پاییز که از راه می رسید احساس غریبی تمام وجودم را پر می کند این احساس یک احساسی است که نه می توانم شادی بناممش نه غم, اما مخلوطی است از هر دوی آنها. هنوز که هنوزه و با این که سالهایی از زندگیم گذشته این احساس هنوز مرا به خودم وا نگذاشته و شروع پاییز یعنی شروع این احساس زشت و زیبا. اولین روز پاییز در حالی که کیفی دست دوم را به دست داشتم با شلواری کوتاه وارد مدرسه شدم، اولین حرفی که معلممون خانم رابطی به من زد این بود که از فردا باید با شلوار بلند به مدرسه بروم. هیچگاه احساس اولین زنگ تفریح را که در میان تعداد زیادی بچه قد و نیم قد گم شده بودم و گریه می کردم از یادم نمی رود. مدرسه ابتدایی من که «قابوس» نام داشت با آن کلاس ها ردیفش وهمی ناشناخته را در دلم من ایجاد کرده بود. به خصوص با تعریف هایی که از ناظم مدرسه بنام آقای «رودپیما» شنیده بودم ترسم چندین برابر هم شده بود. ناظم مدرسه مردی بود با چشمان آبی بسیار خوش رنگ و صورتی سفید و قدی بلند که بی شباهت به افسران نازی هیتلری نبود ولی برخلاف چهره و تیپ بسیار خوشایندش اصلاً انسان ملایمی نبود و بسیار نسبت به بچه ها بی رحم. حالا که فکر می کنم با خود به این نتیجه می رسم که شاید علت اصلی اخلاق تند آقای رودپیما ترساندن بچه ها برای کنترل بیشتر روی آنها بوده باشه. اما برای این کنترل, تر و خشک را با هم می سوزاند. دویدن در حیاط مدرسه برابر بود با صدا کردن آقای رودپیما و کتک خوردن از دست او بود. در طول دوران مدرسه همیشه سعیم بر این بود که از چشمان نافذ او دور بمانم اما روزی که اتفاقاً مریض هم بودم و به آرامی داشتم از کلاس خارج می شدم به ناگاه آقای رودپیما گوش هایم را کشید و کتک جانانه ای به من زد. آن روز آنقدر دلم شکست که هنوز که هنوز هست نمی توانم دلیل کار او را بفهمم. شاید مرا با شاگرد دیگه ای اشتباه گرفته بود و یا شاید هم خطای دیدی بود که در آن لحظه پیدا نموده بود. اما هر چه که بود کتک را خورده بودم و جای هیچ اعتراضی هم نبود. در طول دروان ابتدایی تا راهنمایی همیشه سعی می کردم که شاگردی منظم و آرامی باشم. به همین دلیل اکثر معلم ها با من محربان بودند بخصوص که درسم هم بد نبود و اگر جزء دانش آموزان ممتاز نبودم سعی می کردم که جزء دانش آموزان درس خوان باشم. حال بعد از چند سال از آن زمان این احساس غریب پاییز را می توانم بیشتر درک کنم. چون پاییز از یک طرف شروع تفریحات زمستانی و از جمله شکار و بازی در سبزه زارهای خیس از باران بود. و از طرف دیگر پاییز یعنی شروع مدارس و شروع صید ماهی و رفتن پدر به دریا برای صید. و چشمان منتظرمان به سخاوت دریا که آیا سفره هامان رنگین خواهد شد چون برگ های رنگی پاییزی و یا خالی چون شاخه های عاری از برگ. این شروع پاییز با خود غم ها و غصه هایی را به همراه داشت که شاید خیلی از بچه ها آن را نداشتند و حتی نمی توانستند درکش هم کنند.
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی