در یکی از روزهای گرم و شرجی تابستان که صدای جیرجیرک های درختی گوش را نوازش می داد، ایرج که از کار نگهداری خوک فارغ شده بود برای استراحت کنار خانه ارباب رفت و با وسایل بازی مشغول به بازی شد. هرچند که دیگر کم کم ته ریش های زیرگلویش در حال در آمدن بود، اما باز هم دوست داشت که در آن پارک بازی کوچک که ارباب درست کرده بود برود و بازی کند. چون اين کار به او احساس آرامش می داد. هر از چند گاهی زن مهربان ارباب نیز با دادن کیک و شربت به نحوی از او پذیرایی می کرد.
ایرج نیز علاوه بر کار قبلی خود در کارهای دفتر نيز به ارباب کمک می کرد و بعضی از کارهای دفتری و یا خرید های ارباب را انجام می داد.
ایرج بر روی تاب بازی نشسته بود و تاب می خورد و از شنیدن صدای جیر جیرک ها در بعد از ظهر تابستاني لذت می برد، لحظه ای نگاهش به جاده خاکی منتهی به پرورش خوک افتاد، متوجه شد که ماشین وانت تویوتایی در حالی که گرد و غبار زیادی را پشت سرش راه انداخته به پرورش خوک نزدیک می شد. اول فکر کرد که شاید ماشین یخ رسان است که برای بردن یخ آمده، ولی خوب که دقت کرد، دید که پشت ماشین از وسایل منزل پر شده و چهار سرنشین هم در جلوی ماشین نشسته اند. ماشین که نزدیک تر شد سرنشینان ماشین بهتر دیده شدند، دید که به غیر از خود راننده، یک زن و دو بچه هم در کنار راننده نشسته اند. بعد از لحظه ای ارباب و مش عبدالله از دفتر بیرون آمدند و در زیر سایه درختی منتظر شدند تا ماشین به داخل محوطه رسید. بعد از دقایقی وانت نزدیک پای ارباب ترمز کرد.
ایرج که خیلی کنجکاو شده بود از تاب خوردن باز ایستاد و با دقت بیشتر به آنها نگاه کرد. راننده با دیدن ارباب لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و با صدای بلند به زبان ارمنی گفت: بارو ارباب (سلام ارباب).
ارباب که با لبخندی صورتش از هم باز شد و در حالی که مرد را در آغوش می کشید به زبان ارمنی جواب داد: باری گالووست، باری گالووست(خوش آمدید، خوش آمدید) و همدیگر را بوسیدند. بعد از این کار مرد اشاره اي به ماشین کرد و خانواده اش را نشان ارباب داد.
ارباب به طرف ماشین رفت، درب ماشین باز شد و سرنشینان آن پیاده شدند. وقتی که پیاده شدند ایرج در جایش میخکوب شد، خودش هم نمی دانست که به چه علتی ضربان قلبش به شماره افتاد. لحظه ای به سراپای خود نگاه کرد که آیا وضع ظاهریش خوب هست یا نه؟ و بعد مجدداً نگاه کرد.
ارباب به طرف زن رفت و دستش را دراز کرد با زن دست داد گفت: وانسِس مادام؟ (چطوری مادام) زن نیز جواب داد: دلاوا ارباب.
ایرج که با دقت بیشتری نگاه می کرد دید که زن راننده حدوداً سی و هفت هشت ساله با قدی نسبتاً کشیده و موهایی به رنگ طلا و صورتی سفید است. بعد از احوالپرسی با زن، به سمت بچه های راننده که یکی دختر و دیگری پسر بود رفت و هر دو را درآغوش کشید و به زبان ارمنی و با شوخی گفت: باری گالووست، باری گالووست.
مش عبدالله هم با راننده دست داد و چند جمله ای با او صحبت کرد و به طرف یکی از خانه هایی که تا آن زمان خالی بود اشاره ای کرد و به همراه مرد راننده سوار ماشین شد و به سمت خانه مورد نظر حرکت کرد.
ارباب بچه های راننده را در آغوش گرفته بود و آنها را به سمت خانه اش هدايت می کرد. وقتی به نزدیک پارک بازی رسیدند، چشمش به ایرج افتاد و با لبخند به او اشاره کرد که پیش آنها برود. ایرج که دست و پایش را گم کرده بود با خجالت به سمتشان دويد.
ارباب با دیدن ایرج لبخندی زد و با لهجه مخصوص خود گفت معرفی می کنم، این آقا پسر را که می بینید، اینجا معروف به قهرمانه و اسمش هم ایرجه. پسر بسیار خوب و شجاعیه که در این دور و برا لنگه اش نیست. و با گفتن این حرف خندید. بعد از این حرف گویی که مراسم معارفه ای را راه انداخته باشد ادامه داد: آقا ایرج این ها هم مادام آلیک و این هم دوشیزه هاسمیک و این هم آقا ژوزفه، تمایل دارم که با این ها دوست بشی و یه جورایی در آشنا ساختنشان به محیط اینجا به آنها کمک کنی.
با این کار مادام آلیک با صورتی مهربان و صمیمی دست دراز کرد و با ایرج دست داد و با لهجه ارمني خود که براي ايرج خوشايند بود گفت: به به، چه پسر خوش بر و رویی، معلومه که خیلی باید هم پسر لایقی باشه ارباب. و به دنبال آن ژوزف نیز با ایرج دست داد. اما وقتی دست هاسمیک را در دستانش فشرد گویی جریان قیر مذابی از دستان هاسمیک به دستان او جاری شد، به خصوص اینکه وقتی دید هاسمیک هم با لبخند به او نگاه می کند بیشتر دست پاچه شد.
برای اولین بار بود که با دختری دست می داد، آن هم یک دختر ارمنی بسیار زیبا با چشمانی به روشنی عسل و موهایی به رنگ طلا. ایرج با تعارف مجدد ارباب که آنها را به سمت خانه اش می برد به خود آمد. با نگاه آنها را تا درب ورودی منزل ارباب بدرقه کرد، اما وقتی قلبش بیشتر شروع به تپیدن نمود که دید هاسمیک در لحظه ورود به داخل منزل با لبخندی شیرین، به شیرینی عسل کوهستان های ارمنستان براي او دست تکان داد و از او خدا حافظی کرد.
صدای جیرجیرک ها با حرارت بیشتری به گوش می رسید گویی آنها هم در آن بعد از ظهر گرم در حال یافتن جفت و عشقبازی با هم بودند.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی