خرید بک لینک

مدرسه سپاهی دانش یک روز با برادرهایم به مدرسه آنها که سپاهی دانش بود رفتم و در کلاس نشستم. وقتی که معلم جوان سپاهی دانش من را دید که در کنار برادرهایم در کلاس نشسته ام با لبخندی مهربان به من نزدیک شد و سوال کرد که چرا به کلاس آمدم. من هم که در آن سن خوب نمی توانستم فارسی صحبت کنم با لهجه ای نیمه فارسی و نیمه گیلکی جوابش را دادم: من مدرسه را خیلی دوست دارم آقا معلم و آمدم سواد یاد بگیرم. اما بعد از گفتن این حرفم صدای شلیک خنده بود که در کلاس پیچید. آن معلم جوان سپاهی هم در حالی که می خندید آمد دستی روی سرم کشید و گفت: حالا برات زوده عزیزم چند سال دیگر که بزرگتر شدی تو هم به مدرسه خواهی آمد. ولی با مهربانی هرچه تمامتر تا پایان آن روز به من اجازه داد تا به همراه برادرهایم در کلاس بنشینم و حتی تغذیه آن روز را به من هم داد و من که از این برخورد خوب معلم سپاهی دانش خیلی خوشحال شده بودم خاطره ای بسیار زیبا از مدرسه در ذهنم نقش بست و ثانیه شماری می کردم که کی بزرگتر می شوم تا به مدرسه بروم. خلاصه انتظارم زیاد طول نکشید و تا چشم به هم زدم موعد مدرسه رفتن من هم فرا رسید و مرا در دبستان قابوس ثبت نام کردند. روز اول مدرسه برخلاف انتظارم که در آن سال به مدرسه سپاهی دانش رفته بودم بسیار ترسناک بود چون از قبل آوازه ناظم مدرسه را که به تندخویی و بی رحمی مشهور بود را شنیده بودم و همچنین برای اولین بار بود که خود را تنها در حیاط مدرسه و در بین بچه های زیادی که هر کدام یک شیطنت خاص داشتند دیدم. و اشکهایم بود که بی اختیار از چشمانم جاری می شد. متاسفانه در آن زمان به پدر مادرها اجازه نمی دادند که بچه های سال اولی را همراهی کنند. و اگر هم می گذاشتند پدر و مادر من این کار را نکردند. هر چند اکثر پدر مادرهای زمان ما همین طور بودند و کاری به کار بچه ها نداشتند. با چشمانی گریان وقتی که برای اولین بار روی نیمکت کلاس نشستم خانم مسنی را دیدم که با لبخندی بر لب وارد کلاس شد و خود را به عنوان معلممان معرفی کرد و با مهربانی هایی که از خود نشان داد کم کم ترس از وجودم رفت و من هم مثل همه بچه ها در کلاس آرام گرفتم. از آن روز با مهربانی های معلممان من یکی از بهترین شاگردهای کلاس خانم رابطی شده بودم. اما خاطرات روز اول مدرسه همیشه و حتی در این سن هم با من همراه بوده و هست. خاطراتی که هیچگاه از یادم نخواهد رفت. خاطرات راه رفتن روی سبزه های تازه رس بدلیل شروع باران های پاییزی که باعث می شد تا صحرا و بوته زارها جان تازه ای بگیرند. بوی پاییز با آن صدای خرد شدن برگها در زیر پایمان و بوی زنگ مدرسه دعواهای کودکانه مان قبل از رفتن به داخل مدرسه و کلاسها. خوردن خوراکی هایمان بعد از هر زنگ تفریح و یا حسرت نداشتن خوراکی در مدرسه. و همه چون طنینی از دوران کودکی در ذهن و فکرم هنوز که هنوز است پا برجاست.مهر ماه 1398 اکبر بلندکردار

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 6:41

صفحه بندی