خرید بک لینک

1 11                                                                                                                                                                                                       در بازار قدیم در آن آخرهای بازار یک مغازه بسیار قدیمی بود که پیرمرد قفل سازی در آن کار می کرد. این مغازه بقدری قدیمی بود که برای خودش موزه کوچکی بحساب می آمد. هر وقت از کنار این مغازه رد می شدم از تماشای قفلهای قدیمی داخل مغازه سیر نمی شدم و پیر مرد نیز با نگاهی آرام و مهربان با بی صدایی خود به نوعی به من اجازه دیدن آنها را می داد و من هم دقایقی را به تماشای آنها می گذراندم و رد می شدم. اما کمی که بزرگتر شدم متوجه شدم که دیگر مغازه دارها، زیاد با پیر مرد گرم نمی گیرند. هرچند که در تمام بازار از درست کاری و امانت داری او حرف می زدند و مردم هم با چشمان بسته و با اطمینان تمام قفلهای کهنه شان را به او تحویل می دادند و هر مزدی که پیر مرد طلب می کرد را با رضایت تمام می پرداختند چون می دانستند که ریالی کم و زیاد نمی گوید. و هیچگاه کسی بر سر مزد با او چانه نمی زد چون می دانست پیر مرد به هیچ عنوان اهل چانه زدن و تخفیف دادن نبود و بارها به کسانی که به او می گفتند تخفیف بده، با لبخند می گفت: خیالتان راحت باشد من ریالی اضافه تر از حقم نمی گیرم که تخفیف بدهم. ولی همیشه برایم معما بود که چرا دیگر مغازه دارها و بعضی از مردم بغیر از کارشان با او سر سنگین هستند. یه روزی از پدر پرسیدم: پدر جان چرا مردم با پیر مرد قفل سالاز سر سنگینند؟ پدر نگاهی کرد و گفت: مگر نمی دانی؟ گفتم چی را نمی دانم؟ پدر گفت: بخاطر این که آن پیر مرد گبر است و اصلاً اهل نماز و روزه نیست، اگر درستکاری و مهارتش نبود کسی حتی با او صحبت هم نمی کرد. گفتم آخه بخاطر چه؟ مگر نه این است که نماز و روزه به ما یاد می دهد که درستکار باشیم؟ اون که از همه درستکار تره؟ پدر با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت: درستکار هست اما نماز و روزه یه حرف دیگه ایه که باید همه انجامش دهند. البته این نظر دیگرانه، خودم آنقدر این پیر مرد رو قبول دارم که اگه روزی بخواد پیش نماز بشه اولین کسیم که پشت سرش نماز می خونم. من که از حرف های پدر چیزی نفهمیده بودم دیگر چیزی نگفتم و با همین معمایی که برایم درست شده بود تنها ماندم و دیگر چیزی نگفتم. روزها گذشت و من هم کم و بیش بزرگتر شده بودم و تابستانها برای در آوردن خرج مایحتاج تحصیلیم در بازار کاری پیدا کرده و مجبور بودم صبح های خیلی زود به سر کار بروم. هر روز هم پیر مرد گبر را می دیدم که با همان آرامش همیشگیش درب مغازه را باز می کرد و مشغول به کار می شد. ولی هنوز معمایی که در مغزم شکل گرفته بود را از یاد نبرده بودم. یک روز صبح خیلی زودتر از روزهای دیگر مجبور بودم به سرکار بروم. وقتی که به بازار رسیدم خورشید آرام آرام در حال درخشیدن و طلوع کردن بود. از کنار مغازه پیر مرد که رد شدم درب مغازه را نیمه باز دیدم. کنجکاوی تشویقم کرد که کمی درنگ کنم و داخل مغازه را دیدی بزنم. به یک باره صدای پیرمرد را شنیدم که روبروی پنجره ای که در طلوع خورشید رو به مشرق باز می شد کرده بود و در حالی که لباسی سراسر سپید در بر داشت و دستانش را رو به نور طلایی و زیبای خورشید که از پنجره به داخل می تابید کرده بود، مشغول نیاش دیدم. صدای پیرمرد آرام و آرامش دهنده بود که می گفت: "ای خورشید عالم تاب، بتاب تا با تابیدنت جهان فروغی دگر گیرد. بتاب تا با تابینت گیاهان و جانوران عمری دگر باره گیرند. بتاب تا با تابیدنت مردمان این سر زمین در پرتو تابش تو بزیند و شاد زیند. بتاب تا همه مردمان به برکت تابشت تندرست گردند و بیماری از آنان گریزان. ای خورشید عالم تاب بتاب که جهان با تابدنت فروغ دوباره یابد. بتاب که با تابیدند قلبهای همه جانوران و گیاهان بتپد. و گر نتابی زندگی هم با نتابیدنت از فروغ خواهد افتاد. پس بتاب ای خورشید عالم تاب...." با شنیدن این نیایش پیرمرد، گویی نوری در قلبم تابیدن گرفت و بی اختیار نگاهی به طلوع خورشید کردم و راز زندگی را در نیایش پیر مرد یافتم . چقدر زیبا پیر مرد خورشید را که تجلی قدرت پروردگار جهانیان بود ستایش می کرد و برای همه جانداران دعایی از بهر زندگی و امید می کرد. آنجا بود که دلم بحال خودم و همه کسایی که فکر می کردند پیر مرد گبر در گمراهی زندگی می کند سوخت. (شهریور ماه 99 1 1)

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ ساعت 9:54 توسط اکبر بلندکردار  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:47

صفحه بندی