خرید بک لینک

خاطره ای تلخ در خانه عمقُلی خانواده ای فقیر مستاجر بودند که پدر آن خانواده با کار در کارگاه بلوک زنی امرار معاش می کرد و چندین فرزند کوچک و قد و نیم قد داشت و من با یکی از پسرهایش بنام پرویز دوست بودم. از آنجایی که همیشه می گویند هر چه سنگه برای پای لنگه پدر این خانواده دچار بیماری سرطان پیشرفته شده بود و بعد از درمان های مختلف که آن هم از چند عکس و داروی مسکن و غیره فراتر نرفته بود. بلاخره در خانه بستری شد و روز به روز هم حالش بد و بدتر شد و عاقبت بعد از همه رفت و آمدهای بیهوده کار بجایی رسید که دکترها کاملاً جوابش کردند و او را به خانه فرستادند تا در کنار خانواده اش بتواند راحت از دنیا برود. خانواده اش هم او را سمت قبله خواباندند تا بتواند به راحتی از دنیایی پر از زحمت و غم برود. روزهای سختی را خانواده پرویز پشت سر می گذاشتند و اهالی محل هم هر یک به فراخور حالشان به آنها کمک می کردند. ما هم روز به روز شاهد از بین رفتن پدر پرویز بودیم و در دنیای کودکیمان غرق بودیم و شاید هم چیزی از این موضوع نمی فهمیدیم اما یک روز پرویز آمد و با ناراحتی گفت که حال پدرش بقدری خراب شده که دیگر هیچکدام از ما را نمی شناسد و نمی تواند چشمانش را هم باز کند. روزهای سختی بود چون هر روز خانواده انتظار مرگش را می کشیدند که شاید خودش هم راحت شود اما هر بار که نفس در حال خارج شدن از سینه های مرد نگون بخت بود جیغ و فریاد گریه بچه های کوچکش باعث می شد که مرد نتواند به راحتی از دنیا برود. چند روز از این موضوع گذشت و همسایه ها که دیدند مرد نگون بخت خیلی در حال زجر کشیدن است همسرش را راضی کردند که بچه ها را از آن خانه به خانه خودشان ببرند تا شوهرش بتواند به راحتی از دنیا برود. و همسرش هم با چشمان گریان قبول کرد و تمام بچه هایش را به خانه همسایه ها بردند و اتاق را خالی از هر بچه کردند و سکوت در اتاق مرد در حال احتضار حکم فرما شد. جالب این که در عصر همان روز پدر پرویز با آرامش از دنیا رفت. وقتی که این موضوع را با پدرم مطرح کردم که چرا پدر پرویز نمی توانست از دنیا برود؟ پدر به من پاسخ داد: به خاطر بچه هایش پسرم، چون هنوز نگران آنها بود و وقتی صدای گریه آنها را می شنید نمی توانست دل از این دنیا بکند و برود و نگران این بود که بعد از رفتنش چه بلایی سر آنها خواهد آمد. و اگر بچه هایش را از آن خانه بیرون نمی کردند شاید روزها هم آن بیچاره نمی توانست از دنیا برود و بیشتر عذاب می کشید. آنجا بود که فهمیدم پدر و مادر حتی در لحظات مرگشان هم نگران آینده فرزندانشان هستند. مهر ماه 98 اکبر بلندکردار

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 6:41

صفحه بندی