آقا پیر با پدرم از کنار بقعه آقا پیر که رد می شدیم بناگاه سوالی از ذهنم برخواست و نتوانستم سوالی را که مدتها بود در ذهنم بازی می کرد را از پدر نپرسم. در حالی که اشاره به بقعه آقا پیر کرده بودم رو به پدر کردم و گفتم: پرجان این کیه اینجا دفنه؟ از نماز خوان گرفته تا عرق خور همه قبولش دارن؟ پدر نگاهی به من کرد و گفت: اینجا پیرمردی از جنس خودمون خوابیده. با تعجب رو به پدر کردم و گفتم اگه از جنس خودمونه چرا این قدر مردم قبولش دارند. و بعد با انگشتم رو به دیگر قبرهای پیرامون محوطه آقا پیر کردم و گفتم: مثل اینا که کسی هم سراغشان نمی رند الا خانواده هاشان؟ پدر که از این کنجکاوی من خوشش آمده بود راهش را کج کرد و به طرف داخل محوطه آقا پیر رفت و من هم شتابان به دنبالش. بعد از سلام علیکی که با مش محرم علی متولی آقا پیر کرد دسته ای شمع رشته ای از او گرفت و به طرف سنگ سیاه بزرگی که در زیر محوطه ای محراب گونه قرار داشت رفت و شمع ها را آتش زد. در حالی که دعایی زمزمه می کرد مرا در کنار خود نشاند و گفت: بشین تا برات قصه ای بگویم شاید جواب سوالتو یافتی و ادامه داد: روزگاران قدیم در اینجا پیر مرد رعیتی بود که از زهد و تقوای بسیار بالایی برخوردار بود. این پیرمرد را همه دوست داشتند و خیلی ها هم از روی صفا و خلوص به او ارادت می ورزیدند. کار این مرد زندگی و مراوده میان خلق بود و عبادت در خلوت و تنهایی. وقتی که تنها می شد زیر یکی از این درخت های کهنسال توت به عبادت می گذراند. اما هیچگاه کسی او را ندید که بخواهد از این موضوع جایی چیزی بگوید و یا بگذارد کسی در این مورد حرفی بزند. با همه هم فقط از زندگی می گفت و کارهای روزمره مربوط به آن. همیشه هم در تمامی فصول سال با دمپایی که از ساقه های برنج ساخته بود قدم بر می داشت و به همین دلیل همه به او پا برهنه پیر می گفتند. آقا پیر اگر از کنار شالیزاری رد می شد و می دید که صاحب آن شالی زار دست تنهاست بدون سوال و جوابی پا به شالیزار می گذاشت و به آن کشاورز کمک می کرد. و یا همیشه خورجینی از انواع گیاهان طبی داشت و اگر می شنید که کسی بیمار است خود را به او می رساند و بدون گرفتن حتی یک سکه سیاه او را معالجه می کرد و بدون منت هم راهش را می گرفت و می رفت. بارها و بارها روشنگر راه کسانی می شد که گره ای در زندگیشان می افتاد و پیر دانا با راهنمایی هایی که می کرد آنها را از گمراهی و سردرگمی نجات می داد. با این که خود هم به مانند دیگران رعیتی بیش نبود اما اربابها نیز به او ارادتی خاص داشتند. هیچوقت کسی ندید که او با سهم برنج سالیانه خود چه کار می کند. چون او همیشه بخش زیادی از سهم برنجش را مخفیانه به مردم مستمند می داد و خود با سهمی ناچیز زندگیش را می گذراند. سالهای سال به همین طریق پیر عابد در میان مردم می زیست و در تنهایی های خود با خدای خود راز و نیاز می کرد و کاری هم به کار کسی نداشت. روزی یکی از متمولین روستا خود را برای رفتن به حج آماده کرد و با شوق اشتیاق و بوق و کرنا و خواندن چاووشی رهسپار حج شد. در راه چشمش به پیر عابد افتاد که با آن کفش ساقه برنجیش آرام آرام از کناره راه می گذشت. مرد با لبخند و غرور رو به او کرد و گفت: پیرمرد، راهی حجم چیزی نمی خواهی که برایت بیاورم؟ پیر عابد لبخندی زد و گفت: تو احتیاط کن خود را آنجا گم نکنی سوغات آوردنت پیش کش. و با خنده از او دور شد. مرد بعد از شنیدن این حرف پیرعابد با عصبانیت شلاقی محکم به اسب درشکه اش زد و از آنجا گذشت. ماه ها گذشت مرد به حج رفته در فصل برداشت برنج به ولایت خود بازگشت. با خود گفت قبل از هر کاری به نزد پیر عابد بروم و از او، هم طلب بخشش کنم و هم به خاطر کاری که برای من کرد سپاسگذاری نمایم. وقتی به نزدیکی شالیزار او رسید متوجه شد تعداد زیادی از روستاییان دور هم گرد آمده اند. نزدیکتر که شد دید ارباب، پیرمرد عابد را به تیرک چوبی بسته و در حال دشنام دادن و شلاق زدن به اوست. مرد حاجی با عجله به طرف پیرمرد رفت و خود را بین او و اربابش قرار داد و با تشر رو به ارباب کرد و گفت: می دانی که چه می کنی؟ پیر عابد با شنیدن این حرف با صدای ضعیفی به مرد گفت: حاجی راهت را بکش برو کاری نداشته باش. اما مرد که از این موضوع خیلی عصبانی شده بود باز هم پرسید: چرا با این پیر این چنین می کنی؟ ارباب که از این سوال مرد عصبانی شده بود گفت: تو را چه کار به این کارها، امسال نصف برنج پارسال را هم درو نکرده. مرد حاجی وقتی این را شنید گفت: تمام برنج های همه این بجارها فدای یک تار مویش. خسارت همه را من می دهم. می دانی چه کسی را تازیانه می زنی؟ پیرمرد با شنیدن این حرف باز هم با صدایی بلندتر رو به مرد حاجی کرد و گفت: حاجی قول و قرارمون از یادت رفت؟ و با التماس ادامه داد: چیزی نگو بگذار برو به زندگیت برس. اما مرد حاجی که نمی توانست از عصبانیت خود را نگه دارد رو به ارباب کرد و گفت: اگر می دانستی این مرد کیست تمام فرزندانت را هم فدای یک قدمش می کردی. ارباب با شنیدن این حرف پوزخندی زد و گفت: من فرزندانم را فدای این پیرمرد بی ارزش می کردم؟ برو مرد، برو خدا روزیت را جای دیگر حواله کند. مرد حاجی که از شنیدن این حرف ارباب عصبانی تر شده بود گغت: پس دست نگه دار تا به تو بگویم این مرد کیست. پیر عابد با ناله ای از سر شرم و التماس باز هم گفت: ای مرد مگر قرار نبود که چیزی نگویی؟ پس بدان که هم خودت و هم من را تباه خواهی کرد. اما مرد حاجی از عصبانیت و شوق اتفاقی که برایش افتاده بود حرف های پیرعابد را نشنیده گرفت و گفت: روز چندمی که به مکه رسیده بودم رندان تمامی دارایی های مرا ربودند و من ماندم با یک تکه لباسی که بر تن داشتم. با هر بدبختی که بود توانستم مراسم حج را بپایان برسانم. اما بدبختی من روزی شروع شد که می بایست دوباره این راه را برگردم. به هر کاروانی می رفتم و التماس به کاروانسالار آن می کردم که مرا هم با خود همراه کنند و ببرند قبول نمی کردند و مرا از خود دور می کردند. شبی بسیار رنجیده و ناتوان و گرسنه به در مسجدی رفتم و در یک گوشه ای نشستم و به حال زار خود آنقدر گریستم تا خوابم برد. در خواب دیدم که فردی نورانی این پیر را به من نشان داد که در گوشه دیگر از مسجد در حال نماز بود و گفت: برو و از این پیر کمک بخواه که هم ولایتی توست. بعد از این حرف سراسیمه از خواب برخواستم و به اطراف که نگاه کردم به واقع همین پیر را دیدم. با گفتن این حرف با مهربانی به پیر عابد نگاهی کرد و ادامه داد: وقتی درخواستم را بهش گفتم اعتنایی نکرد اما من که مطمئن بودم خود او بود که در خواب به من شناسانده بودند با اصرار فراوان خواسته خود را به او گفتم و او بود که به من کمک کرد تا خود را بار دیگر به دیار و خانواده ام برسانم. و حالا شما همچین پیر عابدی را به خاطر یک مشت برنج دارید شلاق می زنید؟ لعنت بر شما. ارباب با شنیدن این حرف دیگر چیزی نگفت و دستور داد تا ریسمان از دست و پای پیر باز کنند. و مرد با مهربانی او را از زمین بلندکرد. اما پیر عابد وقتی که مرد حاجی نزدیک شد به آرامی در گوشش گفت: مگر بتو نگفته بودم که این راز بین خودمان بماند و خدایمان؟ چرا راز سر به مهر مرا که یک عمر در نگه داشتنش زحمت کشیده بودم را به لحظه ای فاش کردی؟ حاجی با شرمساری به او گفت: نتوانستم خودم را نگه دارم وقتی دیدم که در حال شلاق زدنت هستند... پیر لبخندی زد و گفت: من خود راضی بودم از این حالات خود تو چرا بیهوده تلاش کردی. ولی این را بدان که زندگانی من بعد از این دوامی نخواهد داشت و تو هم بعد از من راهی خواهی شد. و بعد از آن جریان بود که پیر عابد چند روز بیمار شد و از دنیا رفت و پیکرش را اهالی در همین نقطه دفن کردند. جالب این که خود همان اربابی که او را شلاق میزد از همه در تشییع آن پیر سینه چاک تر بود. مرد حاجی هم بعد از مدتی که از مرگ پیر گذشت از دنیا رفت و خاطرات خود را با خود به آن دنیا برد. حرف های پدر که به اینجا رسید نگاهی به شعله های در حال سوختن شمع کرد و گفت: حال این داستان چه درست و یا غلط باعث شده که اگر هر کس دلی سوخته دارد و یا غمی در دل، بیاید و در کنار این پیر عابد آرامشی بگیرد و برود. و بعد با لبخندی ادامه داد حالا بیا برویم داخل و ادای احترامی به روح پیرمرد دانای خود بکنیم. بعد از آن روز و دانستن این که پیر عابد محله ما چه کسی بود و چه مقامی داشت، تا زمانی که به سن نوجوانی و حتی جوانی هم رسیدم هر وقت از کنار قبر آن پیر عابد می گذشتم بی اختیار بیاد داستان پدر می افتادم و در دل سلامی می کردم و می گذشتم. پُر نویس احوال پیر راه دان * پیر را بگزین و عین راه دان * پیر تابستان و خلقان تیر ماه* خلق مانند شبند و پیر ماه (مولانا) آبان 98 اکبربلندکردار,
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی