خرید بک لینک

بادبادک بازی بهار که کم کم به آخرهایش می رسید و خرداد ماه رو به پایان بود. فصل شروع بادهای موسمی فرا می رسید که از دریا به طرف ساحل وزیدن می گرفت و تمام فضای صحرایی ما را در می نوردید و آنوقت بود که صحرایی محبوب ما آماده می شد برای بادبادک بازی. صحرایی محل ما دشتی بود پر از سبزه زارهای زیبا که هرکس از دور نگاه می کرد گویی آدمها با دستان خود آنجا را صاف کردند و چمن کاشتند. این صحرایی محل تفریح و بازیهای زیادی بود از جمله برگزاری انواع مسابقات فوتبال تیم های محلی از جمله شهاب و امید کلویر که بازیکنان بزرگی به تیم ملوان و تیم ملی تقدیم کردند از جمله غفور جهانی و سیروس قایقران و خیلی های دیگر. حتی بقدری این تیم ها قوی بودند که تیم های بزرگی مثل پرسپولیس و استقلال (تاج سابق) برای اردوهای تدارکاتی خود به شهر ما می آمدند و در هتل سفید کنار اقامت می کردند و هر روز در همین صحرایی ما با تیم های امید کلویر و شهاب بازی های دوستانه برگزار می کردند و از همه شهرهای گیلان حتی تهران برای دیدن این بازی ها می آمدند. روزگار قشنگی بود با همه خاطرات خوش و زیبایش که ما هم در کنار این خاطرات می پلکیدیم و میدویدیم و بازی می کردیم. برای همه فقط دیدن بازی های قشنگ دو طرف مهم بود و بس. نه توهینی بود و نه حسادتی. فقط فوتبال بود و لذت دیدن بازی های جوانمردانه زیبای آنها. این دو تیم محلی ما بقدری بازیکنان قوی داشت که هر بازی دوستانه برای تیم های تهرانی به مانند بازی های مهم پر از تجربه و یادگیری بود. و در انتهای اردو با دستانی پر از تجربه و لذت از فوتبال به تهران بر می گشتند. به هرحال این صحرایی محلی بود برای بازی و آرامش همه و حیف که بدست یغماگر روزگار نیست و نابود شد و از آن فقط و فقط خاطره ای بیش نماند. داشتم می گفتم، بادها که می وزید گویی تلنگری بود برای ایجاد حس بادبادک بازی ما. هر کسی بنا به فراخور مالی خود شروع به تهیه و درست کردن بادبادک می کردند. اونایی که پول داشتند می رفتند کاغذهای رنگی شکری با سیریش و قرقره های بزرگ نخی می خریدند و می دادند کسی که وارد بود در ازای گرفتن مبلغی برایشان بسازد. و اونایی که مثل ما پولی در بساط نداشتند سعی می کردند که با تمام امکاناتی که داشتند بادبادکهای خودشان را بسازند. ما هم که جز دسته کسانی که پول نداشتیم بودیم به تکاپو می افتادیم و با حداقل مواد دور و برمان شروع به ساختن بادبادک می کردیم. مثلاً با جمع آوری روزنامه از اینور و اونور کاغذش را تهیه می کردیم و می ماند چسب و بدنه چوبیش که چوبش را از طریق نی های مرداب که می چیدیم و با دقت نصف می کردیم و چسبش را هم با کته (پلو) شل و چسبانی که به مادرهایمان می گفتیم برایمان از دیگ نهار کنار بگذارند تهیه می کردیم. فقط نخش بود که می بایست می خریدیم ولی آن را هم سعی می کردیم از جعبه خیاطی خانه کش بریم. و بعد ساعت ها در زیر سایه درخت توت های محل که بسیار خنک و دلچسب بود می نشستیم و بادبادکهای خودمان را می ساختیم. اول روزنامه ها را لوزی شکل می بریدیم و بعد به تکه های کوچک کوچک می بریدیم و به هر کدام از آن تکه ها پلو کته را با انگشتان سبابه مان می مالیدیم و تبدیلش می کردیم به نوار چسب های کاغذی . بعد نی های شکسته را بطور صلیب روی لوزی ها می گذاشتیم و با آن تکه های روزنامه پلویی آنها را به صفحه لوزی می چسباندیم. و بعد صبر می کردیم تا پلوها خشک شوند و بعد از خشک شدن از هر چسبی محکمتر و بهتر اجزای بادبادک را می چسباند و نگه می داشت. بعد از این کار شروع می کردیم به ساختن دم و گوشواره های بادبادک که آنها را هم با بریدن روزنامه بصورت باریک باریک و زنجیر وار در هم می چسباندیم و بعد از کامل شدن به گوشواره های بادبادک و به انتهای آن می چسباندیم و در این وقت بود که بادبادکهایمان آماده می شدند برای هوا کردن. بعد از این کار مهمترین قسمتش بستن نخ به آن بود که اگر درست بسته نمی شد بادبادک اصلاً به هوا بلند نمی شد. و این قسمتی بود که ماهرترین ما نظارت می کرد و سعی می کرد که برای همه بصورت درست ببندد. بادبادکها که آماده می شد هر کدام با دقت و احتیاط آن را به خانه می بردیم تا برای فردا و وزیدن بادها آماده باشیم. چقدر زیبا بود زمانی که بادبادکها با همه رنگهای فقر و دارای خود به هوا بلند می شدند و فضای آسمان صحرایی را رنگارنگ می کردند. وقتی که بادبادکها به اندازه کافی ارتفاع می گرفتند آنوقت شروع بازی و مانور دادن آنها شروع می شد و چه بادبادکهایی بود که بوسیله بادبادکهای دست ساز ما به زمین سقوط می کردند. یکی از کلکهایی که ما می زدیم این بود که چون مادرهایمان تور صیادی می بافتند ما از نایلون های نازک آنها کش می رفتیم و به بادبادکهایمان می بستیم و این نخهای نایلونی بسیار و محکم و به مانند تیغی بودند برای نخ های دیگر بادبادکها. رقابت و جنگ بادبادکها قانونی بود که مورد قبول همه بود و اصلاً لذت بادبادک بازی هم به همین بود که کدام بادبادک در هوا حکمفرمایی می کرد. بعضی هم که نمی خواستند در این رقابت شرکت کنند با فاصله از جمع بادبادکها می رفتند و به آرامی به بادبادک بازی خود مشغول می شدند و کسی هم کاری به کار آنها نداشت ولی اگر بادبادکی در جمع رقابت قرار می گرفت می بایست تحمل سقوطش را هم داشته باشد. بادبادک بازی خیلی لذت داشت و خوش بودیم با این بازی های کودکانه مان. شاید به جرات بتوان گفت که در زمان شروع بادبادک بازی هر کدام از ما بیش از بیست سی بادبادک می ساختیم که یا سقوط می کردند و یا تحمل فشار باد را نداشتند و پاره می شدند ولی مهمترین و با ارزش ترین قسمت آن نخ هایش بود که غالباً آسیبی نمی دید و برای بعد می ماند. ما حتی نخ هایمان را به دقت می تاباندیم و برای سالهای بعد هم نگه می داشتیم چون برای ما که پولی برای خریدن نخ نداشتیم بسیار با ارزش بود. در طول روزهای ساختن بادبادک آنقدر که پلو را به کاغذ ها می مالیدم انگشتان سبابه مان سیاه و زخم دار می شد اما کی اهمیت می داد. فقط عشق و لذت بادبادک ساختن و بازی با آن بود که تمام تار و پود روحمان را پر می کرد و بس. حال که نگاه می کنم بارها شاهد بودم که با این که بادبادکهای کاغذی دست ساز تبدیل به کایت های گرانقیمت شدند اما آن روح و زیبایی که بادبادکهای کاغذی دست ساز ما داشتند را ندارند. چون یک چیز مهمی در آنها وجود ندارد و آن هم روح کودکانه است که همه این کایت های گرانقیمت عاری از روح کوکانه هستند. چون با ذره ذره وجودمان حین ساختن بادبادکها روح کودکانه مان را هم به آنان می دمیدیم. اکبر بلندکردار دی ماه 98

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 10:12

صفحه بندی