دوچرخه از آن دسته از وسایلی است که جزء آمال و آرزوهای هر پسر بچه می تواند باشد و ما هم از این امر مستثنی نبودیم. در محله مان فردی بود به نام علی چرخی که غیر از تعمیر و بازسازی دوچرخه ها کارش کرایه دادن و فروش دوچرخه هم بود. ما هم که همیشه در آرزوی دوچرخه روزها را سپری می کردیم این آرزوهای خود را با کرایه دوچرخه از او و دُور دُور کردن با آن به نحوی برطرف می کردیم. روزی دوچرخه ای مشکی رنگ و دست دوم که خود علی چرخی آن را تعمیر و نو نوار کرده بود چشممان را گرفت. بعد از سوال از قیمت آن، علی چرخی مبلغ دویست پنجاه تومن روی آن قیمت گذاشت. ما که شیدای داشتن همچون دوچرخه ای بودیم تصمیم گرفتیم هر طور که شده آن مبلغ را جور کنیم و صاحب آن دوچرخه شویم. با سعی تلاشی که کردیم از جمله با فروش تمشک جنگلی کار برای همسایه ها بلاخره موفق شدیم که مبلغ تعیین شده را تهیه کنیم. بعد از این که پدر را با هزار زحمت راضی به خریدن آن دوچرخه کردیم. شبی که قرار بود فردایش دوچرخه را بخریم چه خواب های خوشایندی نبود که ندیدم در خواب خود را می دیدم که سوار بر دوچرخه در حالی که دیگر بچه ها با حسرت به آن نگاه می کردند در کوچه ها می راندم و کیف می کردم. فردای همان شب با قلبی سرشار از شادی و امید به طرف مغازه علی چرخی دویدیم. تنها ترسمان این بود که نکند که دوچرخه را به کسای دیگری فروخته باشد. اما وقتی که به مغازه رسیدیم صورتمان از دیدن دوچرخه که در جای خود قرار داشت و هنوز فروش نرفته بود از خنده و شادی باز شد. با لذت و ذوق وارد مغازه شدیم و به علی چرخی گفتیم که علی آقا ما آمدیم که آن دوچرخه را بخریم. علی چرخی که اشتیاق ما را برای خرید دوچرخه دید گفت: پولش را جور کردید یا نه؟ ما هم با خوشحالی مبلغ پول را به دستش دادیم و منتظر شدیم که علی آقا دوچرخه را به ما تحویل دهد. علی چرخی وقتی مبلغ را شمرد در حالی که پول را به دست برادرم بر میگرداند گفت: کمه! ما با تعجب به او گفتیم: مگه قیمتشو دویست وپنجاه تومن نگفته بودی؟ علی چرخی در حالی که پوزخند شیطنت آمیزی می زد گفت: من که گفته بودم سیصد و پنجا تومن، شاید شما درست نشنیدید. برادرم که از این کار او بسیار عصبانی شده بود با تندی گفت: ما را مسخره کردی؟ مگه از اول نگفته بودی که دویست و پنجاه، ما هم با زحمت و بدبختی تونستیم مبلغ رو جور کنیم، حالا می گی سیصد و پنجاه؟ علی چرخی که دید حق با ماست سری تکان داد و گفت: حالا که اینطوریه اصلاً من یک ریال کمتر از چهار صدتومن این دوچرخه رو نمی فروشم، حالا چی می گید. و آنجا بود که برادرم با حرکتی ناگهانی تمام دوچرخه های تکیه داده شده مغازه را به زمین ریخت و با هشداری به من دوید. علی چرخی که از این کار ما عصبانی شده بود به طرف ما دوید ولی به گرد پاهای ترو فرز کودکانه مان هم نرسید. عشق و رویای دوچرخه چنان در رگ و پی ما نفوذ کرده بود که نمی توانستیم از کنار دوچرخه ای بگذریم و با حسرت به آن نگاه نکنیم. همین موضوع باعث شد که برادرم به فکر ساختن دوچرخه ای برای خود بیفتد. از پولی که برایش مانده بود شروع به خریدن قطعات دست چندم دوچرخه از هر جایی که می توانست کرد. تنه اش را از یکی از بچه های محله خرید. چرخ هایش را هم از جاهای مختلف و به همین صورت و لوازم کوچکش را هم از لوازم دوچرخه ای خرید. و یک روز نشست و دوچرخه کذاییش را سر هم کرد. چه کیفی می کرد وقتی با دوچرخه ساخت دست خودش سواری می کرد. من هم از دوچرخه او بی بهره نمی ماندم ولی دوچرخه ای که ساخته بود راندنش آنقدر سخت بود که فقط خود برادرم راهش را بلد بود. روزی با همان دوچرخه به همراه تعدادی از دوستانمان که همه برای خود دوچرخه های حسابی داشتند به مسافرتی یک روزه به دهات مادری یکی از دوستان رفتیم و چه لذتی بردیم از این مسافرت. اما برگشتنش کاری بود که خیلی از بچه ها نتوانستند انجام بدهند و مجبور شدیم که با مینی بوس خطی برگردیم اما برادرم برای این که به همه ثابت کند که دوچرخه اش واقعی و کار درست هست با همان دوچرخه کذایی کل مسیر را برگشت. رویای داشتن دوچرخه سالها تا زمانی که بزرگ شدم هم در فکر و ذهنم وجود داشت اما چه می شد کرد. چون نه پولی بود که می توانستم دوچرخه بخرم و نه کسی که بتواند دوچرخه ای برایم بخرد. اکبر بلندکردار اسفند ماه 97
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی