بلیط شرکت واحد در کنار جاده و ابتدای محله ما تک ساختمانی بود که به سبک روسی ساخته شده بود. این ساختمان فقط از یک سالن تشکیل شده بود که در داخل آن با کمدها و میزهای آهنی از هم جدا می شد. پیرمرد ریش سفیدی که کلاهی سیاه شبیه نقاشان قرن نوزدهم اروپا به سر می کرد مسئول آنجا بود. کار هر روزه این پیرمرد این بود که با ماشین چاپ دستی بلیط های شرکت واحد را در همانجا چاپ می کرد و به فروش می رساند و بقیه را هم از طریق راننده های اتوبوس به دیگر ایستگاه های شهر می فرستاد. برای ما آنقدر کار این پیر مرد جالب و آمیخته به معما بود که بارها بدون دلیل خودمان را از سکوی پنجره رو به جاده بالا می کشیدیم و به کارهای پیرمرد با لذت نگاه می کردیم که چطور با چرخاندم اهرم دستگاه چاپ، هر دفعه تعداد زیادی بلیط از زیر دستگاه بیرون می آورد و بعد از آن با قرار دادن در پرسی دستی دور تمام قطعات بلیط ها سوراخ سوراخ می شد تا بهتر بتواند از هم جدایشان کند. و هر بار هم پیر مرد با لبخندی همراه با تشر می گفت: چی میخواین؟ دیدین دیگه، حالا برید. و ما هم با شنیدن این حرف از سکو پایین می پریدیم و بدو از آنجا دور می شدیم. یک بار رفیقم حجت با یک تومانی که داشت خواست از پیرمرد بلیط فروش بلیط بگیرد اما پیر مرد به او بلیط نفروخت و با تشر گفت: برو با بابات بیا تا بلیط بهت بفروشم. و ما هم دست از پا دراز تر از سکو پایین پریدیم و رفتیم. نشستن در اتوبوس شرکت واحد و رفتن به داخل شهر و دور دور کردن با آن برایمان یک آرزوی دست نیافتنی شده بود. هر بار همراه با حجت در حالی که بر روی سنگی می نشستیم و با حسرت به سوار شدن بزرگترها به اتوبوس و رفتنشان به شهر و بازار نگاه می کردیم و در دل حسرت می خوردیم. یک روز متوجه شدیم که شاگرد یکی از اتوبوس ها کیسه ای مملو از بلیط پاره شده را آورد و در سطل بزرگی که کنار ساختمان بلیط فروشی بود ریخت. من به حجت اشاره ای کردم و به طرف سطل بلیط های پاره شده رفتیم. با عجله سر در سطل کرده شروع به کاوش و گشتن کردیم. همه بلیط ها پاره شده بود و بعضی ها هم نصف پاره شده بودند و بعضی ها هم مچاله. همینطور که می گشتیم حجت با خوشحالی دستش را از سطل بیرون آورد و گفت: ببین! من که کنجکاو شده بودم وقتی به دستان حجت نگاه کردم چهار بلیط که روی هم تا شده بودند و یک بلیط به نظر می آمد را دیدم که سالم و بدون این که پاره شده باشد در داخل بلیط های پاره شده وجود داشت. حجت با خوشحالی گفت: دیدی چه خوش شانسیم. من با اضطراب و تشویش گفتم: حالا اینارو چیکار کنیم ؟ حجت لبخندی زد و گفت: خوب معلومه، با اولین اتوبوس واحد که اومد می ریم توش می شینیم. من که حسابی هیجان و ترس ورم داشته بود گفتم: اگه شاگرد اتوبوسیه نذاره چی؟ حجت گفت: تو کاریت نباشه خودم می دونم چیکار کنم. و با این حرف به طرف ایستگاه حرکت کرد. من هم به دنبالش حرکت کردم. اما ترس و اظطراب تمام وجودم را پر کرده بود. بعد از دقایقی زیاد اتوبوسی از دور نمایان شد. حجت از جایش بلند شد و من هم به دنبالش. چند پیر زن و پیر مرد هم منتظر بودند تا با اتوبوس شرکت واحد به بازار برای خرید بروند. حجت اشاره ای به من کرد و ما هم در لابلای پیرمرد و پیرزنها سوار شدیم و شاگرد اتوبوس هم متوجه نشد و همانطور که بلیط ها را می گرفت و پاره می کرد به نفر بعدی نگاه می کرد. وقتی برای اولین بار تنها روی صندلی های چرمی نرم اتوبوس نشستیم لذتی خوشایند تمام وجودمان را پر کرد. با ولع فقط به مناظر بیرون از اتوبوس خیره شده بودیم و صدایمان هم در نمی آمد. دقایق زیادی را ایستگاه به ایستگاه در اتوبوس نشستیم و از مناظر لذت بردیم تا اتوبوس به آخرین ایستگاه که آنطرف شهر بود رسید و ما هم به همراه دیگر مسافرها پیاده شدیم. و دوباره با اتوبوسی دیگر راه را مجدداً برگشتیم و از دیدنی های اطراف لذت بردیم. وقتی که اتوبوس به ایستگاه محله ما رسید. خوشحالی تمام وجودمان را پر کرده بود چون آن اولین مسافرتی بود که خودمان تنها رفته بودیم و فقط دیدن مناظر اطراف برایمان کافی بود که لذت تمام را برده باشیم. در حالی که پیاده می شدیم احساس آدم بزرگهایی را داشتیم که از خرید و یا کار به منزل بر می گشتند و چه زیبا بود این احساس غرور و بزرگ شدن. (دی ماه 98 اکبر بلندکردار)
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی