد ترياکي ها مي بردند احترام خاصي براي آنها قائل بودند و همين احترام گذاشتن نيز ت
قسمتی از رمان جیر جیرک ها هم عاشق می شوند(اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 15:33
ايرج درحاليکه به برخورد امواج دريا به سنگ هاي چهار گوش موج شکن خيره شده بود دستان هاسميک را بيشتر در دست فشرد و مرغ دريايي را که با سماجت سعي مي کرد تکه ناني را که در پيچ و خم امواج گير کرده بود را بر منقار بگيرد، به هاسميک نشان داد و گفت: ببين اين مرغ دريايي چقدر براي به دست آوردن حقش که در درياس
قسمتی از رمان جیر جیرکها هم عاشق می شوند(اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 15:33
قصه شور و شيدايي ايرج و هاسميک در تمام شهر نيز پيچيده بود. کافه مادام آراکس محل ديدارهاي آن ها بود و مادام آراکس هم چون به آن ها علاقه پيدا کرده بود، سعي مي کرد هميشه دنج ترين ميز را به آن ها بدهد و خودش هم وقتي که کارش تمام مي شد مي آمد و در کنار آن ها مي نشست و صحبت مي کرد. شايد ديدن آن ها او را
از مجموعه خاطرات پدر(اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 15:33
شکار چي و مرغابي در محله ما شکارچي بود که از شکار کردن غير از جنبه مادي و درآمدزايي که برايش داشت بسيار لذت مي برد. او هميشه با تفنگي در دست سوار بر قايقش مي شد در تالاب به جستجوي شکار مي گشت وکمتر وقتی بود که دست خالي از تالاب بر مي گشت و هميشه يا قايقش از شکار پر بود و
از مجموعه خاطرات پدر ( اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 15:33
برخورد با دزدان گاو وقتی که پای صحبت خواهر و دامادم نشستم تازه متوجه شدم که آنها چقدر در وحشت و اضطراب به سر می برند. خوب که به حرف های آنان گوش کردم متوجه شدم که گاو دزدی به وفور رایج شده و هیچ کس از دست دزدان گاو که به نوعی به صورت علنی و با جسارت تمام به انبارهای روست
از مجموعه خاطرات پدر (اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:53
موج بزرگی که به یک باره پدیدار شد وقتی که سوار بر قایق شدیم و دل به دریا زدیم، دریا کاملاً صاف و حتی یک موج کوچک هم نداشت. هوا هم بسیار آفتابی و مطبوع بود. آن روز یکی از روزهایی بود که به غیر از ماهی گیری و کسب روزی از دریا از لطافت و زیبایی دریا به همراه هوای متبوعش نیز لذت می بردم. برای تور ان
از مجموعه خاطرات پدر (اکبربلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:53
صدای جن ها در جنگل صحبت از جن و جن گیری در میان مردم خیلی متداول بود و هر یک سعی می نمودند یا از خود و یا با نقل قول از دیگران موضوع جن و جن گیری را در بین صحبت ها به میان بیاورد و باب مطلب را باز کند. چون برای شنوندگان در آن دوران با توجه به نبودن تلویزیون و یا رادی
از مجموعه خاطرات پدر(اکبر بلندکردار)
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:53
عاقبت غرور بی جا دوست بسیار صمیمی داشتم که در فن شنا بسیار متبحر و از مهارت زیاد و خاصی برخوردار بود. به طوری که صبح اول وقت به دریا می زد و تا غروب در آب می ماند و شنا می کرد. به قدری به داخل دریا نفوذ می کرد که کسی او را نمی دید و ساعت ها در دل دریا شنا می کرد و غروب
قسمتی از رمان جیر جیرک ها هم عاشق می شوند
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 14:04
ايرج درحاليکه به برخورد امواج دريا به سنگ هاي چهار گوش موج شکن خيره شده بود دستان هاسميک را بيشتر در دست فشرد و مرغ دريايي را که با سماجت سعي مي کرد تکه ناني را که در پيچ و خم امواج گير کرده بود را بر منقار بگيرد، به هاسميک نشان داد و گفت: ببين اين مرغ دريايي چقدر براي به دست آوردن حقش که در درياست ...
قسمتی از رمان جیر جیرکها هم عاشق می شوند
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 14:04
قصه شور و شيدايي ايرج و هاسميک در تمام شهر نيز پيچيده بود. کافه مادام آراکس محل ديدارهاي آن ها بود و مادام آراکس هم چون به آن ها علاقه پيدا کرده بود، سعي مي کرد هميشه دنج ترين ميز را به آن ها بدهد و خودش هم وقتي که کارش تمام مي شد مي آمد و در کنار آن ها مي نشست و صحبت مي کرد. شايد ديدن آن ها او را ب...