اولین غروب روزی که دیگر مادر در خانه نبود دلم بدجوری گرفته بود. به هر گوشه ای از خانه نگاه می کردم اثر و یا نشانه ای از او را می دیدم.درگوشه گوشه خانه او را می دیدم که نشسته و به آرامی کارهای روزانه اش را انجام میداد. اما خوب که دقت می کردم همه را در خیال می دیدم و بس. دلم بدجوری تاسیان مادرم بود و تاسیانی مرا به عصیان بی مادری کشانده بود. لحظه ای صدای زمزمه های او را که در گوشه ایوان خانه برنج را در سینی مسیمان پاک می کرد می دیدم و لحظه ای دیگر کنار چاه آب در حالی که برنج را به آرامی میشت. اما همه در خیال بود و خیال. آنجا بود که فهمیدم دلم تاسیان مادر است. اکبر بلندکردار اسفند 97
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی