از وقتی که بانو را دید زندگیش رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. بانو با آمدنش شادی و نشاط را هم با خود آورد، دیگر رفتن به انبار ماهی دودکنی برای خداداد کار خسته کننده ای نبود. در هر فرصتی که به دست می آورد خود را به انبار می رساند. دیدن بانو به او روح و شور زندگی بیشتری می داد اما او را چه شده بود؟ آیا احساس خاصی به این دختر پیدا کرده بود؟ بارها در دل، خود را سرزنش کرده بود که پیر مرد، خجالت بکش، از دخترهایت هم کم سن سال تره این چه فکرایه که در کله بی موت خطور کرده؟ اما باز هم فکر و اندیشه این دختر زیبا و مهربان یک آن آرامش نمی گذاشت. بارها بارها خود را در آینه ورانداز کرده بود و هر بار هم با ناامیدی دستی به سر بی مویش کشیده و آهی عمیق بیرون داده بود. اصلاً تا آن روز نفهمیده بود که کی موهایش ریخته و مجبور شده بود که کلاه تک لبه سیاه رنگی را که از کلاهدوزی صنعت کار خریده بود را بر سرش بگذارد. یک جورای برایش مهم نبود که مو داشته باشد و یا نه اما حالا چه می شد او را. در حالی که در آینه به خود نگاه می کرد با خودش گفت: خجالت نمی کشی بعد از سال ها به فکر کله بی موت افتادی؟ و بعد چند ضربه آرام به کله اش زد و با ناامیدی دوباره دستی بر رویش کشید و به صورت خود نگاه کرد. کمی دلگرم شد چون هنوز رگه هایی از جوانی طراوت در صورتش مانده و رگه های خونی زیادی که در صورتش بود سرخی خوشایندی بهش داده بود اما. در حالیکه داشت با خود حرف می زد صدای زنش او را به خود آورد که می گفت: بسم اله، مرد چت شده؟ دیوانه شدی که داری با خودت حرف می زنی؟ خدا شفا بده، یه دم فکر کردم که جنی شدی! خداداد با شنيدن صداي زنش دست پاچه شد و مِن مِنی کرد با عجله گفت: چی میگی زن، نمی دونم چی تو چشمم رفته بود که داشتم تو آینه نگاه می کردم ببینم چیه. بعد از اين حرف نگاه معنا داري بهش کرد و ادامه داد: اصلاً به تو چه ربطی داره که زاغ منو چوب می زنی؟ همسرش خنده ای کرد و گفت: والا چه می دونم، طوری تو آینه با خودت ور میرفتی که هر کی می دید فکر می کرد میخوای بری خواستگاری؟ خداداد لبخندی زد و گفت: از کجا می دونی که نخوام برم خواستگاری؟ فقط مواظب باش که هوو سرت نیارما. همسرش یک ایشی گفت و ادامه داد: خدا به دور، به تو پیرمرد هُف هفو دیگه کی زن می ده. این من بودم که ندیده نپسندیده آمدم زنت شدم، بدون هیچ توقعی، خیال کردی که به تو پیرمرد کسی محل می زاره. خداداد که از شنیدن این حرف زنش کمی دَمق شده بود در حالی که نخواست زنش حس درونیش را بفهمد با آه جواب داد: بایدم الان این حرف رو بزنی، یادت رفت که همین تو، چقدر قربان صدقه من می رفتی؟ مگه از اول سرم اینجور بی مو بود؟ باشه بتول خانم، باشه، ما که یک عمر داریم این زخم زبوناتو تحمل می کنیم اینم روش. بتول همسر خداداد با شنیدن این حرف لبخندي زد و خواست دل شوهرش را به دست بیاورد با مهرباني به او نزدیک شد وکلاه خداداد را از سرش برداشت و بوسه ای بر سر بی مویش گذاشت گفت: قربون همین سر بی موت بشم که سایه سرمه. اگه یه روز این سر بی مو رو کنار خودم رو متکا نبینم که خوابيده، آن روز برام روز نميشه.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی