خرید بک لینک

ايرج درحاليکه به برخورد امواج دريا به سنگ هاي چهار گوش موج شکن خيره شده بود دستان هاسميک را بيشتر در دست فشرد و مرغ دريايي را که با سماجت سعي مي کرد تکه ناني را که در پيچ و خم امواج گير کرده بود را بر منقار بگيرد، به هاسميک نشان داد و گفت: ببين اين مرغ دريايي چقدر براي به دست آوردن حقش که در درياست تلاش مي کنه. هرچند دريا داره با او بازي مي کنه و به اين راحتي نميگذاره که اين کاکايي نان رو ازش به اين راحتي بگيره اما بالاخره با سخاوت ذاتي که داره به او هم روزي اش را مي ده.

هاسميک که از اين مثال ايرج به وجد آمده بود، دستان ايرج را بيشتر در دستش فشرد و رو به او کرد و با لبخند نگاهي کرد و گفت: چقدر زيبا حرف مي زني آقا ايرج، تا حالا نديده بودم که کسي اتفاق به اين بي اهميتي را با اين زيبايي توصيف کنه.

ايرج که از اين تعريف هاسميک خوشش آمده بود، لبخند رضايتي روي صورتش نقش بست و گفت: خب معلومه، مي شه آدم عاشق دختر زيبايي مثل تو بشه و نتونه زيبا ببينه و زيبا توصيف کنه؟ و بعد دوباره رو به هاسميک کرد و ادامه داد: عشق تو به من انگيزه داده، دنيا براي من رنگ و بوي ديگه اي داره، مي دونم که براي رسيدن به تو بايد آن بالاها برم. نمي خوام وقتي تورا وارد زندگي ام کردم، طعم نداري رو بچشي. و چقدر اين حرف ها براي هاسميک خوشايند بود.

آن دو سوار بر موج خيال کرانه بي کران درياي زندگي را سير مي کردند فارغ از هر فکر و در نظر گرفتن سختي هاي پيش رو، معصومانه در کنار هم قدم مي زدند و مي گفتند و مي گفتند و مي گفتند. با صداي بوق کشتي به خود آمدند که به بندر نزديک مي شد.

+ نوشته شده توسط اکبر بلندکردار در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۵ و ساعت 9:57 |

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی