موج بزرگی که به یک باره پدیدار شد
وقتی که سوار بر قایق شدیم و دل به دریا زدیم، دریا کاملاً صاف و حتی یک موج کوچک هم نداشت. هوا هم بسیار آفتابی و مطبوع بود. آن روز یکی از روزهایی بود که به غیر از ماهی گیری و کسب روزی از دریا از لطافت و زیبایی دریا به همراه هوای متبوعش نیز لذت می بردم. برای تور انداختن و گرفتن ماهی های کولی می بایست به عمق دریا می رفتیم، به همین دلیل قایق ما از نوعی بود که از نظر طول بسیار بلند و از نظر عرض باریک بود، تا زمانی که دریا مواج شد بتوانیم موج ها را بشکافیم و از آنها گذر کنیم. من در یکی سوی قایق نشسته بودم و پارو می زدم و دوست همراهم نیز در سمت دیگر قایق نشسته بود و تور می انداخت. هوای خوب و صافی دریا ما را ترغیب نمود که بیشتر به سمت دریا پیش بریم و تا جای رسیدیم که خشکی خیلی ریز به نظر می رسید و یا اصلاً دیده نمی شد. همانطور که مشغول به پارو زدن بودم و دستم نیز مشغول به تور انداختن بود به یکباره چشمم به موج بسیار عظیمی افتاد که در حال نزدیک شدن بود. با صدای بلند به دوستم هشدار دادم که موج بزرگی در حال نزدیک شدنه، اما دوستم خنده بلندی کرد و گفت: مگر عقلت رو از دست دادی مرد؟ تو این هوا با این دریای آرام موج کجا بوده که بیاد. و بدون اعتناء به حرف من مشغول به ماهی گیری شد. اما من همچنان چشمم به موج بود که لحظه به لحظه در حال نزدیک شدن بود. دقایقی که گذشت موج به ما نزدیک شد و آنجا بود که دوستم تازه فهمید من چه می گفتم. بلافاصله تور را در داخل قایق انداخت و با ترس و دلهره گفت: حالا چکار کنیم مختار؟
من که دیدم موج دیگه نزدیک شده و کاری از پیش نخواهیم برد فقط گفتم: زود کف قایق بشین و با دست دو طرف قایق را صفت نگه دار تا موج را رد کنیم. حرفم که تمام شد موج به ما نزدیک شده بود و قایق را چون پرکاهی بلند کرد. ارتفاع موج به قدری زیاد بود که قایق به اندازه حدوداً ده یا دوازده متر شاید هم بیشتر بلند شد و زمانی که ما در ارتفاع قرار داشتیم کاملاً حس کردیم که بالای درختی بلند قرار گرفته ایم. موج وقتی که رد شد قایق چون چوب خشکی به کف آب خورد و به دو نیم شد. و هر کدام از ما در نیمه شکسته قایق جای گرفتیم و محکم به آن چسبیدیم. با رفتن موج به طرف ساحل دیگر خبری از موج بعدی و یا موج های بعدی نشد.
با حضور چندین قایق از صیادان دیگر در نزدیکی محل که ماجرا را دیده بودند خود را به ما رساندند و ما را از آب بیرون آوردند. آنجا بود که به فکرم رسید که نباید همیشه گول آرامش زندگی را خورد چون امکان دارد که موج هایی نیز در همین آرامش زندگی ایجاد شود که اصلاً فکرش را هم نمی شود کرد و شاید اگر آمادگی نداشته باشی و یا جدی نگیری، این موج ها صدمات جبران ناپذیری به زندگیت بزنند پس همیشه باید آمادی روبرو شدن با امواج ناخواسته زندگی را داشته باشیم. خوشبختانه ما از آسیب آن موجی که اصلاً نمی دانیم از کجا پیدایش شد جان سالم به در بردیم و خدا را از این بابت شاکرم.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی