سرداران ایستاده میمیرند یکی از بازی های معمول بچه های قنات ملک بازی جنگی بود و رویاروی با سپاهیانی خیالی. هر گروهی برای شروع بازی اول از همه قاسم را برای فرماندهی خود انتخاب می کردند چون می دانستند اگر قاسم فرمانده آنها باشد شکست برایشان بی معنا خواهد بود و قاسم هم همیشه با لبخندی بی صدا منتظر می ماند که نتیجه چه خواهد شد. آن روز بلاخره گروه ها انتخاب شدند و جنگ فرضی آنها هم شروع شد. قاسم که به صحرا می رفت با چوب زرشک صحرایی برای خود شمشیری ساخته بود که هیچ شمشیر چوبی دیگری یارای مقاومت در برابر آن را نداشت. جنگ کودکانه آنها به اوج خود رسید و در جایی که رقبا دیدند یارای نزدیک شدن و جنگ رو درو با قاسم را ندارند به وسیله کمانهای خود بر سر قاسم تیرهای چوبی پرتاب کردند. قاسم می بایست با این تیرها بر زمین می افتاد و بازی به نفع آنها به پایان می رسید. اما قاسم به درختی تکیه داده و فقط چشم هایش را بسته بود. صدای اعتراض از آنها بلند شد: قاسم تو مردی، باید بیفتی. اما قاسم همان طور که به درخت تکیه داده بود فقط چشمانش را بسته بود. بچه ها که فکر می کردند قاسم صدای آنها را نمی شنود با اعتراض جلو آمدند و دوباره گفتند: قاسم داری جر می زنی، باید بیفتی. اما قاسم همچنان بی صدا چشمانش را بسته و به درخت تکیه داده بود. یکی از آنها جلوتر رفت و با دست شانه های قاسم را تکان داد و گفت: قاسم بیفت دیگه، تو مُردی. قاسم در حالی که چشمانش را نیمه باز کرده بود گفت: مگه من سردار سپاه خودمان نیستم؟ نمی دونی که سرداران ایستاده می میرند؟ گرامی باد عروج ایستاده سردار ( دی ماه 98 اکبر بلندکردار)
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی