داداشي با قدم هايي لرزان و بي رمق به طرف اتاق اشرف رفت. وقتي داخل شد او را ديد که بر روي تخت با بي حالي افتاده و رنگ به صورت ندارد. ديگر از آن چهره زيبا و پر طراوت چيزي باقي نمانده بود، ولي هنوز چشم هايش همان چشم هايي بود که آتش به جانش انداخته بود و باعث شده بود که سرنوشت هر دو به نوعي تغيير پيدا کند، با همان چشمان با اشتياق و التماس نگاهش مي کرد. به آرامي به کنار تختش رفت، اشرف با ديدن او در حالي که بي تابانه منتظرش بود دستش را به سويش دراز کرد و داداشي دستش را در دست گرفت. دست اشرف کاملاً سرد بود، لحظه اي رعشه اي زود گذر در بدن داداشي ايجاد شد، اما بعد از گذشت دقايقي حس کرد که دستانش کم کم گرم شد. در حالي که به چهره تکيده اشرف با حيرت خيره شده بود ديد که کم کم چهره اش از حالت تکيده اي به حالت نشاط تغيير پيدا کرد. با تعجب ديد که اشرف دوباره همان زيبايي سابقش را به دست مي آورد او که از اين موضوع حيرت کرده بود رو به اشرف کرد وگفت: از من متنفري نه؟
اشرف با شنيدن اين حرف لبخندي زد وگفت: اين طور فکر مي کني؟ ولي اين رو بدون که با اين که مرا تنها گذاشتي و نيامدي دنبالم، ولي هيچ وقت در مورد تو فکر بد به سرم راه نيافت، به خصوص که شايعاتي هم شنيده بودم که تو رو سر به نيست کرده اند، روزها نبودکه از فراق تو دور از چشم آن نامرد گريه نکنم، هميشه حسرت زندگي با تو به دلم ماند و هيچگاه هم فکر تو از ذهنم بيرون نرفت. والآن که در اين شرايط بيادم بودي و آمدي تا مرا پيدا کني حس مي کنم که علاقه ام به تو بي دليل نبود، و بعد آه عميقي کشيد و ادامه داد: اي کاش که زودتر مي آمدي ولي چه بايد کرد سرنوشت ما اين طور رقم خورد وکاريش هم نمي شه کرد. با گفتن اين حرف اشک به آرامي از گوشه چشمانش بر روي بالش لغزيد. بعد که کمي آرام شد مکثي کرد تا براي ادامه حرف تجديد قوايي کرده باشد و ادامه داد: اما بعد از همه اين حرف ها الان تو را براي يک کار مهم خواستم ببينم و آن هم اينه که خواهشي ازت داشتم و مي خوام به حرمت آن علاقه اي که بين من و تو بوده اين خواهش منو بي جواب نذاري.
داداشي وقتي اين حرف را شنيد با مهرباني گفت: تو هر خواهشي از من داشته باشي حتي اگه بگي جونم را هم بدم دريغ ندارم و جونم رو برات فدا مي کنم تا شايد کمي از بار گناهم به تو کم بشه.
اشرف لبخند کم رنگي زد وگفت: جانت برايم خيلي با ارزشه و از خدا مي خوام که حتي يک خار کوچک هم به پات فرو نره چه برسه به... در مورد سرنوشت من تو هيچ گناهي نداري و هيچ وقت هم خودتو سرزنش نکن، ولي خواهش من از تو اينه که اگه مُردم تنها يادگار منو دخترم خورشيد رو از ياد نبري. درسته که اين نتيجه زندگي من و تو نيست ولي هر چه باشه دختر منه و قيافه اش رو هم که ديدي کاملاً شبيه منه. قبل از اين که تو بيايي تنها نگراني من از آينده او بود و همين موضوع باعث شده بود که نتونم راحت چشمم رو روي هم بذارم. نگران اين بودم که بعد از مرگم چه بلايي سرش خواهد آمد. ولي حالا با آمدن تو ديگه خيالم راحت شده. و بعد در حالي که با محرباني به داداشي نگاه مي کرد ادامه داد: دوست دارم که دخترم رو مثل يکي از فرزندانت بزرگ کني تا هر زمان که به او نگاه مي کني به ياد من بيفتي و بيادت بياد که من چقدر به تو علاقه مند بودم. و بعد آهي از تاسف کشيد وگفت: اي کاش اين دختر نتيجه زندگي ما دوتا بود. با گفتن اين حرف دوباره اشک از گوشه چشمانش بر روي بالش غلطيد و گويي که توانش را از دست داده باشد لحظه اي چشمانش را بست و بعد از گذشت چند ثانيه با همان چشمان افسونگرش دوباره به داداشي نگاه کرد و گفت: به من قول مي دهي که از دخترم مواظبت کني و مثل فرزند خودت بزرگش کني؟ دخترم غريب وتنهاست، نکنه که سرنوشت من براي او هم تکرار بشه.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی