خرید بک لینک

صدای 1 تمام فضای خانه را پر کرده بود: ریحان زود برو سبزه ها رو بیار. رخساره تو هم برو حلوا ها رو بیار. مهیار تو هم بدو از رودخونه چند تا کولی قشنگ بگیر بیا الانه که سال تحویل شه.و خودش هم در حالی که زمزمه قشنگی زیر لب می خوند دسته های گل بنفشه رو با عشق و علاقه در ظرف گلی می چید. بوی برنج برشته شده در آتش به همراه دیگر حبوبات تمام فضای خانه را پر کرده بود. و حلواهای خوش رنگ را که از دستان رخساره گرفت با لذت نفس عمیقی کشید و بوی حلوا در تمام جای جای مغزش پیچید. سفره هفت سینشان را چیده بود و بچه هایش را هم حمام گرفته و تر تمیزشان کرده بود. فقط مانده بود که مردش از سر شالیزار بیاید و منتظر سال نو بنشینند. هر سال کاسمار کارش همین بود. وقتی بهار نزدیک میشد گویی تمام اجزای صورت کاسمار می خندید. از زمستان زیاد دل خوشی نداشت. اما بهار. تمام سال رو صبر می کرد که بهار برسد و رسیدن بهار یعنی شنیدن دوباره صدای پرندگان و بویدن بوی انواع گل های وحشی. نزدیک بهار خودش آستین هایش را بالا می زد و با گل هر جای خانه که نیاز به مرمت داشت رو مرمت می کرد و بعد با رنگ نیلی که همیشه یاد آبی آسمان می انداختش خانه را رنگ میکرد و بعد ساعت ها هذش را می برد. به مردش نمی توانست چیزی بگوید چون او با شالیزار مشغول بود که بعد 1 بتواند نشاها را آماده کاشتن کند. اما خانه با او بود و او هم با عشقی که به بهار داشت خانه اش را کاملا بهاری می کرد. صدای قدمهای مردش را که شنید بیتابانه به بیرون دوید و با خنده گفت: دیر کردی مرد الانه سال تحویل میشه بیا سر وصورتتو صفایی بده بچه ها منتظرند. مرد با دیدن شور شعف زنش لبخندی زدو گفت: باز بهار شد و تو هوایی شدی. چشم الانه میام شالیزار خیلی کار داشت. و کاسمار با لبخندی رضایتمند به کنار سفره رفت و نشست. صدای سورنا که بلند شد همه همدیگر را در آغوش کشیدند. و مردش قبل از هر چیز اول عیدی او را داد. همیشه هم اول از همه همین کار را میکرد و بعد به بچه ها عیدی هایشان را می داد. وه چه خوب بود بهار و نشستن پای سفره هفت سین. همینطور که به  هدیه مردش با خوشحالی نگاه میکرد و به صدای او که میگفت کاسمار خوشت اومد؟ کاسمار .کاسمار ...که با صدای نوه اش ازخواب بیدار شد که میگفت مادر بزرگ مادر بزرگ چرا خوابیدی الانه که سال تحویل شه. و خود بود و سفره هفت سین کوچکش و تنها نوه اش که ناباورانه سال تحویل را پیش او آمده بود. (اسفند 99 1 1)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 10:40 توسط اکبر بلندکردار  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:47

صفحه بندی