خرید بک لینک

قصه شور و شيدايي ايرج و هاسميک در تمام شهر نيز پيچيده بود. کافه مادام آراکس محل ديدارهاي آن ها بود و مادام آراکس هم چون به آن ها علاقه پيدا کرده بود، سعي مي کرد هميشه دنج ترين ميز را به آن ها بدهد و خودش هم وقتي که کارش تمام مي شد مي آمد و در کنار آن ها مي نشست و صحبت مي کرد. شايد ديدن آن ها او را به دوران جواني اش مي برد و خاطرات گذشته شيريني را برايش تازه ميکرد. مادام آراکس از ايرج به دليل نوع برخورد و اخلاق خوبش، خوشش مي آمد. بارها بارها رو به هاسميک مي کرد و مي گفت که دختر، پسرهاي زيادي به کافه اش مي آيند ولي در بين آن ها هيچ دختر و پسري را به اندازه آن ها عاشق نديده است و تمام پسرهايي که با دخترها مي آمدند نوع برخوردشان نشان مي داد که براي وقت گذراني آمده اند. و بعد به هاسميک مي گفت: اما اين پسر، و نگاه به ايرج مي کرد لبخند مي زد و ادامه مي داد: يک چيز ديگه ايه دختر، قدرشو بدون، من پسر مسلماني را نديدم که با دختر ارمني اين قدر با محبت و احترام برخورد کنه. و بعد از اين حرف در چشمان هاسميک خيره مي شد و مي گفت: خيلي دوستت داره.

و هاسميک هم از شنيدن اين حرف ها قند در دلش آب مي شد و دستان ايرج را مي فشرد و مي گفت: مي دانم مادام، مي دانم، به خاطر همينه که ديوانه وار دوستش دارم. ايرج براي من همه چيزه، بي اون مي ميرم. و مادام آراکس لبخند رضايتي ميزد و به کارهايش مي رسيد.

برچسب: قسمتی از رمان دختر خراب,قسمتی از رمان کتی,قسمتی از رمان شفق,قسمتی از رمان,قسمتی از رمان قرار نبود,قسمتی از رمان من او,قسمتی از رمان گندم,قسمتی از رمان سیگار شکلاتی,قسمتی از رمان روزای بارونی,قسمتی از رمان صد سال تنهایی, نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 14:04

صفحه بندی