سوگ میرزا آسمان گرفته بود. صدای زوزه گرگ های گرسنه تمام پهنه دشت اولسبلانگا را پر کرده و بوران کاری با دشت کرده بود که چشم چشم را هم نمی دید. نفس های میرزا دیگر به شمارش افتاده بود اما هر طوری که بود باید خود را به قله می رساند. از آنجا دیگر کار برایش آسان می شد چون دیگر سرپایینی بود و راحت تر می توانست حرکت کند. سنگینی گائوک هم کمرش را بیشتر خم کرده بود اما چاره چی بود باید می رفت. غرورش اجازه نمی داد که رفیقش را بگذارد و برود. پس مردانگیش کجا رفته. همین موقع هاست که جوهر هر کس نمایان می شود. صدای گرگ های گرسنه را در پیرامونش می شنید اما سعی کرد بی اعتنا به خزیدنش در برف ادامه دهد. برف زمین گیرش کرده بود. بار پشتش یک طرف، چسبندگی زمین که از گِل پوشیده بود از طرف دیگر راه رفت را برایش غیر ممکن ساخته بود. چموشش هم با هر قدم برداشتن از پایش بیرون می آمد. بدتر از همه بار سنگین گائوک که چون نعشی سنگینتر هم شده بود از همه بیشتر اذیتش می کرد. اما باید میرفت. لحظه ای سرش را به طرف گائوک برگرداند گفت: اِه هوشنگ در چه حالی رِه؟ هنوز نفس به سینه داری؟ صدایی نیامد ادامه داد: دیل نیگران نُبُون، هرجور بُبوسته ترا به آبادی رسانم. اما باز هم صدای از گائوک بیرون نیامد. بخیال خودش از خستگی و درد خوابش برده. به راهش ادامه داد. اما خودش هم از رمق افتاده بود. قدم هایش دیگر طاقت کشیدن بدن خودش را هم نداشت چه رسد به باری که بر دوشش بود. اما دل بود و گرو آن هم رفاقت. دوباره سر برگرداند و گفت: هوشنگ می صدایهَ ایشنُفی؟ چیسه ترا؟ تی هواس سرجا نهِه یا نه؟ اگه می حرف ایشنوی تکانی بخور مرد. اما نه صدایی از گائوک شنیده شد و نه تکانی از او دیده شد. باز هم به راهش ادامه داد. نمی خواست قبول کند که بلایی سر رفیقش آمده. اصلاً دلش نمی آمد که همچین فکری هم بکند. حیف نبود؟ این همه راه را بالا کشانده بودش که نجاتش دهد. حالا که به مقصد می رسیدند؟ نه باید به راهش ادامه می داد. بی رمق شده بود، چموشش بکلی از گِل لای خیس شده و قدم برداشتن را برایش سخت کرده بود. لحظه ای دل نگران هوشنگ شد. با خودش گفت: چرا هیچ صدایی ازش بیرون نمی یاد، نکنه؟ اما زود حرفش را خورد تخته سنگی به چشمش خورد و به کنارش رفت و پناه گرفت و گائوک را از پشتش به زمین گذاشت. پیچه دور صورتش را کنار زد اما با ناباوری دید که هوشنگ تکانی نمی خورد پیچه را که کامل کنار زد دید صورتش کاملاً سیاه شده. به تندی چند ضربه با پشت دست به صورتش زد اما گائوک هیچ تکانی نخورد. با عجله نیمتنه پشمیش را بکناری زد و گوشش را به سینه اش فشرد اما فقط صدای باد بود که بگوشش می رسید. هوشنگ رفیق سالها رزم و جنگش درست روی پشتش از دنیا رفته بود. هوا آنقدر سرد بود که حتی اشک هم جرئت بیرون آمدن از چشمانش را نداشت. با صدایی بی رمق گفت: هوشنگ تونم مِراَ تنها بنیی؟ آخه بی مروت ایمچی تحمل کُودی. بی تو چی بوکَنم نامرد. اَن بو رسم رفاقت. و بعد سرش را روی سینه گائوک گذاشت و هق هقش فضای بورانی کوهستان را پر کرد. حالا چطور می توانست پیکر رفیقش را همانجا بگذارد؟ اگه گرگ ها بهش می زدند چی؟ با تمام توانی که برایش مانده بود با دست برف ها را کناری زد و پیکر گائوک را در داخل حفره ای گذاشت و رویش را هم با برف پر کرد و برای آخرین بار نگاهی به تخته سنگ انداخت که اگر چند روز بعد توانست بیاید دنبالش بتواند پیدایش کند. و بعد با قدم هایی آهسته و خسته به حرکتش ادامه داد. دیگر توان راه رفتن نداشت، پاهایش دیگر از او فرمان نمی بردند. از یک طرف سرما و یخبندان و از طرف دیگر گرسنگی امانش را بریده بود. با خودش گفت: اگه ایته مُشت پلا بوبوستَبِه تانستم طاقت باورم. اما دیگر رمقی به پیکرش نمانده بود. صدای بوران و زوزه باد بی مهابا در گوشش می پیچید آن مناطق را بخوبی می شناخت. خوب که دقت کرد فهمید که به گدوک رسیده، از آنجا تا گیلوان و دهات خانقاه راهی نبود. هر طور که شده باید خودش را به خانقاه می رساند. آنجا روستایی ها بهش جا و غذا می دادند. اما خستگی و گرسنگی و از همه مهمتر سرمایی که تا جان و استخوانش نفوذ کرده بود رمقی به ادامه راه برایش نگذاشت. حس کرد که خوابش گرفته اما بخوبی می دانست که این خواب نیست، بلکه این از کار افتادن تدریجی اعضای بدنش بود که دیگر تحمل سرما و گرسنگی را نداشت. با قدم هایی بریده بریده ادامه داد اما قدم هایش یارای کشیدن هیکلش را نداشتند. سعی کرد از دستانش کمک بگیرد اما بعد چند متری دیگر هیچ چیز را احساس نکرد. دیگر سردش نبود و فقط دلش می خواست که بخوابد. به همان صورت رو به آسمان خوابید و چشمانش دانه های برفی را که رقص کنان به زمین می رسیدند را نظاره می کرد. یاد طلا افتاد که در آخرین وداعش گریه می کرد. میرزا گفت: خدا طلاقه چی وسین بَنِه؟ میجا طلاق بیگیر خودتا خلاص بُکُن. زن میرزا با گریه گفت: طلاق بیگیرم که تا دونیا دونیایه مرا به بدی یاد بُوکنن. همه عالم و آدم می پشت سر واگو بکنن که من بیوفایی بُوکودَم ترا؟ نه میرزا اَن کاره از من نخواه. میرزا: تی ویسی بُگوفتم، تو هنوز جوانی و بررو داری، اگه می سر بلایی بُومو بی سر و همسر نمانی طلا: نخواستم اون سر و همسری که بی تو بیبه. اصلاً از کَیَه معلوم کی تی کار دوارده بالا نیگیره؟ می دیل مرا گِه کی تی آینده خیلی نورانیه. در ثانی طلاق چیسه، اگه زنده بمانستی که بازم بهم رسیم، ولی اگه می زبان لال بَمَردی که طلاق خُودایی بیگفتم. میرزا: لعنت به من که تی خاطر خواه ببوستم. نتانستم ایته روز خوشه تِره چکُنم. طلا: اَن چی حرفیه که زنی؟ می تمام روزان خاطرخواهی، ایته زندگی کامل بو مره. تو به اندازه چنتا زندگی مرا خوشبخت بُوکُدی. میرزا: ولی خایم اَنهَ بدانی که من هیچ وقت خطایی نُوکودم. مال هیچ رعیتیه بزور نگیفتم. هیچ مالیم تو اَن دونیا جمع نوکودم. طلا: دانم عزیزجان، خوبم دانم. می دیل گواهه که هیچ وقت می فکرم نرسه که می مرد خطا کار بیبه، هنه وسینه کی خاطر خوای تویم اونم مجنون وار. با یاد آوری این خاطرات قطره اشکی از گوشه چشمان میرزا بیرون زد اما سرما امانش نداد و در همان گوشه چشمش یخ بست. باز هم به آسمان نگاه کرد دوباره بیاد آن روز افتاد. که دست در جیب کرد و ساعت طلا را از جیب بیرون آورد رو به طلا گرفت و گفت: اَن ساعت طلا هدیه انور پاشایه کی تا الان می پهلو بمانسته. اَنَ بگیر هر وقت که اَنی صدا بیرون بامو بیاد من دکف که می دیل همیشه بیاد تو زنه. طلا با بی میلی ساعت را از دست میرزا گرفت و در عوض نقلی از ظرف در آورد و به دهن میرزا گذاشت. صدای مرد روستایی او را بخود آورد که می پرسید: ویشتایی اَبرار؟ و چند سنجد را در دهن میرزا گذاشت. میرزا بقدری ضعیف شده بود که توانایی جویدن سنجدها را نداشت. مرد روستایی خوب که به چهره یخ زده میرزا دقت کرد او را شناختد و با دست پاچگی گفت: میرزا شمایید. تو اَن برف و کولاک اَیه چی کُونید. و بی درنگ پیکر نیمه جان میرزا را بردوشش گذاشت و شتابان خود را به بقعه روستا رساند و پیکر میرزا را در داخل بقعه گذاشت. خبر دهن به دهن در روستای خانقاة پیچید. روستائیان سراسیمه و نفس زنان خود را به بقعه می رساندند و هرکس به هر نحوی سعی می کرد که کمکی به میرزا بکند. یکی شیر داغ آورده بود و کس دیگر ظرفی پر از آش، اما میرزا فقط افتاده بود و توان هیچ کاری را نداشت. پچ پچ ها شروع شده بود. عده ای می گفتند: بمرده، اما عده ای دیگر می گفتند: نه بابا فقط سرما زده بُبُوسته میرزا تمام این حرف ها را می شنید اما قادر به پاسخ دادن نبود. گویی بغیر از گوش هایش همه اعضاء بدنش از کار افتاده بودند. اما عاقبت همین پِچ پِچ ها کار دستش داد و خبر به گوش محمد خان رسید. محمد خان که از قبل چشم دیدن میرزا را هم نداشت و منتظر چنین روزی بود چند نفر از تفنگ چی هایش را فرستاد تا کار میرزا را یکسره کنند. وقتی تفنگ چی ها به روستا رسیدند تجمع مردم را دور بقعه دیدند. رضا اسکستانی نهیبی به مردم زد تا متفرقشان کنند اما مردم حاضر به ترک محل نبودند. اینطور که دیدند یکی از تفنگچی ها رو به مردم کرد و گفت: مگه نخوایید میرزا شفا پیدا کنه؟ خو پس اجازه بدید شاید فرجی ببوست. مردم که این حرف را شنیدند کمی عقب نشستند و اجازه دادند که آنها به داخل بقعه بروند. تفنگ چی ها وقتی به بالای سر میرزا رسیدند پیکر بیجانش را تکانی دادند اما دیدند میرزا تکانی نخورد. رضا اسکستانی داره اش را از پر شالش در آورد رو به سوی میرزا رفت. یکی دیگر از تفنگچی ها با اعتراض گفت: چی خوایی بوکُونی رضا؟ دارهِ یَه چرا بیرون باوُردی؟ رضا اسکستانی گفت: کوری، نیدینی که بمرده؟ خان مگه نُگفتِه که یا زنده یا مُردِه میرزای باورید؟ الانم امی کار راحت بُبُوسته میرزا سرِه کی تانیم بُبُوریم؟ تفنگچی ها دیگر چیزی نگفتند و فقط نظاره گر شدند اما تفنگ چی معترض گفت: نامرد مگه شمر بُبُوستی که خایی سر امام حسینه وِوینی؟ دانی چی کار کُودَندری؟ رضا اسکستانی که بالای سر میرزا نشسته بود چیزی نگفت دستی به ریش میرزا کشید که از بوران یخ زده بود ورو به مرد کرد وگفت: بیا خودت بیدین، بمرده، اَنه چی حالی بِه. و بی درنگ تیغه داره را بر گلوی میرزا گذاشت و با یک حرکت گلوی میرزا را درید، بناگاه خود تمام فضای اطراف را پر کرد. رضا اسکستانی دیوانه وار به خون میرزا چشم دوخت و هارتر شد و سر را از تن جدا کرد. تفنگچی ها با دیدن خون، چشمانشان از حدقه در آمده بود. تفنگچی معترض به رضا گفت: آخر تیکاره بُوکُودی شِمر؟ دانی چی کار بُوکُودی تو؟ رضا اسکستانی که دستانش از خون میرزا آغشته شده بود با ترس داره را به سویی پرت کرد وگفت: ولی بَمَردَه بو. مرد تفنگ چی با گریه گفت: بَمَرده بو اَقدر خون بزه بیرون؟ تو اونه بُوکُشتی، خدا ترا لعنت بُکونِه. و با گریه از بقعه بیرون رفت. مردم که بیرون بودند حس کردند که داخل بقعه اتفاقی افتاده. خواستند هجوم ببرند داخل بقعه اما تفنگ چی ها امان ندادند سد راهشان شدند. رضا اسکستانی چنگ در موی میرزا انداخت و سرش را از زمین بلند کرد و به کوب بطرف اسبش دوید. تفنگ چی های دیگر هم دنبالش دویدند و در حالی که مردم را با تفنگ نهیب می زدند از بقعه دور شدند. تن بی سر میرزا در بقعه افتاده بود و خون پیرامونش را سرخ کرده بود. صدای یا حسین یا حسین جمعیت بلند شد. بوران از تک و تا افتاده بود. صدای جانگدار زوزه باد بگوش می رسید. آسمان قصبه گویی سرخ فام شده بود. کربلایی دیگر تکرار شده بود. و تنی بی سر دیگر بر خاک افتاده بود. صدای ضجه زنان با صدای هق هق مردان ده درهم آمیخته بود. سگان ده هم خاموش شده بودند. سکوتی مرگبار تمام فضای ده خانقاه را فرا گرفته بود. یکی از دهاتی ها با تشر گفت: چرا ایساید؟ مگه نیدینید کی جنازه رو زمینه؟ یکی گفت: میت غسل کفن نَخایه؟ مرد روستایی گفت: شهیده، فهمی؟ شهید که نیاز به غسل کفن نداره. اکبر بلندکردار آبان 97
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی