خرید بک لینک

و با این افکار به زحمت از جایش بلند شد و بطرف اورژانس روان شد. همکارانش وقتی او را دیدند سعی کردند که از رفتش جلوگیری کنند اما با اشاره دکترکیوان از این کار دست کشیدند و او را به حال خود رها کردند. تا رسیدن به بخش اورژانس هزاران فکر به سرش خطور کرد نمی دانست چه باید به فریدون میگفت. اصلاً نمی دانست که برخورد فریدون با او چه خواهد بود؟ ولی با همه این ها باید پیشش می رفت و هر طور که شده کمکش کند چون می دانست که فریدون الان بیش از هر وقتی به او و محبت هایش نیاز دارد. همه بدی هایش را فراموش کرده بود و فقط و فقط به کمک کردن به فریدون می اندیشید. وقتی به اتاقی که فریدون در آن بستری بود رسید قلبش داشت از سینه اش بیرون می زد. هم تحمل دیدن او را در آن وضع نداشت و هم این که نمی دانست چه پیش خواهد آمد. هر طوری که بود خود را به داخل اتاق انداخت و به بالای سر فریدون رفت. اما نمی توانست باور کند این فریدون همان فریدونی بود که او می شناخت و می خواست. حالا بعد از گذشت این چند مدت انگار فریدون بکلی عوض شده بود، دیگر از آن چهره جذاب اصیلش چیزی باقی نمانده بود. از همه بدتر زخم های عمیقی که بر صورت و پیکرش ایجاد شده بود او را د رمان,ده تر از قبل نشان می داد. وقتی بالای سر فریدون رسید با دیدن او نتوانست خود را نگه دارد و اشک بطور مداوم از چشمانش جاری شد اما فریدون نمی توانست او را ببیند. دقیقه ها بالای سر فریدون ایستاد و اشک ریخت و با خود خلوت کرده بود برای خود از گذشته هایش زمزمه می کرد. نفهمید زمان چقدر گذشته که با صدای یکی از همکاران که برای تست وضعیت فریدون آمده بود بخود آمد که می گفت: از آشناهاست؟ بانو خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت: نه چطور مگه؟پرستار گفت: آخه خیلی منقلب شدی و خیلی ناراحتی.بانو گفت: یعنی از این که یه جونی به این روز افتاده نباید ناراحت باشم؟ پرستار گفت: منظورم این نبود، چون ماها اینقدر از این صحنه ها دیدیم که برامون عادی شده بخاطر همین پرسیدم. و با گفتن این حرف دیگر چیزی نگفت و بعد از انجام کارهایش لبخند تلخی به بانو زد و از اتاق خارج شد.بانو با خواندن نوشته های بالای سرش متوجه که اصلاً وضعیت فریدون مناسب نیست ولی با همه اینها ناامید نشد و بدنبال دکتر کیوان رفت و او را به بالای سر فریدون آورد تا معاینه ای دقیقتری از فریدون انجام دهد، شاید که نقطه امیدی پیدا شود. دکتر کیوان که معاینه هایش تمام شد در حالی که با ناراحتی به بانو نگاه می کرد گفت: بانو خانم نمی خوام بیشتر از این ناراحتتون کنم اما وضع این مصدوم اصلاً خوب نیست. بانو با ناراحتی گفت: یعنی هیچ کاری نمیشه براش کرد؟ دکتر کیوان سرش را پایین انداخت و گفت: فقط خدا باید بهش کمک کنه از دست ماها دیگه کاری بر نمیآد. اشک از چشمانش جاری شد و نگاهش را از دکتر کیوان دزدید و به فریدون نگاه کرد که بی صدا روی تخت افتاده بود. دکتر کیوان رو به بانو کرد و گفت: ببخشید که این سوال رو می پرسم ولی خیلی کنجکاو شدم که بدونم از بستگانه؟ و یا آیا آشنایی قبلی با این مصدوم دارید؟ بانو شتابزده و خیلی تند گفت: نه دکتر چطور مگه؟ دکتر گفت: آخه رفتارتون طوریه که گویا ایشونو می شناسید. بانو سرش را بزیر انداخت و گفت: دکتر بذار الآن چیزی نگم شاید بعداً که حالم بهتر شد جواب این سوالتون را دادم. فعلاً اصلاً نمی دونم که چی بگم.دکتر کیوان سرش را به علامت تایید تکان داد و در حالی که بیرون می رفت گفت: من باز هم همه تلاشم رو می کنم که ایشون بهتر بشن هر چند امیدی نیست. شما هم نمی خواد به بخش بیایید همینجا بالا سر این مصدوم باشید شاید بهتون نیاز داشت. و از اتاق بیرون رفت. بانو با شنیدن این حرف دکتر کیوان لحظه ای دلش گرم شد و یک احساس احترام نسبت به دکتر در دلش ایجاد شد که برای او هم گنگ و مبهم بود. بیشتر از این که دکتر را مردی بسیار محترم ورئوف دید قلبش لبریز از محبت و احترام بیشتر به او شد. علائم حیاتی فریدون خیلی ضعیف و کم رمق بود بانو فقط توانست زنگی به شوکت خانم بزند تا برود دنبال فرزندش و او را با خود به خانه ببرد چون معلوم نبود که تا کی می توانست به خانه برود. ساعت ها بالای سر فریدون نشسته بود چشمش به نمودارهای بالای سرش دوخته شده بود که شاید تحرکی از خودشان نشان دهند. تو این مدت چند بار هم دکتر کیوان به اتاقش آمد و سری به فریدون زد ولی هر بار با تاسف سرش را تکانی داده و از اتاق با ناراحتی بیرون رفت. گویی غم بانو غم او هم بود از دیدن ناراحتی بانو او هم بسیار ناراحت بود و از همه مهمتر این سوال درگیرش کرده بود که فرد افتاده بر روی تخت چه نسبتی با او داشت که تا این حد بانو را غمگین کرده بود. بانو که کمی خسته شده بود سرش را بر روی کنار تخت فریدون گذاشت و کمی چشمش را بست تا افکارش را متمرکز کند اما نفهمید که کی خوابش برد. در خواب روزهایی را دید که با فریدون گذرانده بود خواب روزی را دید که از کنار بقعه آقا پیر می گذشت که فریدون از پشت توت کهنسال بیرون آمد و او را صدا می کرد اما او محلش نگذاشته و به راهش ادامه داده بود اما صدای بانو بانوی او را مداوم در گوشش می شنید خوب که دقت کرد متوجه شد که این صدا صدایی واقعی است. درست از بغل گوشش می شنید. به آرامی چشمانش را باز کرد اما باز هم صدایی که او را می خواند بگوشش رسید. خوب که دقت کرد صدای فریدون را شنید که با ناله او را صدا می کرد. با عجله از جایش بلند شد و فریدون را دید که با ناله بانو بانو می گفت. به آرامی سر فریدون را کمی بلند کرد و گفت: چیه فریدون منم بانو، کنارتم. فریدون با چشمانی بیفروغ نگاهی به بانو انداخت و دوباره از حال رفت. بانو که از این موضوع کمی خوشحال شده بود خواست از جایش بلند شود بدنبال دکتر برود که فریدون دوباره صدایش کرد و بانو به بالای سرش رفت. فریدون در حالی که گویی صدایش از اعماق چاهی بگوش می رسید گفت: یعنی واقعاً خودتی بانو؟ بانو با لبخندی زورکی گفت: آره فریدون جان خودمم، خلاصه اینجا پیدات کردم. فریدون که اشکی کم رنگ از گوشه چشمانش جاری شده بود گفت: بانو تو باید منو حلال کنی خیلی در حقت بد کردم. بانو با شنیدن این حرف گفت: دیگه چیزی نگو فقط استراحت کن تا حالت خوب شه. فریدون با ناله گفت: نه بانو جان حالم خوبه دیگه اصلاً دردی ندارم، سبک و سبکم، پدرم منتظر منه که منو با خودش ببره انزلی، میگه کار انباره ماهی دودکنی همینطوری مونده، باید برم که بهش کمک کنم. بیچاره پیرمرد خیلی دست تنهاست. من از اول هم اشتباه کردم که تنهاش گذاشتم اما او بیچاره حالا خودش اومده دنبالم. بانو با شنیدن حرف های فریدون فهمید که حالش اصلاً خوب نیست و این آخرین زبانه های آتش در حال خاموش شدن هست. فقط توانست بگوید: انشالله حالت که خوب شد می ری پیش پدرت، اصلاً شاید من هم باهات اومدم فعلاً باید استراحت کنی. فریدون گفت: نه، پدرم الآن دم در وایستاده، مگه مش خداداد رو نمی بینی بانو؟ پشت سرته، داره بهت لبخند می زنه، آخه می دونی اون خیلی تو رو دوست داشت. بخاطر همینم به من گفته که قبل از رفتنمون بیام پیشت و ازت حلالیت بطلبم. آخه خیلی درحقت بد کردم. کاشکی به حرفات گوش داده بودم و پام رو به این شهر نمیگذاشتم ولی حیف دیگه دیر شده باید برم. بانو به پشت سرش نگاهی کرد اما کسی را ندید و تا به طرف فریدون برگشت دید که فریدون چشمانش را بسته و دیگر صدایی از او بیرون نمی آید. با عجله به بیرون از اتاق رفت و پزشک بخش را صدا کرد اما با شنیدن حرف های پزشک دیگر چیزی نفهمید.

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 17:42

صفحه بندی