شب چله خاله زبیده خاله زبیده پیر زن مهربان و خوش قلبی بود که چند کوچه آنطرف تر از ما خانه ای کوچک اما پر از درخت و گل های زیبا داشت که تمام تنهایی های خودش رو در همان حیاط با گل و درختهایش می گذراند. این پیر زن از دار دنیا فقط یک پسر برایش مانده بود که آن هم برای خدمت وظیفه رفته و ماه ها بود که از او هیچ خبری نیامده بود. دل خاله زبیده مثل سیر و سرکه میجوشید و اشکش وقت و بی وقت از چشمانش جاری بود. چند روز مانده بود به شب چله که همه خاله زبیده رو شاد و سرحال دیدند. هرکی با او احوال پرسی می کرد با ذوق و خوشحالی می گفت: عزیزاله ام داره میاد، کاغذش همین دیروز به دکان بابا قرانی رسید. و بعد دستانش را به آسمان بلند می کرد و خدا را شکر می کرد و می گفت: الهی همه مسافرا رو در پناه خودت نگه دار و مسافر منو هم صحیح و سالم بهم برسون و آمینی می گفت و با خوشحالی رد می شد. همه از خوشحالی خاله زبیده خوشحال بودند و با لبخندی جوابش را می دادند و آمینی می گفتند و رد می شدند. یک روز دیدیم خاله زبیده تو حیاطش بساط آتش برای بو دادن آجیل شب چله راه انداخته. چند نفر از زنهای همسایه را هم گفته بود که به کمکش بروند. وقتی ما هم به داخل حیاط خاله زبیده رفتیم تمام صورت خاله زبیده از خوشحالی خندان بود. سرحال و قبراق شده بود و با خنده بساط بو دادن مخلفات شب یلدا را آماده می کرد. از روز قبلش مقداری برنج و عدس و ماش و گندم را خیس کرده بود تا برای شب چله بو دهد و شب چره شب چله را آماده کند. از آنجایی که پیر زن بسیار مهربان و دست دل بازی بود مقدار مخلفات را بیشتر از آن چیزی که لازم داشت تهیه دیده بود تا به در و همسایه هم بدهد تا آنها هم از این خوشحالیش بی نصیب نمانند. ما بچه ها هم که طبق معمول عاشق خوردن این تنقلات بودیم و بی تابانه در کنار آتش منتظر بودیم که اولین مخلفاتی که بو داده می شد را مزه کنیم. خاله زبیده هم مهربانانه در حالی که نجوایی از سر شوق و خوشحالی می کرد مشغول بو دادن برنج ها بود. وقتی اولین تشت مخلفات بود داده و آماده شد خاله زبیده با لبخندی از سر رضا و مهربانی گفت: بیاین بچه ها این حق و سهم شماست. بیاین جیب هاتونو پر کنید و برید به بازیتون برسید. و ما هم مشتاقانه جیب هایمان را در مقابلش باز می کردیم و او مشت مشت برنج بود داده و عدس را در جیبهایمان سرازیر می کرد. طعم برنج و عدس و ماش بو داده طوری در دهانمان پخش می شد که تمام وجودمان از این لذت بچگانه پر می شد و حظ می کرد. تا چند ساعت خاله زبیده و دیگر خانم های همسایه کار بو دادن مخلفات شب چله را بپایان رساندند. خاله زبیده مقداری از آن مخلفات را به زن هایی که بهش کمک کرده بودند داد و مقداری هم در کاسه های چینی ریخت و به در و همسایه داد تا همه در خوشحالی او سهیم باشند. خیلی ذوق داشت تنها پسرش گل بسرش قرار بود که شب چله پیشش مهمان باشد. از قبل هم هندوانه شب چله را تهیه دیده بود و در پشت بامش گذاشته بود تا شب چله ای بی هندوانه نباشند. شب چله به هندوانه اش هست وگرنه بدون هندوانه شب چله رنگ بویی ندارد. یکی از رسم های مردم در خصوص نگهداری هندوانه شب چله این بود که در چین های آخر باغ، بهترین هندوانه ای را که بدون لک پیس یا خراش بود را در پشت بام خانه در سبدهایی که از ساقه برنج می بافتند بنام «جَود» آویزان می کردند و شب چله هندوانه ها را از پشت بام می آوردند و استفاده می کردند. همیشه چند تایی را با هم نگه می داشتند تا اگر احیاناً تعدادی خراب شد چند تایی برای شب چله مانده باشد. خاله زبیده هم خوشحال و سرزنده هندوانه را از پشت بام آورد و در گوشه ای گذاشت تا شب چله فرا برسد. پسرش هنوز نیامده بود ولی مطمئن بود که هرکجا که باشد شب چله ای خودش را می رساند. بلاخره شب چله با همه دل نگرانی هایش فرا رسید. خاله زبیده کم کم با خوشحالی از غروب سفره شب یلدایش را وسط اتاق چیده بود و سماور مسیش را هم روشن کرد تا پسرش به محض رسیدن بتواند استکانی چای گرم و تازه دم بخورد. زیر لب به شادی زمزمه ای سر داده بود. اول سفره قلم کار شده اش را روی زمین پهن کرد و کاسه های چینیش را از مخلفات بوداده پر کرد. شام هم برایش فسنجان اردک درست کرده بود با تکه ای از ماهی دودی و سبزی که در باغچه خودش کاشته بود. کمی لبو هم داده بود یکی از همسایه ها از بازار برایش خریده بودند و لبو را هم پخته بود آماده و آماده بود برا آمدن پسر. غروب شد خورشید خودش را پشت کوه های تالش قایم کرد اما پسر نیامد. گوشش به در حیاط بود که کی صدای باز شدنش بگوشش می رسد. اما هیچ خبری نشد. کم کم دلشوره عجیبی بدلش راه پیدا کرد. نکند نیاید؟ اما زود این فکر را از سرش بیرون کرد و به سر وقت فسنجان رفت و با ملاقه چوبیش همی زد و اردک پخته شده را زیر رو کرد. بوی برنجش همراه با تکه ماهی سفید دودی رویش تمام فضای خانه را پر کرده بود. برای این که سرش گرم شود هندوانه را آورد آرام آرام مشغول به شکافتن و قاچ کردنش شد. اما باز هم از پسرش خبری نشد. دیگر دل نگرانی امانش را بریده بود. به طرف درب حیاط رفت و قبل از باز کردنش خدا خدا می کرد که قبل از باز کردن پسره آمده باشد. اما وقتی سرش را از درب به کوچه سراند فقط سکوت کوچه بود صدای واق واق بریده بریده سگی ولگرد. با غصه در را بست و وارد خانه شد. انگشتش را با آب دهانش خیساند و به بدنه قابلمه برنج زد و وقتی صدای جیزش را شنید فهمید که برنج پخته و زیر چراغ را خاموش کرد. اما باز هم پسرش نیامده بود. زیر آتش فسنجانش را هم خاموش کرد و سبزی خوردن ها را از داخل سبد به پیش دستی هایش ریخت و داخل سفره گذاشت. اما هنوز پسر نیامده بود. دوباره با دلنگرانی به طرف درب حیاط رفت باز هم سکوت کوچه بود صدای واق سگ و دیگر هیچ، اما از پسرش خبری نبود. کم کم اشکی ناخواسته از گوشه چشمانش به بیرون خودش را هل می داد اما نمی خواست باور کند که پسر نمی آید. پس دوباره اشکهایش را به کاسه چشمانش برگرداند. با وسواس نگاهی دوباره به سفره شب چله اش انداخت که کم کسری نداشته باشد. آخر شنیده بود که به سربازها در پادگان غذای کافی نمی دهند، پس می دانست که اگر برسد گرسنه گرسنه است. غذاهای که دوست داشت را برایش پخته بود تا این شب چله ای بتواند جبران نخوردن های اجباری را کرده باشد. نگاهی پر از غم به ساعت شماته دار پایه دار روی طاقچه انداخت ساعت از نه شب هم گذشته بود. در دل با خود گفت: کجایی پسر، چرا هنوز پیدات نشده؟ نمی دونی مادر دل نگرانته ؟ نمی دونی مادر چشم براهته ؟ اما از پسر هیچ خبری نبود. موج رادیو را بلند کرد که مجری در مورد شب یلدا و دورهم نشینی های خانواده می گفت و بعد صدای ترانه ای خوش او را به دوران گذشته برد که همه با هم دور سفره شب چله می نشستند و می گفتند و می خوردند و می خندیدند. اما حالا تنها او مانده بود و همین یک پسر، همه رفته بودند. صدای شویش را بیاد می آورد که با کوره سوادی که داشت حافظ را باز می کرد و برایشان از حافظ می خواند و همیشه هم او متوجه می شد که بیشتر از حفظ می خواند تا از کتاب. با یاد آوری این خاطرات کم کم چشمانش سنگین شد و ندانست که خواب کی او را به عالم خودش برد. در خواب پسرش را دید که ساک به دست در حالی که درب حیاط را باز می کرد وارد شده اما او در خانه نبود. جایی رفته بود و پسر از همان حیاط او را صدا می زد: مادر مادر. با ترس و دلهره در خواب به خود می گفت: مگر نباید در خانه می ماندم که او بیاید؟ حالا کجا هستم من که او در حیاط بی مادر مانده. من چه مادریم که پسر سفر کرده ام را پشت در نگه داشتم. و پسر که همچنان او را صدا میزد: مادر مادر. با عجله خود را رساند و گفت: جان مادر، آمدم مادر بقربانت. وقتی چشمانش را باز کرد پسرش را بالای سرش دید که با لبخند و نگرانی او را صدا می زد. دیگر چیزی نفهمید و با شتاب پسر را در آغوش کشید سر و صورت باند پیچیش را غرق بوسه کرد. وقتی با لذت پسرش را نگاه می کرد که به به گویان مشغول خوردن فسنجان اردک بود، گویی تازه متوجه چیزی شده باشد، با ترس و وحشت گفت: مادر جان این چیه که به سر و صورتت بستی؟ پسر که همچنان می خورد و با مادر شوخی می کرد با خنده گفت: چیزی نبود مادر، یه مختصر تصادفی کردم و چون می دونستم تو چشم براهی نتونستم بیشتر تو بیمارستان بمونم شتابان خودمو رسوندم. و چه لذت داشت خوردن هندوانه شب یلدا در کنار تنها پسرش. آذر 98 اکبر بلندکردار
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی