خرید بک لینک

وقتي به بندرانزلي رسيدند غروب شده بود وکشتي هايي که قرار بود به طرف بادکوبه حرکت کنند رفته بودند. آنها مجبور شدند که شب را در مهمانسرايي که جنب ميدان گمرک غازيان قرار داشت شب را سر کنند. صبح فرداي همان روز داداشي به بندر رفت و مراحل عبور از کشور و تعيين جا با کشتي که مي خواست حرکت کند را داد و با آشناهايي که داشت مدارک خورشيد را هم به نام خودش تهيه کرد و آماده رفتن به بادکوبه شد.

داداشي در حالي که خورشيد را در بغل داشت به طرف کشتي رفت تا سوار شود، اما قبل از اين کار سيف اله را در آغوش کشيد و در حالي که او را به گرمي به خود مي فشرد گفت: اقا سيف اله اين چند روزي که با شما آشنا شدم خيلي شيفته اخلاق و رفتارت شدم و الان که قصد جدا شدن ازت رو دارم گويي از برادرم که سال ها با او زندگي کردم جدا مي شم. بايد اعتراف کنم که يکي از دستاوردهاي بزرگي که در اين مسافرت به دست آوردم آشنايي با تو دوست و برادر عزيزم بود. در اين مدت خيلي به من محبت کردي و منو چون برادر ياري دادي و در غم من هم شريک بودي. هيچ وقت نمي تونم اين محبت هايت رو فراموش کنم، به خاطر همين از تو خواهش مي کنم هر کاري که داشتي بدون هيچ مانعي به من بگي و اصلاً هم فکر نکني که به بيگانه اي درخواستت رو گفتي. از اين تاريخ به بعد منو برادر خودت بدون و اگه من در بادکوبه ماندگار شدم و اين جنگ لعنتي هم به پايان رسيد بايد بيايي پيش خودم تا راه رسم تجارت رو به تو بياموزم. بعد از گفتن اين حرف مجدداً همديگر را در آغوش گرفتند و بعد سيف اله خورشيد را نيز در آغوش گرفت و بوسيد وگفت: پهلوان شکسته نفسي مي کنيد اين من بودم که از شما درس مردانگي و وفا رو آموختم و از شما ياد گرفتم که تا آخر به تعهداتم پاي بند باشم. از شما چه پنهان من تمام موضوع شما و آن مرحوم را فهميدم ولي نخواستم که چيزي بگويم ولي اين رو از شما ياد گرفتم که عشق آنقدر زنجير هاي محکمي داره که گذشت ساليان سال هم نمي تونه آن زنجير ها رو پاره کند. و اين رو هم فهميدم که وفا و مردانگي در هر کس وجود نداره اما در شما کامل شده. رفتاري که از شما در قبال آن مرحوم ديدم طوري منو منقلب کرد که ديگه واقعاً ياراي اظهار نظر هم نداشتم. با گفتن اين حرف دوباره داداشي را در آغوش کشيد و گفت: شما هم هر کاري که در اينجا داشتي غير از کارهاي ماموريت، با همان پيکي که مي فرستيد به من بگوييد تا با جان و دل انجامش دهم.

تا لحظه اي که کشتي از بندر بيرون مي رفت سيف اله در کنار اسکله برايشان دست تکان مي داد و داداشي هم در حالي که خورشيد را در آغوش داشت براي او دست تکان مي داد. بعد از اين که کشتي از بندر دور شد داداشي بوسه اي بر گونه هاي خورشيد گذاشت و دوباره به شهر انزلي نگاهي کرد. و باز هم شهر با آن مناره ساعتي زيبايش آرام و مغرور در کنار آب آرام گرفته بود. در حالي که خورشيد را در آغوش داشت آنقدر به شهر نگاه کرد تا اين که شهر در زير آب ناپديد شد و باز هم آب بود و آب.

+ نوشته شده توسط اکبر بلندکردار در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 12:12 |

برچسب: بلندکردار, نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 9:36

صفحه بندی