خرید بک لینک

رفیق

روزی در حال بازی داخل کوچه بودم دیدم کامیونی جلوی خانه ای که به تازگی در کوچه مان درست کرده بودند ایستاد. چون در کوچه ما خانه ای شیکتر از خانه های بقیه اهالی ساخته شده بود و من هم هراز چند گاهی سرکی به داخل آن خانه می کشیدم. بی صبرانه منتظر بودم که ببینم ساکنین این خانه کیند. بخصوص که بی تاب بودم که ببینم اگر پسری دارند می توانستم دوست جدیدی پیدا کنم. خلاصه آن روز انتظارم به پایان رسید و آن کامیون نوید آمدن همسایه جدیدمان را می داد. بارهای کامیون که خالی شد اعضای آن خانواده هم آمده بودند و من با ناباوری دیدم که پسر بچه ای سفید رو از ماشین پیاده شد و قبل از این که به داخل برود چشمش به من افتاد و بدون مقدمه به طرفم آمد و خودش را معرفی کرد و اسمش را حجت نامید. وقتی که با من دست داد با لبخند به من گفت: تو همین کوچه می شینی؟ و من هم با لبخند جوابش را دادم و از آن روز بود که من و حجت دوستانی بسیار صمیمی برای هم شدیم. رفاقتمون بقدری صمیمی و زیاد شد که از آن موقع همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم. حجت و خانواده اش به دلیل مهاجرت پدرش از تهران به شهرمان آمده بودند و چون اصالت مادر او در محله ما بود آنها هم در همان محله خانه ای ساختند. حجت پسری بسیار پر جنب جوش و فعالی بود که از هوش بسیار بالایی هم برخوردار بود. بارها کارهایی که ما فکر نمی کردیم او بتواند انجام دهد ولی بعد از مدتی بهتر از همه بچه های محل انجام می داد. از جمله ساختن انواع قفس تله دار برای شکار سره بود که بعد از مدتی حجت بقدری در آن کار تبحر پیدا کرده بود که حتی قفس های ساخته شده اش را مغازه دارها حاضر بودند با قیمت خیلی خوب از او بخرند. حجت آنقدر سره در بالای سقف خانه شان به وسیله همین قفس های تله دار می گرفت که مازاد آن را به پرنده فروشی ها می فروخت. پدر حجت مرد بسیار خوب و مهربانی بود که پیمانکاری نقاشی ساختمان بود و درآمد بسیار خوبی هم داشت. وضع اوضاع مالی حجت خیلی از ما بهتر بود و همیشه جیب حجت پر از پول بود و به حق هم که حجت هیچوقت بدون من پول هایش را خرج نمی کرد. بعدها فهمیدم که پدر حجت که به او توجیبی می داد تاکید می کرد که حتماً با من خرجش کند. چون پدر و مادر حجت بسیار خشنود بودند که حجت با من دوست و همبازی شده و یا به تعبیری چون می دانستند من هیچگاه پولی ندارم این توصیه را می کردند. هرچند حجت نیازی به این تاکیدها نداشت. یک غروب متوجه شدم حجت در خانه مان را می زند و مرا صدا می کند. با عجله خودم را به درب حیاط رساندم و وقتی حجت را دیدم در جایم میخکوب شدم. چون حجت سوار بر دوچرخه ای بسیار شیک وگران قیمت بود و وقتی مرا دید گفت: اکبر ببین بابام چه دوچرخه ای برام خریده، و من هم با چشمانی حسرت بار به نظاره کردن دوچرخه مشغول بودم. حجت با دیدن نگاه من به دوچرخه لبخندی زد و از دوچرخه اش پیاده شد و گفت: فقط نیومدم که دوچرخه رو بهت نشون بدم، از امروز این دوچرخه دیگه مال هردوی ماست تو هم هرچقدر که بخوای می تونی با این دوچرخه سواری کنی و بعد از گفتن این حرف دوچرخه را به من داد و گفت: فعلاً یه دوری بزن تا فردا حسابی با آن بازی کنیم. و من هم ناباورانه سوار دوچرخه ای شدم که در خواب هم نمی توانستم ببینم. از آن روز بود که من و حجت همیشه و همه جا با همان دوچرخه به اطراف برای گشت و گذار می رفتیم و خوش می گذراندیم چون دوچرخه حجت جای نشستنی در پشتش داشت که من همواره در آن می نشستم. بارها وقتی که پدر حجت را از دور می دیدم و من می خواستم از دوچرخه پیاده بشم حجت نمی گذاشت. وقتی پدرش به ما نزدیک می شد لبخند رضایتی می زد و دستی به سر هر دوی ما می کشید و رد می شد. چون بعدها باز هم فهمیده بودم که پدر حجت به او سفارش کرده بود که دوچرخه را با من سوار شود و حجت هم از خدا خواسته بود. سال های بسیار زیبا و پر خاطره ای را با حجت داشتم. از شکار پرنده ها گرفته تا شنا در دریا و ماجراجویی در جنگل و غیره و غیره و حجت هم که پسر پرجنب و جوشی بود به زودی در محله توانسته بود سری از سرها در بیاره و همه بچه های محل بخصوص بچه های شر و شور هم از او حساب می بردند و من هم در کنار او از این مزایا استفاده می کردم. هیچگاه پیش نمی آمد که حجت با همه آن شیطنت و دعوایی بودن با من حتی با صدایی بلند صحبت کنه و همیشه به دیده احترام به من نگاه می کرد. این کار از طرف پدر مادرش هم دیده می شد چون بارها بارها بود که مادر حجت به او می گفت که سعی کن با اکبر بگردی و از او یاد بگیری پسرجان. اکبر دوست خوبی برات هست و او هم با افتخار به من نگاه می کرد. حجت به غیر از خود یک خواهر بزرگتر داشت و یک برادر و خواهر کوچکتر و من همیشه با تحسین به خواهر بزرگتر او نگاه می کردم که صورتی بسیار زیبا با چشمانی آبی به رنگ دریا داشت. و همیشه هم در دل افسوس می خوردم که چرا باید او از من بزرگتر باشد. اما با خود می گفتم اگه بزرگ بشم و او ازدواج نکنه با این که از من بزرگتر هم هست ولی باز هم با او ازدواج می کنم و این تمام رویای کودکی من شده بود. سال ها گذشت و دوستی ما روز به روز محکمتر و مستحکم تر می شد که حجت خبر بدی را به من داد. وضع مالی پدر حجت بسیار خوب شده بود و خانه ای بسیار بزرگ و شیک در داخل شهر و در یکی از محله های خوب ساخته بود و آنها قصد داشتند که از آن محل به آن خانه بزرگ نقل مکان کنند. روزها در زیر سایه درخت توسکای نزدیک کوچه می نشستیم و من و حجت غمبار به رفتنش فکر می کردیم و حرف می زدیم. بخصوص من، خیلی غصه می خوردم. اما حجت به من دلداری می داد و می گفت که همیشه به دیدنم خواهد آمد و یا من باید به دیدن او بروم. و حجت از آن محل رفت و مرا با دنیایی از غم دوریش تنها گذاشت. ابتدا با هر بهانه ای یا من و یا حجت به دیدن هم میرفتیم. وقتی برای اولین بار خانه بزرگ و مجللشان را دیدم احساس حقارت کردم اما حجت همان حجت قبلی بود و پدر مادر و خواهر برادرهایش هم همان، هیچ فرقی نکرده بودند. اما گذشت زمان و دوری، ما را به تدریج از هم دورکرد و کمتر به هم سری می زدیم. حجت که استعداد شیطنت و ماجراجویی زیادی داشت با بچه های کنار دریا بور خورد و در آنجا هم سری از سرها در آورده بود. بارها می شد که به کنار دریا پیشش می رفتم و باز هم حجت با همان محبت با من رفتار می کرد و بارها پدالوهایی را که اجاره می داد مجانی در اختیار من می گذاشت و یا با من به دل دریا می آمد و در آنجا با هم شنا می کردیم و بعد از شنا با انواع نوشیدنی و خوردنی از من پذیرایی می کرد. دست حجت بیشتر به جیبش رفته بود و پول زیادی در اختیارش بود که ایکاش این اتفاق نمی افتاد. بچه های کنار دریا که همه به نحوی دنبال کارهای خلاف می رفتند و همه هم دعوایی و شر و شور بودند با دیدن رفتار حجت با من هم دوستانه رفتار می کردند. اما همان ها بودند که سرنوشت حجت را عوض کردند و با دیدن پول و درآمدش او را به سوی مواد کشاندند و معتاد کردند و بعد از آن هم... سال ها گذشت و روزی مادر حجت را در خیابان دیدم گویی شکسته تر بنظر می رسید و غمی در صورتش دیده می شد. بعد از احوالپرسی از حال حجت جویا شدم. با حسرت نگاهی مادرانه به من کرد و گفت: ای کاش هیچوقت از آن محل و از تو دورش نمی کردم اکبرجان، از وقتی که از آنجا آومدیم زندگیمون هم عوض شد. و بعد با آه ادامه داد: چقدر در آن محل و در کنار شما خوشبخت تر بودیم و با گفتن این حرف با غصه خداحافظی کرد و رفت. من لحظاتی را همانطور به حرف های پرغصه مادر حجت فکر می کردم و خیلی ناراحت شده بودم. بعدها شنیدم که پدرش هم به دلیل پول زیادی که در می آورد گرفتار رفقای نااهل شده و به دام اعتیاد گرفتار شده بود و خانه بسیار شیکشان را فروخته و به خانه ای کوچکتر نقل مکان کرده بودند. حجت هم آنقدر در کشیدن زیاده روی کرد که مبتلا به اختلال هواس شده و در خانه خود را زندانی کرده بود. چند باری پیشش رفتم و از حالش جویا شدم اما دیگر آن حجت سابق نبود. هر کاری هم کردم که دوباره او را بطرف خودم بکشانم ولی موفق نشدم. ولی باز هم حجت همان رفتار مهربانانه را نسبت به من حفظ کرده بود. زمان گذشت و هرکس دنبال سرنوشت و کارهای خودش بود که خبر مرگ پدر حجت را شنیدم و وقتی که حجت را در آغوش گرفته بودم و به او تسلیت می گفتم گویی آن حجت سابق نبود و انگار که مرا هم بخوبی نمی شناخت. اکبر بلندکردار بهمن ماه 97

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 9:32

صفحه بندی