خرید بک لینک

                                                                پدرم ساک آبی کوچکی داشت که تمام وسایل اصلاح خود را در آن ساک می گذاشت و هرعصر پنجشنبه ها هم با دقت و ظرافت خاصی ساک را به ایوان خانه می آورد و مشغول زدن ریش و موهای زائد صورتش می شد. بقدری پدر این کار را با آرامش و دقت انجام می داد که من هر وقت پدر را با ساکش می دیدم     بی اختیار می نشستم با لذت و به کارهایش خیره می شدم و حظ می بردم. مثلاً وقتی که صابون را به آرامی می تراشید و در کاسه برنجی مخصوصش می ریخت و بعد از اضافه نمودن کمی آب گرم با برس مخصوص آن را هم می زد تا کاسه ای مملو از کفی خوش رنگ در آن جمع می شد. و بعد به آرامی آینه را به حوله ای تکیه می داد و در حالی که خودش را در آینه گرد قاب پلاستیکی قرمز رنگش نگاه می کرد با وسواس و آرام کف را به همه جای ریش دار صورتش می مالید و وقتی که مطمئن می شد صورتش کاملاً آغشته به کف صابون شده، تیغی در داخل ریش تراش ژیلتش که به وسیله پیچ روی دسته اش بطور خودکار باز می شد را می گذاشت و با صبر و حوصله مشغول تراشیدن ریشش می شد. همه این کارها را با لذت تمام نگاه می کردم و پدر هم هر بار با لبخندی به من نگاه می کرد و مشغول کار خود می شد. خیلی آرزو داشتم که ریش هایم زود در می آمدند و من هم می توانستم مثل پدر با وسایل جادویی آن ساک ریش هایم را می زدم. هر وقت هم که کار پدر تمام می شد به او می گفتم پدر جان  ریش های من کی در میان که من هم بتونم مثل تو ریشم رو بتراشم؟ و پدر لبخندی می زد و می گفت: عجله نکن بچه جان، تا بخودت بیای می بینی هم ریشت در اومده هم ریشه ات. این دنیا که خیلی عجله داره حداقل تو عجله نداشته باش. و من که از حرف هایش چیزی نمیفهمیدم فقط نگاهم به آن ساک بود و آرزوی تراشیدن ریشم با وسایل آن. وقتی که اولین سبزه های ریشم نمودار شد و بعد از چند ماه سیاهیش هم کاملاً خودش را نشان داد، یک روز پدر در حالی که می خندید صدایم کرد و گفت: بیا این هم از ساک اصلاح، برو صورتت را بزن. و من که با شنیدن این حرف گویی دنیا را بهم داده باشند با احساسی از مردی و بزرگی ساک را از پدر گرفتم و دقیقاً به مانند خودش بر روی ایوان خانه نشستم و همون کارهای پدر را تکرار کردم و چه لذتی داشت لذت احساس بزرگ شدن. پدر هم با خنده نظاره گر کارهایم بود که با اشتیاق تمام در حال انجامش بودم اما نمی دانستم که به قول پدرروزگار هم ریش را در خواهد آورد و هم ریشه را. اما چه می بایست کردروزگار است و با همه عجله هایش. هنوزکه هنوز است آن ریش تراش مارک ژیلت پدر را چون گوهری گرانبها در پیش خود حفظ کرده ام و هر بار با لذتی وصف ناپذیر مشغول به تماشایش می شوم.   

+ نوشته شده توسط اکبر بلندکردار در پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ و ساعت 11:5 |

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی