تابستان برای ما به مانند رویایی زود گذر بود که هر قدر در این رویا غرق می شدیم زمان را کمتر احساس می کردیم. پدر من و پدر رجب در دل جنگل باغ جالیزی درست کرده بودند و به همراه چندین نفر از شرکایش این باغ بزرگ جالیز را اداره می کردند و از منافع آن نیز به تساوی بهره می بردند. یکی از بزرگترین لذت های ما بچه ها بردن نهار برای پدرانمان بود که با هم و دسته جمعی بازی کنان و آواز خوانان نهارشان را می بردیم و موقع برگشتن هم تعدادی خربزه و هندوانه می گرفتیم و به خانه بر می گشتیم. یک روز برادرهایم و خواهرم به همراه چندین نفر دیگر از دوستان نهار پدرهایشان را در دست گرفته بودند و به طرف باغ جالیز حرکت کردند. اما من را با خودشان نبردند. من که از این موضوع خیلی ناراحت بودم به ناگاه چشمم به رجب افتاد که ظرف نهار را با بی میلی در دستانش گرفته بود تا به پدرش برساند. ولی به دلیل بازیگوشی از دسته بچه ها عقب افتاده بود. وقتی رجب به من نزدیک شد نگاهی به من کرد و گفت: اکبر اینجا چکار می کنی؟ من هم با ناراحتی به او گفتم: همه رفتند برا بردن نهار اما منو با خودشون نبردند. رجب که با شنیدن این حرفم فکری مثل جرقه در سرش ایجاد شده بود رو به من کرد و گفت می خوای با من بیای تا تو را به برادر خواهرات برسونم؟ من هم که از خدا خواسته بودم گفتم: چرا که نه، منو با خودت می بری؟ رجب گفت: پس بیا این ظرف غذا را بگیر و حرکت کن من هم پشت سرت می یام. من که راضی و خوشحال از این موضوع با لذت تمام ظرف غذا را از رجب گرفته بودم و با خوشحالی حرکت می کردم و هیچ توجه ای به پشت سرم نداشتم. مسیر حرکت طوری بود که می بایست از محوطه خانه سید عباس که یک جورایی هم مالک و هم نگهبان تمامی زمین هایی بود که ما باید از آن می گذشتیم. در داخل این محوطه سید عباس سگهای فراوانی هم وجود داشتند که هر لحظه احتمال حمله آنان می رفت. وقتی از کنار منزل سید عباس رد می شدیم به خیابانی جنگلی که اطرافش را درخت های انبوه توسکا تشکیل می داد می رسیدیم و بعد از گذشتن از آن خیابان جنگلی از پلی که روی رودخانه بزرگی زده شده بود عبور می کردیم و به محوطه جنگلی بکری می رسیدیم که تا چشم کار می کرد تمش زار و جنگ بود. در این محیط کاملا بکر انواع حیوانات از جمله شغال به وفور یافت می شد و مارها ثانیه به ثانیه از این طرف خیابان با عجله به طرف دیگر خیابان حرکت می کردند. در یک همچنین محیطی من با شوق و اشتیاق در حالی که ظرف غذا را در دستانم داشتم حرکت می کردم و آواز می خواندم و لحظه ای که می خواستم چیزی را به رجب بگویم و سر برگرداندم تا به او بگویم که... با ناباوری دیدم که اصلاً رجبی وجود ندارد. گویا رجب که از غفلت و شوق من برای رفتن آگاه شده بود فقط راه را به من نشان داده و خود برای ادامه بازی رفته بود. یک آن خودم را در انبوهی از جنگل تنها دیدم. با ترس و دلهره شروع به دویدن به جلو کردم چون از ترس سگ های سید عباس جرئت برگشتن به عقب را نداشتم مدتی که دویدم سایه های برادر و خواهرم را از دور دیدم که در حال رفتن بودند. با صدایی جیغ مانند آنها را صدا کردم و آنها که از دور مرا دیدند ایستادند تا من خود را به آنها رساندم و ماجرا را گفتم. همه زدند زیر خنده و برادرم با خنده چیزی نثار رجب کرد و گفت عیبی نداره حالا که تو غذای پدر رجب را آوردی خودت هم به او بده. وقتی که پدر رجب از موضوع مطلع شد بدو بیراهی به رجب گفت و بعد دستی بر سرم کشید و گفت: حالا که تو نهارم را برام آوردی پس جایزه این کار هم به تو تعلق می گیره. و بعد رفت داخل جالیز و خربزه ای خوش رنگ را چید و آورد به من داد و گفت این هم جایزه تو تا من بیام خونه و حساب رجب را هم برسم. و همه با گفتن این حرف خندیدند.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی