قهوه خانه و ترياکي ها
براي اولين باري بود که با دوستان براي خوردن چاي به قهوه خانه مي رفتم. در آن زمان کشيدن ترياک در قهوه خانه ها آزاد بود و قهوه خانه دارها به دليل اين که منافع بيشتري از افراد ترياکي ها مي بردند احترام خاصي براي آنها قائل بودند و همين احترام گذاشتن نيز تشويقي بود براي ديگران که به سمت ترياک کشيده بشوند. من و دوستانم در حالي که در گوشه اي نشسته بوديم و مشغول خوردن چاي بوديم، قهوه چي به طرفمان آمد و با تندي گفت زود باشيد بلند شيد که آقا مي خواد ترياک بکشه.
اين برخورد قهوه چي خيلي به ما برخورد و بيرون در حالي که از اين موضوع ناراحت و عصباني بوديم، يکي از رفقا گفت: مگه ما چي از آنها کم داريم که اينقدر به آنها احترام مي ذارند و به ما نه؟ ما هم بريم تو قهوه خانه و بگيم که مي خوايم ترياک بکشيم. اما من که از اين کار اصلاً خوشم نمي آمد از پيشنهاد دوستم ناراحت شدم و قبول نکردم. اما اصرار هاي دوستان به خصوص در آن سن کار خودش را کرد و من را هم به قهوه خانه کشاندند.
زماني که اولين پک را زدم دنيا روي سرم خراب شد و حالم به قدري بد شد که هر لحظه فکر مي کردم که از دنيا خواهم رفت. آن موضوع باعث شد که به شتاب از قهوه خانه بيرون آمدم و خودم را به خانه رساندم.
ولي اين تجربه باعث شد که هيچگاه سمت ترياک نروم. هرچند مدت ها دوستانم مرا مورد تمسخر خود قرار مي دادند اما من در دل از کار خودم راضي بودم. آنجا بود که فهميدن برخي مواقع حادثه اي در ابتدا برايت خيلي درد ناک و نا خوشايند جلوه مي کند اما همان حادثه بد مي تواند بهترين حادثه زندگيت در آينده قلمداد شود.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی