خرید بک لینک

در همسایه گی ما دخترجوانی بود به نام صدیقه که با برادرش زندگی می کرد. این دختر یکی از دوستان صمیمی خواهرم بود و به مانند خواهری هم به خانه ما رفت و آمد داشت. همین موضوع باعث شده بود که ما را هم چون برادرهای کوچک خود دوست داشته باشد. صدیقه آنقدر مهربان بود که هر کاری که از من می خواست به او نه نمی گفتم. در محله ما پسری بود که اسمش احمد بود و او هم جوانی شاد و خنده رو بود. من با برادرهای کوچک احمد هم دوست بودم. احمد غیر از سر زندگی و شاد بودن در یک مورد هم بسیار در محله معروف بود آن هم عشق موتور بودنش بود که همیشه با موتور هوندایی که داشت در کوچه های محله ویراژ می داد و خودی نشان می داد. روزی به خودمان آمدیم که آوازه عشق و عاشقی صدیقه و احمد در همه محله پیچید. همین موضوع باعث شده بود که ما بارها صدای مشاجره صدیقه با برادرش را بشنویم. برادر صدیقه به او می گفت احمد پسر سر به راهی نیست و تو باید دورش را خط بکشی، اما صدیقه عاشق بود و عشق هم هیچ گوشی نداشت که این حرفها را بشنود. ماه ها از عشق عاشقی احمد و صدیقه می گذشت و احمد به خاطر عشق صدیقه کاملاً سر به راه شده بود و سرش به کارش که حلبی سازی بود گرم بود اما عشقش به موتور کماکان پا برجا مانده بود. بلاخره بعد از ماه ها کشمکش صدیقه با برادرش، او را مجبور به رضایت ازدواج با احمد کرد و جشن عروسی صدیقه و احمد با تمام شور حالش برگذار گردید و ما هم که منتظر این چنین مراسم هایی بودیم در آن روز تا توانستیم بازی کردیم و شیرینی خوردیم و شیطنت کردیم و شادی کردیم. عروسی تا نیمه های شب ادامه داشت و بعد از مراسم همه به خانه هایمان رفتیم و صدیقه هم به خانه بخت. فردای عروسی احمد سر کار نرفت و پیش همسر ماند و تمام روز را با همسرش گذراند و شب را هم تا صبح با هم بودند و فردایش احمد دیرتر از برادرهایش به سر کار رفت و تا دیر وقت پیش زن مهربانش بسر برد. اما باید به سرکارش می رفت چون ساختمانی را کنترات کرده بودند و تا آن روز هم کار عقب مانده بود. وقتی صدیقه تا درب حیاط به بدرقه احمد رفت لحظه ای دلش گرفت. با چشمانی نگران رو به احمد کرد و گفت: مواظب خودت باش، تا شب چشم براهت هستم. و احمد با لبخندی دستی بر صورت تازه عروسش کشید و سوار موتور شد و با سرعت از کوچه رد شد. نزدیک های ظهر بود که صدای جیغ و فریادی همه را به کوچه کشاند و من با چشمانی نگران صدیقه را دیدم که در حالی موهایش پریشان بود بر زمین افتاده بود و ضجه می زد. کل محله را غم فرا گرفته بود و هر یک گوشه ای با چشمان اشک آلود ایستاده بودند و به صحنه دردناکی که صدیقه ایجاد کرده بود نگاه می کردند. هر کس در گوشی حرفی می زد و خبر دردناک را با زبان خودش تعریف می کرد. بله احمد که تا دیر وقت کنار عروسش مانده بود برای این که به موقع به سرکار برسد با سرعت زیادی موتور را می راند که با شدت به ماشینی که از جاده خاکی به جاده اصلی می آمد برخورد کرده و در دم جان باخته بود. و صدیقه تازه عروس که فقط یک شب را با شوهرش سر کرده و بیوه شده بود. مراسم خاک سپاری که در دنیایی از غم و اندوه برای تمامی محله سپری شده بود هم به پایان رسید و صدیقه ماند و با کوله باری از غم هایش و دنیایی بدون احمد. بعد از چهلم احمد، صدیقه دوباره با مختصر جهیزیه ای که داشت به خانه برادرش برگشت اما دیگر آن صدیقه قبلی نبود. گویی مرده ای بود که فقط حرکت می کرد. از آن روز به بعد هیچ کس صدیقه را در کوچه و خیابان ندید. حتی به خانه ما هم نمی آمد و خواهرم بود که به او سر می زد. نقش من هم در قبال صدیقه در این مدت پر رنگتر شده بود چون صدیقه فقط من را صدا می کرد و پولی به من می داد تا برایش سیگار بخرم. زندگی صدیقه تنها نشستن در اتاقو گریستن و سیگار کشیدن بود. موقع هایی که من برای بردن سیگار پیشش می رفتم می دیدم که آلبوم عسکش را باز کرده و در حالی که صدای احمد را که قبلاً ضبط کرده بود را می گذاشت و به آرامی اشک می ریخت و سیگار می کشید. احمد در دوران نامزدیشان چون صدای خوبی داشت برای صدیقه آواز می خواند و صدیقه هم تمام آن آوازها را ضبط کرده بود. حالا تنها یادگاری که از احمد برایش مانده بود همان آوازهای عاشقانه ای بود که برای صدیقه خوانده بود. سال ها از درگذشت احمد گذشته بود و صدیقه کماکان در غم و ماتم احمد می سوخت و آب می شد. صدیقه ای که به طراوت و شادابی می شناختم را با چشمان خودم می دیدم که داشت در اوج جوانی پیر می شد. اما اتفاقی زندگی صدیقه را تغییر داد. یکی از بستگان صدیقه برای این که او غم های خود را کم کم فراموش کند برای صدیقه کاری در یکی از بیمارستان های یک شهر پیدا کرد و صدیقه با کلیه خاطرات تلخش رفت و من دیگر ندیدمش. بعد از سالها از رفتن صدیقه من از زن داداشش شنیدم که برای مادرم تعریف می کرد گویی جوانی محجوب و محربان با دیدن صدیقه عاشقش شده بود و با کلی تلاش توانسته بود که نظر صدیقه را هم بخودش جلب کند و صدیقه تمام خاطرات تلخ زندگیش را برای آن جوان تعریف کرد و آن جوان بیش از بیش عاشق صدیقه شده بود و با اصرار به خواستگاری صدیقه رفت اما هیچگاه موضوع ازدواج قبلی صدیقه را برای خانواده اش تعریف نکرده بود. روزی در حالی که با دوستانم در کوچه نشسته بودیم و صحبت می کردیم به ناگاه زن و شوهر جوانی را دیدم که بچه ای در بغل وارد کوچه ما می شدند. خوب که دقت کردم صدیقه را با شوهرش دیدم که بچه ای را هم در بغل داشتند و به خانه برادرش می رفتند. وقتی از کنار ما رد شدند دیدم که صدیقه دوباره همان زیبایی خود را به دست آورده بود و وقتی به شوهرش نگاه کردم لبخندی از رضایت زدم. چون خداوند پاداش صبوری و وفای صدیقه را داده بود چون شوهرش جوانی برازنده بود که با محربانی در کنار صدیقه قدم بر می داشت. و من تا گذشتن آنها از پس کوچه بن بست با لبخند نگاهشان می کردم. اکبر و بلندکردار و دی ماه 1397

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 12:36

صفحه بندی