اکبر بلندکردار

متن مرتبط با «قسمتی از رمان کتی» در سایت اکبر بلندکردار نوشته شده است

بادبادک بازی ( اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    بادبادک بازی بهار که کم کم به آخرهایش می رسید و خرداد ماه رو به پایان بود. فصل شرو...

    ادامه مطلب
  • ( آدم های دودی) قسمتی از رمان در حال تالیف اکبر بلندکردار

  • نیلوبلاگ

    و با این افکار به زحمت از جایش بلند شد و بطرف اورژانس روان شد. همکارانش وقتی او را دیدند سعی کردند که از رفتش جلوگیری کنند اما با اشاره دکترکیوان از این کار دست کشیدند و او را به حال خود رها کردند. تا...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان آدم های دودی ( اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    از وقتی که بانو را دید زندگیش رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. بانو با آمدنش شادی و نشاط را هم با خود آورد، دیگر رفتن به انبار ماهی دودکنی برای خداداد کار خسته کننده ای نبود.در هر فرصتی که به دست می آورد خود رابه انبار میرساند. دیدن بانو به او روح و شور زندگی بیشتری می داد اما او را چه شده بود؟ آیا احساس خاصی به ...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان عطر برنج نیم رس ( اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    وقتي به بندرانزلي رسيدند غروب شده بود وکشتي هايي که قرار بود به طرف بادکوبه حرکت کنند رفته بودند. آنها مجبور شدند که شب را در مهمانسرايي که جنب ميدان گمرک غازيان قرار داشت شب را سر کنند. صبح فرداي همان روز داداشي به بندر رفت و مراحل عبور از کشور و ...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر (اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    موج بزرگی که به یک باره پدیدار شدوقتی که سوار بر قایق شدیم و دل به دریا زدیم، دریا کاملاً صاف و حتی یک موج کوچک هم نداشت. هوا هم بسیار آفتابی و مطبوع بود. آن روز یکی از روزهایی بود که به غیر از ماهی گیری و کسب روزی از دریا از لطافت و زیبایی دریا به همراه هوای متبوعش نیز لذت می بردم. برای تور انداختن و گرفتن ماهی های کولی می بایست به عمق دریا می رفتیم، به همین دلیل قایق ما از نوعی بود که از نظر...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان جیر جیرکها هم عاشق می شوند (اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    در یکی از روزهای گرم و شرجی تابستان که صدای جیرجیرک های درختی گوش را نوازشمی داد، ایرج که از کار نگهداری خوک فارغ شده بود برای استراحت کنار خانه ارباب رفت و با وسایل بازی مشغول به بازی شد. هرچند که دیگر کم کم ته ریش های زیرگلویش در حال در آمدن بود، اما باز هم دوست داشت که در آن پارک بازی کوچک که ا...

    ادامه مطلب
  • rقسمتی از رمان عطر برنج نیم رس ( اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    داداشي با قدم هايي لرزان و بي رمق به طرف اتاق اشرف رفت. وقتي داخل شد او را ديد که بر روي تخت با بي حالي افتاده و رنگ به صورت ندارد. ديگر از آن چهره زيبا و پر طراوت چيزي باقي نمانده بود، ولي هنوز چشم هايش همان چشم هايي بود که آتش به جانش انداخته بود و باعث شده بود که سرنوشت هر دو به نوعي تغيير پيدا ...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر(اکبربلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    قهوه خانه و ترياکي ها براي اولين باري بود که با دوستان براي خوردن چاي به قهوه خانه مي رفتم. در آن زمان کشيدن ترياک در قهوه خانه ها آزاد بود و قهوه خانه دارها به دليل اين که منافع بيشتري از افراد ترياکي ها مي بردند احترام خاصي براي آنها قائل بودند و همين احترام گذاشتن نيز ت...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان جیر جیرک ها هم عاشق می شوند(اکبربلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    ايرج درحاليکه به برخورد امواج دريا به سنگ هاي چهار گوش موج شکن خيره شده بود دستان هاسميک را بيشتر در دست فشرد و مرغ دريايي را که با سماجت سعي مي کرد تکه ناني را که در پيچ و خم امواج گير کرده بود را بر منقار بگيرد، به هاسميک نشان داد و گفت: ببين اين مرغ دريايي چقدر براي به دست آوردن حقش که در درياس...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان جیر جیرکها هم عاشق می شوند(اکبربلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    قصه شور و شيدايي ايرج و هاسميک در تمام شهر نيز پيچيده بود. کافه مادام آراکس محل ديدارهاي آن ها بود و مادام آراکس هم چون به آن ها علاقه پيدا کرده بود، سعي مي کرد هميشهدنج ترين ميز را به آن ها بدهد و خودش هم وقتي که کارش تمام مي شد مي آمد و در کنار آن هامي نشست و صحبت مي کرد. شايد ديدن آن ها او را...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر(اکبربلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    شکار چي و مرغابي در محله ما شکارچي بود که از شکار کردن غير از جنبه مادي و درآمدزايي که برايش داشت بسيار لذت مي برد. او هميشه با تفنگي در دست سوار بر قايقش مي شد در تالاب به جستجوي شکار مي گشت وکمتروقتی بود که دست خالي از تالاب بر مي گشت و هميشه يا قايقش از شکار پر بود و ...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر ( اکبربلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    برخورد با دزدان گاو وقتی که پای صحبت خواهر و دامادم نشستم تازه متوجه شدم که آنها چقدر در وحشت و اضطراب به سر می برند. خوب که به حرف های آنان گوش کردم متوجه شدم که گاو دزدی به وفور رایج شده و هیچ کس از دست دزدان گاو که به نوعی به صورت علنی و با جسارت تمام به انبارهای روست...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر (اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    موج بزرگی که به یک باره پدیدار شد وقتی که سوار بر قایق شدیم و دل به دریا زدیم، دریا کاملاً صاف و حتی یک موج کوچک هم نداشت. هوا هم بسیار آفتابی و مطبوع بود. آن روز یکی از روزهایی بود که به غیر از ماهی گیری و کسب روزی از دریا از لطافت و زیبایی دریا به همراه هوای متبوعش نیز لذت می بردم. برای تور ان...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر (اکبربلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    صدای جن ها در جنگل صحبت از جن و جن گیری در میان مردم خیلی متداول بود و هر یک سعی می نمودند یا از خود و یا با نقل قول از دیگران موضوع جن و جن گیری را در بین صحبت ها به میان بیاورد و باب مطلب را باز کند. چون برای شنوندگان در آن دوران با توجه به نبودن تلویزیون و یا رادی...

    ادامه مطلب
  • از مجموعه خاطرات پدر(اکبر بلندکردار)

  • نیلوبلاگ

    عاقبت غرور بی جا دوست بسیار صمیمی داشتم که در فن شنا بسیار متبحر و از مهارت زیاد و خاصی برخوردار بود.به طوری که صبح اول وقت به دریا می زد و تا غروب در آبمی ماند و شنا می کرد.به قدری به داخل دریا نفوذ می کرد که کسی او را نمی دید و ساعت ها در دل دریا شنا می کرد و غروب ...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان جیر جیرک ها هم عاشق می شوند

  • نیلوبلاگ

    ايرج درحاليکه به برخورد امواج دريا به سنگ هاي چهار گوش موج شکن خيره شده بود دستان هاسميک را بيشتر در دست فشرد و مرغ دريايي را که با سماجت سعي مي کرد تکه ناني را که در پيچ و خم امواج گير کرده بود را بر منقار بگيرد، به هاسميک نشان داد و گفت: ببين اين مرغ دريايي چقدر براي به دست آوردن حقش که در درياست تلاش مي کنه. هرچند دريا داره با او بازي مي کنه و به اين راحتي نميگذاره که اين کاکايي نان رو ازش به اين راحتي بگيره اما بالاخره با سخاوت ذاتي که داره به او هم روزي اش را مي ده.هاسميک که از اين مثال ايرج به وجد آمده بود، دستان ايرج را بيشتر در دستش فشرد و رو به او ک...

    ادامه مطلب
  • قسمتی از رمان جیر جیرکها هم عاشق می شوند

  • نیلوبلاگ

    قصه شور و شيدايي ايرج و هاسميک در تمام شهر نيز پيچيده بود. کافه مادام آراکس محل ديدارهاي آن ها بود و مادام آراکس هم چون به آن ها علاقه پيدا کرده بود، سعي مي کرد هميشهدنج ترين ميز را به آن ها بدهد و خودش هم وقتي که کارش تمام مي شد مي آمد و در کنار آن هامي نشست و صحبت مي کرد. شايد ديدن آن ها او را به دوران جواني اش مي برد و خاطرات گذشته شيريني را برايش تازه ميکرد. مادام آراکس از ايرج به دليل نوع برخورد و اخلاق خوبش، خوشش مي آمد. بارها بارها رو به هاسميک مي کرد و مي گفت که دختر، پسرهاي زيادي به کافه اشمي آيند ولي در بين آن ها هيچ دختر و پسري را به اندازه آن ه...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    قسمتی از رمان دختر خراب | قسمتی از رمان کتی | قسمتی از رمان شفق | قسمتی از رمان | قسمتی از رمان قرار نبود | قسمتی از رمان من او | قسمتی از رمان گندم | قسمتی از رمان سیگار شکلاتی | قسمتی از رمان روزای بارونی | قسمتی از رمان صد سال تنهایی