خرید بک لینک

عاقبت غرور بی جا

دوست بسیار صمیمی داشتم که در فن شنا بسیار متبحر و از مهارت زیاد و خاصی برخوردار بود. به طوری که صبح اول وقت به دریا می زد و تا غروب در آب می ماند و شنا می کرد. به قدری به داخل دریا نفوذ می کرد که کسی او را نمی دید و ساعت ها در دل دریا شنا می کرد و غروب به ساحل بر می گشت.

این کار او برای ما خیلی جالب و تعجب برانگیز بود. بارها می شد که از او سوال می کردم که در دریا چکار می کنی که این همه مدت در آب می مانی؟ چه طور خستگیتو رفع می کنی؟

او هم با لبخندی از غرور می گفت که دریا دیدنی هایی داره که در ساحل نمیشه. در داخل دریا آب بهتر و شفاف تره و ماهی هایی به سطح آب می آیند که تا حالا دیده نشده اند. آرامش دریا در آن بیکرانه هایش بیشتر لذت داره.

تعریف و تمجید های دیگران او را مغرور کرده بود کار دستش داد و او با غرور به دریا به چشم حقارت نگاه می کرد و بارها و بارها فخر می فروخت که شناگر ماهری است.

روزی در حالی که آماده شده بود تا دل به دریا بزند، در حالی که بر روی سنگ های چهار گوش موج شکن ایستاده بود و به گوش و تن خود آب می زد، من رو به او کردم و گفتم: بهمن احتیاط کن خیلی ها در این دریا غرق شدن، مواظب خودت باش، به دریا اطمینان نکن. اینقدر دریا روکوچک نشمار، همین دریا اگه بخواد به راحتی می تونه کشتی رو هم غرق کنه.

بهمن با شنیدن این حرفم با پوزخند نگاه تمسخرآمیزی به من زد و بعد در حالی که با کف دست به سطح آب دریا می کوبید رو به دریا کرد و گفت: اگه می تونی منو غرق کن، ببینم چند مرد حلاجی.

و بعد به داخل آب شیرجه زد و رفت و رفت ورفت تا از دیده ها ناپدید شد.

غروب بنا به عادت همیشگی منتظر برگشتش ماندیم اما خبری از بهمن نشد. ساعتها به دریا نگاه کردیم اما هیچ خبری از او نبود. به ناچار درکنار ساحل چراغی روشن کردیم و با خود گفتیم شاید راهش را گم کرده، اما باز هم خبری از بهمن نشد و این بی خبری به روزها و ماها وسال ها کشید و بهمن هیچ گاه از دریا بیرون نیامد و حتی جنازه اش را هم کسی در کنار ساحل پیدا نکرد.

از آن زمان هر وقت به دریا نگاه می کنم یاد بهمن و یاد حرفش می افتم که با غرور به آب دریا می زد و می گفت: اگر می توانی مرا غرق کن

+ نوشته شده توسط اکبر بلندکردار در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 11:36 |

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 14:53

صفحه بندی