خرید بک لینک

کسما

کنار مادر در هنگامی که با نجوایی زیر لب برنج داخل سینی مسیمان را پاک می کرد برایش با زبانی کودکانه حرف می زدم و مادر هم مشتاقانه گوش می کرد و با هر زمزمه ای پسکه های داخل برنج را بر می داشت و بدور می انداخت. بعد از اینکه از حرف زدن سیر می شدم از مادرم می خواستم که داستانی برایم تعریف کند و مادر که عاشق این کار بود شروع می کرد به گفتن و من هم با علاقه و شوق فراوان به قصه های مادر که چون ترانه ای خوشایند می مانست گوش می دادم. یکی از قصه هایی که بارها بارها اشکم را در آورد داستان «کسما » بود که مادر با چنان مهارتی و سوز گدازی می گفت که من بی اختیار و دزدانه با گوشه آستینم اشک های سمج چشمانم را پاک می کردم. موقعی که خوشه های برنج به رنگ طلا در می آمد و آفتاب هم رنگ و رخ طلایی خود را بیشتر به دشت های پر از برنجهای رسیده نرسیده میگسترانید. و صدای پرنده های سیر شده از دانه های برنج کل فضای سر سبز بجارها را پر می کرد. اینجا و آنجا گیله مردها به درو خم می شدند و شتابان برنج های خود را درو می کردند. هرکدام داره ای بدست و با عجله ساق های برنج ها را با داره های خود دندان می زدند. ساق های برنج توان مقابله با دندان های تیز داره ها را نداشتند و می افتادند. هیچکدام سر از درو بلند نمی کردند اما گه گاهی بزور سری بلند می کردند و با نگرانی به خورشید نگاه می کردند که تا کجای آسمان رسیده و بعد دوباره سرخم می کردند و با شتاب بیشتر به کار خود ادامه می دادند. پسرک به نخستین کسی که رسید با لبخندی معصوم وار گفت: خسته نباشی.گیله مرد همانطور که با عجله مشغول بریدن ساقه های برنج بود از زیر چشم نگاهی به او کرد و گفت: سلامت باشی و دوباره سرش را بزیر انداخت و به کارش ادامه داد. پسرک کمی به خود جرعت داد و نزدیکتر شد و گفت: ابرار گرسنه ام. گیله مرد با شنیدن این حرف اصلاً نگاهی هم به او نکرد و مشغول کار خود شد. پسرک دوباره گفت: ابرار، خیلی گرسنمه میتونی بری یه مشت پلو از خونت برام بیاری طوری که زنت غُر نزنه؟ گیله مرد بدون این که دست از کار بکشه گفت: اگر زنم نذاره که کاری نمیتونم بکنم، برکت از زندگیم میره، درثانی نمی بینی که دارم کار می کنم؟ پسرک گفت: ولی من خیلی گرسنمه خیلی مدته که چیزی نخوردم. گیل مرد با بی اعتنایی گفت: من چکار کنم؟ نمی بینی دستم بنده؟ پسرک گفت: ولی گناه داره که یه گرسنه رو سیر نکنی. گیل مرد با شنیدن این حرف پسرک دست از کار کشید و به او نگاهی کرد و گفت: گناه چیه پسر، نمیبینی که هر لحظه ممکنه بارون بیاد و من هنوز نصف بجار رو هم درو نکردم؟ پسرک با شنیدن این حرف به آسمان نگاهی کرد و دید که ابرها آرام آرام به سمت کوه هجوم می آوردند. رو به گیل مرد کرد و گفت: تو برو برام غذا بیار من برنج هاتو درو می کنم.گیل مرد: نمی تونی پسر جون برو رد کارت. پسرک: می تونم ناتوان که نیستم. گیل مرد: صحبت از توانایی نیست، اصلاً بگو بدونم تو برنج رو می شناسی؟ اصلاً می دونی برنج چیه؟ پسرک: آره بخدا، می دونم چیه، مدت زیادیه که تو گیلانم. گیل مرد با تشر رو به پسرک کرد و گفت: خسته کردی منو پسر، برو پی کارت دیگه. اما با دیدن چهره نحیف پسرک دلش نیامد و بزور کمرش را راست کرد و داره را داد دستش و به طرف خانه اش روان شد. در حین رفتن چند نفر که او را دیدند با تعجب گفتند: چیه دست از کار کشیدی؟ نمی خوای برنجاتو درو کنی؟ گیل مرد در همان حالت که از مرز بجارها رد می شد گفت: یه جوانک اومده میگه گرسنمه، منم دارم میرم براش یکم پلو بیارم. یکی از آنها گفت: پس بجارت چی؟ گیل مرد گفت: داره درو میکُنه. یکی گفت: نمیتونه، برنجاتو نابود میکنه. دیگری با نیشخند گفت: نکنه میخوای بخاطر یه مشت پلو ازش بیگاری بکشی؟ گیل مرد با شنیدن این حرف با عصبانیت گفت: بیگاری چیه؟ و بی اعتنا از آنها دور شد. وقتی که برگشت در دستانش گمجی پر از پلوی سرد و کمی ماهی شور بود. پسرک کمر راست کرد و در صورتش پیروزی موج می زد چون توانسته بود که چندین متر بجار را درو کند. گیله مرد با دیدن این صحنه در حالی که ظرف پلو را به زمین انداخته بود با عصبانیت گفت: پدر سگ این چکاریه که کردی؟ تو که منو بیچاره کردی؟ هرچی برنج رسیده و نرسیده رو با هم بریدی؟. پسرک که فهمید چه دسته گلی به آب داده داره را همانجا انداخت و به داخل برنج ها پا به فرار گذاشت. گیل مرد که عصبانیت دیوانه اش کرده بود داره را از زمین برداشت به طرف پسرک دوید و با صدای بلند فریاد می زد: می کشمت، میکشمت. با دویدن آنها در لای برنج ها پرنده ها سراسیمه از جایشان بلند می شدند و نمی دانستند که به کدام سو پرواز کنند. گیله مرد نزدیک شده بود. داره هم به پشت گردن جوان دور و نزدیک می شد. دندانه های ریز اره ای داره پس گردنش را می خراشید. توی آب و گل افتاد. مرگ از رگ گردنش به او نزدیک تر بود. و سهمناک تر از مرگ گدازه ای از ترس بود که در سر و تنش به هر سو می تاخت. همان لحظه پارچه فروش دوره گرد خلخالی با کولبار آویخته به شانه از راه مارپیچ میان برنجزارها می گذشت. تا این صحنه را دید هراسناک دوید و فریاد زد: « کس مه، کس مه» گیله مرد معنی «کس مه» را نمی فهمید اگر هم می فهمید، در آن خشم و عصبانیت سودی نداشت. قبل از این که مرد دوره گرد به او برسد خم شده و بریده بود. پارچه فروش رسید. به زبان مادریش همراه با چند واژه ی گیلکی در هم آمیخته بود و همچنان داد می زد و می گفت: «کس مه کس مه» مردم با شنیدن فریاد مرد دوره گرد سر رسیدند. پارچه فروش را می شناختند. یکی که ترکی آذری می دانست، گفت: بیچاره هی داد می زد «کس مه کس مه» یعنی نبُر نبُر. و بعد ادامه داد: داشت خودشو می کُشت که نبُر اما تو بخاطر چند کله بجار خون کردی؟ یکی دیگر در حالی که برنج های بریده شده توسط پسرک چشم دوخته بود گفت: تو این زمان کم چقدر برنج هم بریده، نکنه از خوبان بوده ما نفهمیدیم؟ بعد از این حرف، سرزنش و بگو مگوهای بسیار دیگر در گرفت. آفتاب رفته بود. جهان در خاموشی دور و گنگی گم می شد ابرها با سرعت فضای خالی آسمان را پر می کردند. افق سیاه شده بود و باران بیرحمانه شلاقش را بر پیکر کوه می نواخت. و این نواختن باعث شده بود که کوه از درد سیل گریه کند. دیگر کاری نمی شد کرد. جنازه پسرک را همانجا گذاشتند و هراسناک هرکی به طرف خانه خود دوید. می خواستند زودتر از آنجا دور شوند. گویی بنوعی هر کس می خواست خود را از آن ماجرا مبرا کند. روزهای گذشته این هنگام خسته و یواش به هم می رسیدند و خسته نباشیدی می گفتند. ولی حالا همه تند و بی گفت گو در حالی که سعی می کردند نگاهشان را از هم بدزدند از کنار هم رد می شدند و می رفتند. سرتاسر شب، باران ستوه آوری به آرامی می بارید. بر برنجزار، بر تن مرده ی تنها، این سوتر بر رودخانه و آن سو تر با پژواکی خفه بر دهستان و سر گالی پوشی خانه ها. صدایی بگوش می رسید گویی صدای پسرک بود که فریاد می زد و کمک می خواست و تا صبح گویی کسی در تاریکی کوچه ها، سرگشته زیر باران می دوید و داد می زد «کس مه، کس مه» فردا آبی که در برنجزار زیر دسته های درو شده ی برنج ایستاده بود، خونی بود. و رود با سیلی که از کوه آمده بود سر ریز شده بود و تمام پهنه برنجزار را گرفته بود. زن و مردهای ده شیون کنان او را در همان آب شستند و همان جا در قتلگاهش کنار همان رودخانه دفن کردند... و دیگر آن قسمت از برنجزار را نکاشتند. و آن کِشتگاه را کُشتِه گاه گفتند و آنجا از آن پس«کسما» نام گرفت. بعد از حادثه همه در هراس بودند و می ترسیدند. می ترسیدند بدبختی رو کند و گزندی برسد و ناخوشی بیفتد. گیل مرد از زبان افتاده بود و در کنج کومه خود نشسته و فقط به نقطه ای خیره شده بود. و مادر وقتی به اینجای داستان رسید در حالی که با آستین پیراهنش اشکهایش را پاک می کرد گفت: یه تیکه پسکه رفت تو چشمم دارم پاکش می کنم. اکبر بلندکردار دی ماه 97 اقتباس از داستان کسما سایت karkan.ir@gmail.com

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 9:32

صفحه بندی