خرید بک لینک

ممدعلی ارابه چی در آن روزهایی که هنوز وانت نیسان های آبی ابراز وجود نکرده بودند در محله ما پیر مرد ارابه رانی بود که به او ممدعلی ارابه چی می گفتند. کار هر روزه ممد علی این بود که با اسب و ارابه اش اول وقت می رفت بازار و در جایی که همه اهالی محل می دانستند می ایستاد تا اهالی خرید هایشان را می کردند و به ارابه اش می رساندند تا او آنها را به خانه هایشان برساند. از آنجایی که تک تک اهالی را با نام و نشانی جد آبادشان می شناخت و می دانست که هر باری را به کدام خانه برساند. اهالی محل هم با خیال راحت سراغ بقیه کارهایشان می رفتند و خیالشان راحت بود که ممدعلی کارش را به نحو احسن انجام خواهد داد. تا قبل از ظهر همه وسایل خریده شده بر روی ارابه ممدعلی گذاشته شده بود و بعد از این که ظرفیت ارابه تکمیل می شد ممد علی نهیبی به اسبش می زد و به طرف محل حرکت می کرد. از ابتدای محل شروع به توزیع بارها می کرد تا به انتهای محل که خانه خودش نیز آنجا بود می رسید و اسبش را بعد از باز کردن از ارابه تیمار می کرد و به اسطبلش می برد تا استراحت کند. این بود کار هر روزه ممدعلی ارابه چی محل ما. اما از همه مهمتر و جالبتر رابطه ای بود که بین ممد علی و اسبش وجود داشت. او آنچنان به اسبش وابسته بود که همه به وضوح این را می دانستند و اسب ممد علی هم متقابلا خیلی به صاحبش وابسته بود و کوچکترین حرکت و فرمان ممدعلی را می فهمید و اجرا می کرد چون سالهای زیادی بود که در کنار هم کار می کردند. بارها بارها دیده شده بود که ممدعلی هویجی را در دست می گرفت و یک گاز خودش می زد و می گذاشت اسبش هم گازی از همان هویج بزند. رابطه او و اسبش آنقدر صمیمی و مهربانانه بود که ممد علی حتی دلش نمی آمد که شلاقش را به او نزدیک کند چه رسد به این که بخواهد با آن او را بزند. بارها بارها می دیدیم که وقتی ممدعلی جایی می ایستاد و بار را به منزل مورد نظر می رساند، موقع برگشتن دستی از مهربانی به سر و گوش اسبش می کشید و چندین بار گونه و چانه اسبش را می بوسید. و اسب هم از این مهربانی های صاحب پیرش خوشحال به نظر می رسید. در کل ممد علی یک پیرمرد ساده دل و بی آلایشی بود که خیلی ها این بی آلایشیش را به شیرین عقلیش میدانستند اما ممد علی اصلاً شیرین عقل نبود و فقط مهربان بود و مهربان، همین. بچه های شیطون محل که این را می دانستند در پیچ و خم کوچه ها کمین می کردند و وقتی ارابه از آنجا رد می شد به آرامی خود را به پشتش می رساندند و در زیر تخت ارابه و بالای الواری که دو چرخ را به هم متصل می کرد می نشستند و سواری مجانی می گرفتند. وقتی ممدعلی می فهمید بدون این که ارابه را نگه دارد به اسبش آرام هنی می کرد و خودش از ارابه پیاده می شد و به طرف بچه ها می رفت و به بهانه زدنشان چند بار شلاقش را به تخت ارابه می کوبید و فریاد می زد و بچه ها هم از این فرصت استفاده می کردند و پا به فرار می گذاشتند. و ممد علی هم غش غش شروع به خنده می کرد و دوباره سوار به ارابه اش می شد به راهش ادامه می داد. این شده بود کار همیشگی او. اما کسی از بچه ها بیاد نداشت که شلاق به تنش خورده باشد. یک روز که همین کار تکرار می شد من و چند تا از بچه ها هم در کناری حضور داشتیم و تماشا می کردیدم ممد علی نگاهی پر از خند به ما کرد و با انگشتش ما را به سکوت فرا خواند و خودش آرام از ارابه پیاده شد و بطرف بچه هایی که روی ارابه اش قاچاقی نشسته بودند رفت و دوباره همان کار و زدن شلاق به تخت ارابه و فرار مضحک بچه ها و ما آنقدر خندیدیم که اشک از چشمانمان جاری شد. و ممد علی هم با خنده ما می خندید. در مجموع پیرمردی دوست داشتنی و پر از خاطره برای همه ما بچه ها و حتی بزرگترها بود. اهالی هم آنقدر دوستش داشتند که همه با لبخند و روی خوش با او سلام علیک و احوال پرسی می کردند. روزها از پی هم می گذشت و ممدعلی همراه با اسبش روز به روز پیر و پیرتر می شدند. اما کماکان به همدیگر وفادار مانده بودند. کم کم نیسان ها هم در خیابان ها جولان می داند و خیلی از وسایل را حمل می کردند اما ممدعلی هنوز با اسب و ارابه اش بارهای مردم را به در خانه هایشان می رساند. خیلی از مردم از جمله پدر خود من هم به او وفادار مانده بودند و بارهایشان را می دادند تا او به خانه ها برساند. یک روز که از مدرسه بر می گشتم چند کوچه مانده به خانه مان دیدم که مردم جمع شدند. بی اختیار به سرعت قدم هایم افزودم تا ببینم چه خبر شده. از دور ارابه ممدعلی را دیدم و پیرامونش اهالی که جمع شده بودند. نزدیک تر که رفتم با صحنه ای بسیار ناراحت کننده برخورد کردم. گویی اسب ممدعلی دیگر توانش به پایان رسیده بود و همانطور که به ارابه بسته شده بود روی زمین افتاده بود و تکان هم نمی خورد. ممد علی در ابتدا سعی کرده بود که اسب را از زمین بلند کند اما اسب هیچ تکانی نمی خورد و بعد سعی کرده بود که با مهربانی این کار را بکند اما اسب بیچاره دیگر رمقی برای بلند شدن نداشت. و بعد آخرین تلاش ناامیدانه ممدعلی آغاز شد و با ناراحتی و اشک ریزان چندین ضربه شلاق به اسبش زده بود اما اسب فقط نگاهی کم فروغ به ممد علی می کرد و از جایش تکان نمی خورد. من زمانی رسیده بودم که ممدعلی سر اسبش را در آغوش داشت و های های می گریست. اهالی از این کار او بعضی تعجب زده بودند و بعضی از زنها هم همراه او در زیر چادرهایشان آرام و بی صدا می گریستند و با گوشه چادر اشکهایشان را پاک می کردند. و بعضی ها هم با لبخندی مملو از تمسخر به او و اسبش نگاه می کردند. اما هر چه که بود غم و ناراحتی از تمام صورت ممد علی پیدا بود و اسب بیچاره هم گه گاهی نگاهی بی فروغ به صاحبش می کرد و همانطور بی صدا دراز کشیده بود. با آمدن مردهای محل و کمک آنها اسب را از ارابه جدا کردند و ممد علی را هم بلند کردند و به او دلداری دادند اما ممد علی گویی بچه اش مرده باشد های های میگریست. همه تعجب کرده بودند که چرا ممدعلی بخاطر یک اسب پیر اینقدر گریه می کند. یکی می گفت: عیبی نداره یکی دیگه می خری و جاش می ذاری و یکی دیگه می گفت: خودتو نگه دار مرد مگه آدم بخاطر یک اسب اینطوری گریه میکنه. اما ممد علی فقط و فقط می گریست و هیچ نمی گفت. پسر هایش که از این موضوع با خبر شدند آمدند و ارابه را به کمک وانتی به همراه ممدعلی با خودشان بردند. و اسب تا بعد از ظهر همان روز در همانجا افتاده بود و بعد از این که از دنیا رفت لاشه اش را هم با وانتی از آنجا بردند. از آن روز به بعد دیگر هیچ کس ممد علی را با آن ارابه خاطره انگیزش ندید و چند وانت نیسان، کار آوردن وسایل را ادامه دادند. ارابه ممدلی در انبارش جا خوش کرده بود و ممدعلی هم از آن روز خانه نشین شد و دیگر هیچکس او را ندید. بعد از چند ماه که از این موضوع گذشت همه مردم دیدند که تابوتی چوبی از خانه ممدعلی بیرون آمد و اهالی هم لا اله گویان تابوت ممدعلی را تا مسجد همراهی می کردند. معلوم نبود ممدعلی بخاطر اسبش بود و یا خانه نشینی، که دیگر طاقت زندگی کردن را نداشت و هیچ کس هم این را نفهمید. اکبر بلندکردار آذر ماه 98

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: يکشنبه 17 آذر 1398 ساعت: 18:36

صفحه بندی