خرید بک لینک

پیرمرد و مالا و

در حالی که پک عمیقی به سیگار اشنویش میزد با کلافگی سیگار را از لبانش دور کرد و به کناری انداخت و دوباره به دریا نگاه کرد که موج هایش کم کم در حال شدت گرفتن بود. با نا امیدی نگاهی به قایقش انداخت که گویی بی تاب دریا بود چون با هر موجی که به کنار می آمد شادمانه جست وخیز می کرد. بیاد بچه هایش افتاد که چشم انتظار او بودند تا با دستانی پر به خانه برگردد. هر سال شب یلدا حداقل توانسته بود با قرض و قولم که شده خرت پرتی بگیرد و سربچه هایش را گرم کند اما حالا دیگه از بس قرض هایش بالا زده بود نمی توانست به کسی رو بزند. با خود گفت: اگه چیزی هم نتونم بخرم حداقل امشب رو به بچه هام ماهی پلو که می تونم بدم؟ با این فکر کلاه خز دارش را بر روی سرش سفت کرد و دوباره سیگار اشنویش را پشت به باد و با مهارت روشن کرد و در حالی که تورش را سفت در دستانش میفشرد فشاری به قایق داد و قبل از این که قایق کاملاً داخل آب شود به درونش پرید. قایق که به آب انداخته شد گویی به مهمانی دریا دعوت شده بود و پایکوبانه به پیشواز دریا می رفت. پیرمرد پشت به دریا و رو به ساحل نشسته بود و با شدت تمام پاروها را منظم به داخل آب می انداخت و با هر زوری که می زد قایق به جلو می خزید و او را به داخل ضیافت دریا می برد. چشمان پیرمرد به ساحل دوخته بود با حسرت به کوچک و کوچک شدنش نگاه می کرد. هوا کم کم رو به تاریکی می گذاشت و پیرمرد فقط به یک چیز فکر می کرد آن هم با دست پر برگشتن به خانه. صدای امواج دریا گویی شدت بیشتری پیدا می کرد و بلندتر بگوش پیرمرد می رسید. وقتی که کاملاً خود را در دل دریا دید سیگار خاموش شده اش را با تفی به آب انداخت و پاروهایش را به داخل قایق گذاشت و از جایش بلند شد تا تورش را بردارد. به ناگاه چشمش به موجها برخورد که هر لحظه بزرگتر و بزرگتر می شدند. چاره ای نداشت باید هر طور شده چندتا ماهی می گرفت. دیگر تحمل نگاه ناامیدانه بچه هایش را نداشت که با حسرت به دستان خالیش زل می زدند. این فکر باعث شد قدرت تازه ای در خود احساس کند تورش را امیدوارانه به دریا انداخت و در دل زمزمه کرد ای دریای سخاوتمند ناامیدم نکن. لحظه ای مکث کرد و متوجه تکان هایی در تور شد. مشتاقانه تور را از آب بیرون کشید. چند ماهی بزرگ به تورش افتاده بود. با خوشحالی تور را از آب بیرون کشید و ماهی ها را در کف قایق انداخت. صدای جست و خیر ماهی ها در کف قایق گویی صدای موصیقی زندگی بود در گوش پیرمرد. با خود گفت: چه خوب کردم به دریا زدم لیلی حتماً خوشحال میشه. لیلی زنش بود که مثل دوستی با وفا همواره دوش به دوشش به مصاف سختی ها رفته بود. دوباره تور را به دریا انداخت باز هم تور از ماهی پر شد. پیر مرد سر از پا نمی شناخت آنقدر غرق در گرفتن ماهی بود که به ناگه با تکان شدید قایق بخودش آمد. لحظه ای دست از ماهی گیری کشید و به دریا خیره شد. موجها پر زورتر و آشفته تر بنظر می رسیدند. با عجله نگاهی به ساحل انداخت اما ساحل آنقدر کوچک بچشمش خورد که نتوانست درست تشخیص دهد که آب او را تا کجا کشانده بود. با عجله تور را به داخل قایق انداخت و پاروهایش را برداشت این بار رو به دریا و پشت به ساحل شروع به پارو زدن کرد. دریا خیلی ترسناک شده بود و به مانند هیولایی سیاه بنظر پیرمرد رسید که هر لحظه منتظر بود تا او را ببلعد. اما یاد لیلی زنش و بچه هایش که می دانست چشم انتظارش هستند به او قدرتی دو چندان داده بود. در دل با خود گفت: پیر مرد تو مرد دریایی بارها بارها از مهلکه های اینچنین تونستی خودتو خلاص کنی این بار هم باید بتونی. و بعد با صدای بلند رو به دریا کرد و گفت: ای دوست دیرین مگه منو نمی شناسی؟ من که زیر بال پر خودت بزرگ شدم؟ یادت رفته که بارها بارها خودت دست نوازشت را بر سرم کشیدی و منو عاشق خودت کردی؟ و منم پابندت شدم؟ حالا می خوای اینجوری به من نارو بزنی؟ من به عشق تو دست از هر کار دیگه ای شستم که فقط با تو باشم. حالا هم می دونم که عصبانی هستی چون بد موقعی به آغوشت پریدم ولی چه کنم، بچه هام گرسنه اند. مگه همیشه خودت شکمشونو سیر نکردی؟ این بارم عاشقی کنو منو به سلامت به ساحل برسون. با این حرف ها گویی نیروی تازه ای بدست آورده باشد شروع به پارو زدن کرد. ولی هنوز با ساحل خیلی فاصله داشت. یه لحظه فکری به سرعت همان بادهای دریا بسرش خطور کرد. با عجله پاروها را کناری گذاشت و تورش را کمی پهن کرد و تمام ماهی هایی را که گرفته بود داخلش ریخت و محکم تور را به هم گره زد و به تیرک قایق بست چون آن ماهی ها خیلی برایش با ارزش بودند. با خودش گفت اگه نتونستم خودمو به ساحل برسونم قایقم که میرسه و اگه بچه هام اومدند حداقل بتونند ماهی ها را پیدا کنند. وقتی خیالش از ماهی ها راحت شد دوباره دست به پاروهایش برد با شدت شروع به پارو زدن کرد. اما هرچقدر که به ساحل نزدیک می شد موج ها زورشان بیشتر می شد. قایقش که گویی در ضیافی بزرگ شرکت کرده بود رقص کنان به جلو می رفت. پیر مرد با مهارتی که در طی چند سال مصاف با دریا پیدا کرده بود موج ها را یکی پس از دیگری رد می کرد اما گویی زور موج ها در حال چربیدن بودند. اما پیرمرد کسی نبود که به این سادگی ها تسلیم این موج ها شود. سال های سال بودکه با این موج ها که رقیبی برای او بودند جنگیده بود و همیشه هم برنده شده و نگذاشته بود که عشقش به دریا را در او کم کنند. اما این بار گویی همه موجها دست به دست باد داده بودند تا او را شکست دهند. ولی پیر مرد بیدی نبود که با این بادها بلرزد. بی اعتنا به موج ها به پارو زدنش ادامه داد. صدای غرش موج ها را بی امان در پیرامونش می شنید لحظه ای به ساحل نگاه کرد نزدیک شده بود فقط کافی بود که تلاشی دیگر کند و کاملاً خود را به ساحل می رساند. اما گویی موج ها این فکرش را خوانده بودند و دست به دست باد دادند قایق پیرمرد را چون پرکاهی بلند کردند. پیر مرد هر کاری که کرد قایق را دوباره سر جایش برگرداند اما موفق نشد و موجها قایق را بلعیدند. وقتی بدن پیرمرد با آب سرد دریا تماس گرفت تنها چیزی که به ذهنش رسید چشمان نگران و اشکبار لیلی بود که به دریا نگاه می کرد و گریه بچه هایش که بی تابانه بدنبال مادرشان می دیویدند و گریه می کردند. با این فکر تمام قدرتی را که برایش باقی مانده بود را جمع کرد و به سرعت خودش را به سطح آب رساند و با دستانش سفت به قایق برگشته اش چسبید. قایق که گویی متوجه این موضوع شده بود با همان پیکر سرنگون شده اش با فشار هر موجی به جلو می رفت و تن بی رمق پیرمرد را هم با خود می کشاند. پیر مرد توانش را از دست داده بود و وقتی که کاملاً به ساحل نزدیک شده بود دیگر نتوانست فشار موج ها را تحمل کند و دستانش از قایقش کنده شد و دیگر چیزی نفهمید. لیلی زن پیرمرد که نگران شده بود نگاهی به آسمان انداخت تاریکی کاملاً خودش را گسترانیده بود. این نگرانی از زمانی که سرش را با پیرمرد روی یک متکا گذاشته بود به سراغش آمده بود ولی این بار دیگر کار از نگرانی هم گذشته و دلش به شور افتاده بود. از کار خود بدجوری پشیمان شده بود که چرا به جان پیرمرد غر زده و گفته بود: آخه مرد امشب شب چله هست من دیگه چه بهانه ای برای بچه ها بیارم؟ امشب چطور می تونم اونا رو بخوابونم؟ و پیرمرد هم هیچ نگفته بود و تورش را برداشته و بیرون رفته بود. اما حالا لیلی کاملاً پشیمان شده بود. اگه بلایی سرش آمده باشه چی؟ با این فکر با ترس و دلهره پسرش ر ا صدا زد و گفت: بجنب پسر دلم شور ورداشته، زودباش فانوس ها رو بیار بریم دنبال پدرت، خیلی دیر کرده. و پسرش هم شتابان فانوس ها را آورده بود و لیلی شتابان خودش را به ساحل رساند اما با دریایی طوفانی مواجه شد. صدای موج ها نمی گذاشت صدا به صدا هم برسد. با ناامیدی به ساحل نگاهی انداخت اما هیچ چیز ندید. دوباره به دریا نگاهی کرد اما باز هم فقط موج بود موج. صدای ضجه پیرزن بلند شد اما صدای موج ها خفه اش کرده بودند. سراسیمه امتداد ساحل را حرکت کرد. بچه هایش هم گریان بدنبال او روان بودند به ناگاه چشمش به چیزی خورد که کنار ساحل تکان می خورد با عجله به طرف آن شی دویدند. قایق پیرمرد را دیدند که برگشته در آب کنار ساحل تکان می خورد. با عجله دوروبر قایق را نگاه کرد اما از پیرمرد خبری نبود. ناگهان صدای پسرش او را بخود آورد. ادر مادر بیا، بدو سراسیمه بطرف صدای پسرش دوید و قتی که به او رسید دید که سر پیرمرد روی پاهای پسرش است. به سرعت و با کمک هم پیرمرد را از آب بیرون کشیدند و خوب که تکانش دادند چشمان پیرمرد به آرامی از هم باز شد. وقتی که زنش را بالای سرش دید گفت: لیلی جان تویی؟ من فقط به عشق تو خودم رو کشوندم. لیلی که اشک تمام چهره اش را پر کرده بود گفت: خدا رو شکر، من هیچ چیز دیگه نمی خوام فقط می خوام سرت سایه سرم باشه. پیرمرد با شنیدن این حرف نگاهی به پسرش کرد و با ناله گفت: زود برو قایقم رو برگردون. پسرش با عجله به کمک خواهر برادرهای دیگرش قایق را برگرداندند و با توری پر از ماهی که به تیرک قایق بسته بود روبرو شدند و با خوشحالی مادرشان را صدا کردند. برای اولین بار بود که صدای خنده و شادی بچه ها در شب چله از خانه پیر مرد بلند می شد. لیلی با مهربانی قاچی هندوانه به دست پیرمرد داد و گفت: بخور مرد جان، بخور که نوش جانت باشه . و شیرینی هندوانه چقدر در دهان پیرمرد دریا خوشایند آمد.

اکبر و بلندکردار و آذر 97

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 12:36

صفحه بندی