برخورد با دزدان گاو
وقتی که پای صحبت خواهر و دامادم نشستم تازه متوجه شدم که آنها چقدر در وحشت و اضطراب به سر می برند. خوب که به حرف های آنان گوش کردم متوجه شدم که گاو دزدی به وفور رایج شده و هیچ کس از دست دزدان گاو که به نوعی به صورت علنی و با جسارت تمام به انبارهای روستائیان رفته وگاوهایشان را از انبار می برند در امان نیستند. وقتی دامادم موضوع را به من گفت، من با تعجب گفتم: شما برای جلوگیری از این کار چکار می کنید. و او هم گفت که سعی می کنیم یا با دادن باج و یا با خوابیدن در آغول های گاوها نگذاریم که این کار صورت پذیرد. بیشتر مواقع هم دزدان گاو را به نوعی می شناختند اما کسی جرأت شکایت کردن را به دلیل ترس از انتقام آنان نداشت.
من که از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شده بودم به آنها گفتم: تا زمانی که از خودتان ضعف نشان می دهید همین آش است و همین کاسه و دزد ها هم متوجه این ضعف و ترس شما شده اند که به همین راحتی به آغول هایتان دستبرد می زنند. از کجا معلوم که دو فردای دیگر به خانواده هایتان هم صدمه نزنند.
خواهرم با التماس گفت: برادر تو می گویی چکار باید با آنها کرد، اگر بعداً بلایی سر ما بیاورند چه؟
گفتم: من چند روزی را اینجا خواهم ماند و بلایی سرشان می آورم که دیگر این طرف ها پیدایشان نشود. به دامادم گفتم چند تا تفنگ سر پر در منزل هست؟ او هم جواب داد: یکی خودم دارم و یکی هم می توانم از برادرم تهیه کنم. گفتم: خیلی خوب است. زودتر تفنگ ها را بیاور، و تفنگ ها را آوردیم. بعد به کنار رودخانه رفتم و مقداری از ماسه های کنار رودخانه را که از سنگ ریزه های زیادی تشکیل شده بود را آورده و خشک کردم و بعد تفنگ ها را با باروت پر نموده و به جای ساچمه از این ماسه ها در داخل آن ریختم تا درسی به دزدها بدهم که هیچ وقت از یادشان نرود.
آن روز به قهوه خانه محل رفتم و به بهانه مختلف موضوع را به دزدی گاو ها کشاندم و با صدای بلند گفتم که شما ها عرضه ندارید و اگر عرضه داشتید کاری می کردید که کسی جرأت این کار را نداشته باشد. این حرف به گوش چند نفری که یا دزد بودند و یا با دزدها ارتباط داشتند رسید. و من هم به دنبال همین بودم که حرفم به گوش آنها برسد. بعد از خوردن چای به خانه خواهرم برگشتم و تفنگ ها را آماده کردم و بعد از خوردن شام به آنها گفتم که طوری جلوه دهند که زود خوابیده اند. من به همراه دامادم که خیلی می ترسید تفنگ ها را برداشته و درگوشه ای پشت بوته های کیش نزدیک آغول گاوها جایی کمین کردیم و منتظر آمدن دزدها شدیم. پاسی از شب که گذشته بود دزدها به خاطر حرفم در قهوه خانه می خواستند زهر چشمی از ما بگیرند و به سراغ گاو های دامادم آمدند. دامادم از دیدن آنها به وحشت افتاد و من به او افراد را نشان دادم وگفتم که این ها را خوب نگاه کن و ببین که چی هستند. او نگاهی کرد وگفت: خوب که معلوم است آدم هستند. گفتم: خوب نگاه کن چی دارند ؟ آیا تفنگی دارند و یا دشنه ای دارند؟ چی دارند که ازشان این قدرمی ترسی؟
دامادم گفت داس دارند و با داس حمله می کنند. گفتم تا حالا شده که در محله کسی را زخمی کنند ؟ گفت: نه تا حالا نشنیدم. گفتم: بدان که آنها بیشتر از شما می ترسند. چون می دانند که اگر خون از دماغ کسی بریزد آن وقت است که پای امنیه ها وسط کشیده می شود و امنیه ها دیگر نمی توانند با دریافت رشوه چشم پوشی کنند. چون دیگر موضوع خون انسان هاست. بعد از این حرف منتظر ماندیم که دزد ها نزدیک تر شوند و دامادم با دیدن آنها یکی را شناخت و تا خواست چیزی بگوید من جلوی دهانش را گرفتم. خوب دقت کردم که به اندازه مناسب نزدیک شوند و بعد با یک حرکت حساب شده به طرفشان شلیک کردم. صدای تفنگ همراه با ذرات شنی که به بدن و سر و صورتشان خورد طوری وحشت زده شان کرد که نمی دانستند از کدام طرف فرار کنند و تیر دوم نیز بود که به طرفشان شلیک شد و آنها را به حال غش کردن در آورد. طوری صدای سوختم سوختم آنها در آن تاریکی شب به هوا رفته بود که در تمام فضای اطراف پیچید و هر یک به سویی پا به فرار گذاشتند.
فردای همان روز بود که خبر مثل برق در همه ده و آبادی های اطراف پیچید و از آن شب به بعد هر روستایی با تفنگی که داشت دمار از روزگار دزد ها در می آورد. من هم همین کار را در چند منزل اقوام دیگر انجام دادم و بعد از آن روز دیگر کسی جرأت گاو دزدی را نداشت چون می دانستند که ترس دهاتی ها از آنها ریخته و اگر امروز با شن و سنگ ریزه به طرفشان شلیک می کنند، شاید همین شن ریزه ها تبدیل به سرب شده و جانشان را هم بگیرد. با این کار من همه فهمیدند که تا زمانی که خودت نخواهی برای خودت کاری انجام دهی هیچ کس کاری برایت انجام نخواهد داد و ترس بیهوده جز خفت و خواری چیزی به دنبال نخواهد داشت.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی