بارانی های مردانه می گویند دنیای کودکی دنیایی سرشار از رویاهایی گوناگون است که هر کودکی با خود انبوهی از رویاهای شاد را حمل می کند. و به واقع هم برای من دوران کودکی با همه فقر و نداری هایش دنیایی بس شیرین و شادی بود که با هر ابزاری برای خودمان شادی خلق می کردیم. پاییز که از راه رسید و باران های شدید پاییزی که شروع شد همزمان با آن نمی دانم سر و کله تعدادی پالتوی بارانی مردانه چگونه در خانه مان پیدا شد. به نظر می رسید که این بارانی های بلند را برادر بزرگترمان برای پدر آورده بود اما هر چیزی که بودند برای من و برادرانم در آن روزهای پر باران پاییزی بسیار مناسب و به موقع ظاهر شده بودند. روزهای زیادی را بیاد دارم که در حالی که باران به شدت می بارید و ما هم هیچگونه چتری برای در امان ماندن از آن باران های سیل آسا نداشتیم. (اصلاً هیچگاه هم به ضرورت چتر پی نبرده بودیم،) من و برادرم علی در حالی که یکی از این بارانی های بلند مردانه را دو تایی بر سرمان می گذاشتیم به مدرسه می رفتیم. و چه زیبا بود در کنار هم راه رفتن و به صدای قطرات درشت باران بر روی بارانی که بر سرمان بود می خورد گوش می دادیم و لذت می بردیم. و چقدر لذت بخش بود که در زیر آن بارانی ها احساس آرامش و امنیت می کردیم. و از این که در زیر شدیدترین باران ها هم خیس نمی شدیم احساس غرور و لذت می کردیم. برادرم علی هم با تخیلات کودکانه ای که داشت خود را راننده ماشین و من را هم شاگرد رانند تصور می کرد و از روزنه کوچکی که از یقه بارانی برای خود درست کرده بودیم جلوی راهمان را می دیدم و به مانند راننده ای ماهر از پیچ خم های کوچه ها عبور می کردیم تا به مدرسه می رسیدیم. اینگونه بود که تمام لحظه لحظه های کودکی خود را با تصورات نداشته هایمان پر می کردیم و با همان هم شاد بودیم و شادی می کردیم. و بهترین زمان زمانی بود که آبگیرهای محله بر اثر سرمای زیاد یخ می بستند و سرسره بازی کردن بر روی آن یکی از لذت های وصف ناشدنی بود که به ما دست می داد. برادرم علی گالشی را که پدر برای او خریده بود را آنقدر بر روی زمین می کشید تا کف آن مانند آینه ای صیقل یافته می شد و چقدر فخر می فروخت به دوستان دیگرمان که نمی توانستند با کفش های گرانقیمت خود بر روی یخ سر بخورند! می توان گفت اگر کودکی، رویاهایی شاد در سرش باشد می تواند کاری کند که با دستمایه های فقر هم وسیله ای برای مباهات به دیگران داشته باشد که ما در این کار، خوب استاد بودیم. در پاییز شکار پرندگان وحشی یکی دیگر از تفریحات دوران کودکی بود که باز هم برادرم علی در این کار از همه استادتر بود. سنگ اندازهایی (رازین چوب) که خودمان می ساختیم و برخلاف دیگر بچه ها که تمامی اجزایشان را از "ابول" دکاندار می خریدند هم بهتر بود. من و برادرم علی چوبش را از شاخه های دو سویه درخت های "به" که به هم چسبیده بودند و کشش را هم از تیوپ مستعمل موتور می ساختیم و با این ابتکاری که به خرج می دادیم سنگ اندازهای ما از سنگ اندازهای آماده ای که دوستانمان می خریدند بهتر و کاراتر عمل می کرد. من به یاد ندارم که ما در کودکی چیزی را خریده باشیم. همیشه سعی می کردیم خودمان با نبوغی که داشتیم وسیله های بازیمان را بسازیم و واقعاً این گفته درست است که می گویند نداری پدر تمام اختراعات بشر است. مهر ماه 98 اکبربلندکردار
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی