1 وقتی زیر دستی باقلی پخته را گرفت و به طرف نیمکتهایی که در کنار ساحل برای مشتریها گذاشته بودم رفت و نشست. با سوتی کوچک چند سگ با اشتیاق و هیجان به طرفش دویدند و او با دیدن آنها گویی دوستانی عزیز و قدیمی را دیده باشد تک تک آنها را در آغوش گرفت و با مهربانی دستی به سرو گوششان کشید و بعد از این کار، سگها دورش نشستند و او با مهربانی به دهان هر کدام از سگها یک باقلی پخته می گذاشت و خودش هم با آنها می خورد. سگها که از این کار او به وجد آمده بودند در حالی که با مهربانی برایش دم تکان می دادند تا آخرین دانه باقلی را با او شریک شدند و او بعد از تمام کردن باقلی ها زیر دستی یک بار مصرف را به آرامی در سطل آشغال انداخت و مجدداً به طرف سگها رفت و هر کدامشان را جدا جدا در آغوش گرفت و با مهربانی آنان را به رفتن دعوت کرد و سگها هم چون بچه هایی حرف شنو با خوشحالی به طرف لانه های خود که در داخل پلاژی بود رفتند. من که از این کار مرد بُهتم زده بود همانطوری با لبخندی پر از بُهت و حیرت به مرد نگاه می کردم. مرد نگاهی مهربان به من کرد و بطرفم آمد تا پول باقلی ها رو حساب کنه اما من که خیلی از این کار او تعجب کرده بودم قبل از گرفتن پول گفتم: رفتارتون با سگها خیلی برام جالب بود و از همه جالب تر رفتار آنها با شما بود. مرد با شنیدن این حرف خنده ای کرد و گفت: سگها رو میگی ؟ دوستای عزیز منن. من که خیلی کنجکاو شده بودم گفتم: ولی شما که صاحبشون نیستید و من نمی بینم که تو اون پلاژ رفت و آمد کنید. مرد آهی کشید و گفت: حکایتش طولانیه و تو هم که وقت نداری بذار یه بار که اومدم و سرت خلوت بود برات تعریف می کنم. من که خیلی مشتاق شنیدن حرفاش بودم گفتم: هنوز مشتریام نیومدن یه ساعت دیگه که نزدیک غروب میشه سرم شلوغ میشه الان می تونم به حرفاتون گوش بدم. مرد نگاهی به من کرد و وقتی اشتیاقم رو دید گفت: به نظر پسر کتاب خونی میایی و شنیدن داستان برات جالبه؟ من که از شنیدن این حرف های مرد سر ذوق آمده بودم گفتم: آره کتابو خیلی دوست دارم و تصمیم دارم بزرگتر که شدم شروع به نوشتن کنم. مرد با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت آفرین پس حالا که اینطوریه بیا تا برات قصه این سگها رو بگم، شاید بزرگ شدی بشه یکی از قصه های کتابت. و همانطور که به طرف نیمکتها می رفت دست در جیبش کرد و بسته سیگارش را بیرون آورد و با کبریتی روشن کرد و اولین پُکش را که به سیگار زد محو غروب خورشید ساحل شد که به آرامی خودش را در زیر آبهای دریا مخفی می کرد. دود سیگارش را که از دهانش بیرون داد گویی از فیلتری زرد رنگ که سیبیل ها پر پشتش بود رد می شد. من نگاهم که رد دودها رو گرفته بود به صورتش خورد. خیره که به صورتش شدم دیدم چین و چروک های عمیقی داره و نشان می داد که صاحب آن چین و چروک ها زندگی سختی را پشت سر گذاشته. نفس که تازه کرد گفت: اون سگها جون منو نجات دادن و من همیشه مدیونشونم. و بعد که به من نگاه کرد دید من با تعجب منتظر شنیدن بقیه حرفاشم ادامه داد: اون پلاژو می بینی با صاحب قبلیش دوست بودم. چند سال پیش بد جوری گرفتار اعتیاد شده بودم بطوری که دیگه خونه و زندگی رو ترک کردم و اومدم کنار ساحل تا از همه دور بشم. روزها زندگیم پرسه زدن کنار ساحل بود و شبها خوابیدن کنار همین پلاژ . اولاش این سگها وقتی منو می دیدن برام واق واق می کردند و بعضی موقع ها هم نیمچه حمله ای به من می کردند و می خواستند منو از اونجا دور کنند. اما وقتی سماجت منو دیدند دیگه به من عادت کردند. من هم هراز چند گاهی خوراکی که به من می رسید رو با آنها شریک می شدم و آنها دیگه کاملا با من صمیمی شدند و شدند همدم تنهایی های شبم. صبح از خواب بلند می شدم می دیدم سگها دورم حلقه بستند و کنارم خوابیدند گویی به نحوی در شبهای سرد ساحل از من یه جورایی حفاظت می کردند. صاحب همون پلاژ خیلی با من صحبت کرد که منو سر براه کنه اما وقتی ناامیدی منو دید دیگه کاری به کارم نداشت و اجازه داد که همونجا باشم و من که آدم بی آزاری بودم به من پناهگاهی داد و گفت که دیگه شبها تو هوای آزاد نخوابم و می تونم برم و تو اون سر پناه بخوابم. جای خوابم عوض شده بود اما دوستام نه، چون سگها هم می آمدند و کنارم می خوابیدند. روزها به همین منوال بی هدفی و در به دری می گذشت و من روز به روز وضعیت ظاهریم بد و بدتر می شد. اعتیاد هم که جونم رو گرفته بود و جَونیم را تباه کرده بود. یه روزی از همه چیز و همه کس نا امید شده بود بخصوص که یکی از آز آشناها خبر مرگ مادرم رو هم بهم داده بود. دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم و شبی که همه خواب بودند به آرامی به دریا زدم و خواستم خودم رو از همه این بدبختی ها نجات بدم. همانطور به سمت دریا رفتم و رفتم تا متوجه شدم آب تا زیر گلویم رسیده یه لحظه تردید کردم اما دل به دریا زدم و آخرین قدم زندگیم را هم برداشتم. دیگه آب از سرم گذشته بود که با چند تا نفس و پر شدن ریه هام از آب شور دریا دیگه هیچ چیز نفهمیدم فقط سیاهی دریا بود و شوری آبش. صبح با صدای واق واق سگها بخودم آمدم دیدم رو به شکم کنار ساحل افتادم و سگها هم دورم پرسه می زنند و هر از چند گاهی با پنجه هایشان به پشتم ضربه می زنند. وقتی چشمانم را باز کردم خورشید رو دیدم که با تمام زیباییهایش در حال طلوع بود و صدای امواج کوتاه دریا که به ساحل می رسید گوشهایم را نوازش می داد. سگها با دیدنم به وجود آمده بودند و خوشحال دور برم می دویدند و خوشحالی می کردند. همه موضوع را فهمیده بودم وقتی که نا امیدانه به طرف دریا رفتم و خودم را به آغوشش سپردم سگها متوجه شده بودند و خودشان را با شنا به من رساندند و پیکر بیهوش مرا به ساحل کشاندند و آنقدر بر روی پشتم جست و خیز کرده بودند که آبهای داخل ریه ام خالی شده بودند و با این کارشان منو از مرگ حتمی نجات دادند. همانطور که روی شن های خیس ساحل نشسته بودم و خودم و خوشحالی سگها رو که دیدم دیگه نتوانستم خودم را نگه دارم و هق هق گریه ام تمام ساحل را پر کرد. وقتی که کاملاً از گریه سیر شدم با سختی خودم رو به پلاژ رسوندم و صاحب پلاژ رو صدا کردم. او وقتی منو دید با مهربانی از زمین بلندم کرد و برام لیوانی آب آورد و کمی غذا تا بخورم و من همانطور که اشک می ریختم گفتم: آقا پرویز نجاتم بده دیگه خسته شدم از این زندگی. پرویز خان که این حرف رو از من شنید با خوشحالی گفت: حتما پسر جان هر کاری از دستم بربیاد برات انجام می دم. و من از آن روز تحت حمایت های پرویز خان و مهربانی های همین سگها که دیدی زندگیم را دوباره جستجو کردم و یافتم و خودم را از شر اعتیاد و بدبختی نجات دادم. چون حرفه خوبی بلد بودم با نیمچه ارثی که بهم رسیده بود کار کسب خوبی راه انداختم زن و زندگی به هم زدم و الانم که پیش تو نشستم صاحب همه چی هستم و این سگها تنها یادگار از دوران بدبختی زندگیمه که برام موندند. چون آقا پرویز بعد از چند سال از دنیا رفت و بچه هاش هم پلاژ رو فروختند رفتند خارج. و من که خیلی به این سگها وابسته هستم هر روز میام سری بهشون می زنم و خوراکی براشون می یارم و میرم. مرد آخرین پکی که به سیگارش زد نگاهی به دریا کرد و از جایش بلند شد و نگاهی به من کرد و گفت: آره پسر جان این بود ماجرای منو این سگها. راستش من این حرفها رو فقط به تو زدم چون دیدم بچه با احساسی هستی و خواستم درسی که زندگی و مهربانی این سگها به من داد رو بهت هدیه بدم. و من همانطور خیره به رفتن او شده بودم تا وقتی که سوار ماشین گران قیمتش شد و از آنجا دور شد و من همچنان نگاهش می کردم. (شهریور 99 11)
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی