شکار چي و مرغابي
در محله ما شکارچي بود که از شکار کردن غير از جنبه مادي و درآمدزايي که برايش داشت بسيار لذت مي برد. او هميشه با تفنگي در دست سوار بر قايقش مي شد در تالاب به جستجوي شکار مي گشت وکمتر وقتی بود که دست خالي از تالاب بر مي گشت و هميشه يا قايقش از شکار پر بود و يا حداقل چند تايي مرغابي و يا پرنده هاي ديگر را شکار مي کرد و با خود مي آورد . بارها وصف و خاطرات شکارش را با آب تاب در قهوه خانه براي همه تعريف مي کرد و از اين تعريف کردن خودش بيشتر از همه لذت مي برد. من بارها به او مي گفتم که آقا محمد مي دوني که زنده کشي برکتو از زندگيت ميبره؟ و او هم هميشه با لبخندي همراه با تمسخر مي گفت: تا حالا که برام برکت داشته مشدي از اين به بعدشم برکت خواهد داشت و دنباله ماجراهاي شکارش را تعريف مي کرد.
مدتها گذشت روزي به من خبر رسيد که محد شکارچي تفنگ وقايقش را فروخت و ديگر به شکار نمي رود. از شنيدن اين خبر خيلي تعجب کردم. مگر مي شود که محمد شکارچي تفنگش را که از جانش هم بيشتر دوست داشت را بفروشد؟ خيلي کنجکاو شدم وخيلي دلم مي خواست که اين موضوع را از زبان خود محمد بشنوم. غروب مشتاقانه به قهوه خانه محله رفتم و بعد از سفارش چاي منتظر ماندم که ببينم محمد شکار چي کي به قهوه خانه مي آيد. مشغول به چاي خوردن بودم که محمد به قهوه خانه آمد. صورتش کمي آثار گرفته گي داشت اما لبخندي از نوعي ديگر بر روي لبانش نقش بسته بود. بعد از سلام عليک هميشگي ، من که خيلي بي تاب بودم تا از زبان خود محمد جريان را بشنوم رو به او کردم وگفتم: خوب آقا محمد خبرهايي شنيدم خير باشه؟
محمد شکار چي نگاهي با لبخد به من کرد وگفت: خيره مشدي، فقط از خدا مي خوام که از سر تقصيراتم بگذره.
من که بيشتر کنجکاو شده بودم گفتم: آخه تو که خيلي شکار رو دوست داشتي تفنگت هم که به جونت بسته بود!
محمد که از شنيدن اين حرف نطقش مثل هميشه باز شده بود جريان را به اين صورت تعريف کرد.
مثل هر روز سوار بر قايقم شده بودم که به شکار برم، هوا تازه روشن شده بود ونسيم بهاري هم يه جورايي صورتمو نوازش مي داد. همين طور که در حال گذر از راه باريک داخل نيزار بودم يهو مرغابي جلوي چشمم ظاهر شد. من که از ديدن مرغابي خوشحال شده بودم با خودم گفتم که اين هم از شروع امروزم. با عجله به سمت مرغابي رفتم و ديدم که حيوان خدا طوري جلوي چشم من قرار گرفته که گويي مي خواهد بگويد بيا منو شکار کن ممد آقا. من هم معطل نکردم و با تيري مرغابي نگون بخت را زدم. با گفتن اين حرف سکوت کرد و به بيرون از قهوه خانه نگاهي انداخت. اما من متوجه شدم که چرا اين کار را کرد چون نمي خواست قطره اشکي را که بر روي گونه اش چکيده بود را ما ببينيم. با عجله رويش را برگرداند و ادامه داد: اما وقتي که رفتم مرغابي را بردارم نگاهم به نقطه اي خيره شد، بيشتر که دقت کردم ديدم که ده دوازده تا جوجه همان مرغابي با وحشت در لابلاي نيزاري در حالي که به هم چسبيده بودند با ترس مرا نگاه مي کنند. آنجا بود که فهميدم آن مرغابي مادر براي نجات جان جوجه هايش خود را به خطر انداخت و خود را فداي جوجه هايش کرد. همان جا بود که نتوانستم خودم را نگاه دارم و اشک از چشمانم سرازير شد و رو به آسمان کردم وگفتم : خدايا چه کردم من؟ خدايا مرا ببخش، از سر تقصيراتم بگذر. تمام جوجه مرغابي ها را در داخل زنبيلم گذاشتم وآوردم خانه و حالا هم تصميم دارم بزرگشان کنم و در همان نقطه ازادشان کنم. همان روز هم تفنگ و قايقم را هم فروختم تا ديگه هوس شکار و تالاب رفتن به سرم نزنه. و در حالي که اشک چشمانش را پاک مي کرد ادامه داد: فقط از خدا مي خواهم که مرا ببخشه و از سر تقصيراتم بگذره، آره مشدي تو درست مي گفتي زنده کشي برکتو از زندگي آدم مي بره.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی