خرید بک لینک

اولین سینما روز اولی را که برادرم حسین به سر کار رفته بود روزی بود که هم برای خودش و هم برای ما روز خوشایند و جالبی بود. چون برادرم حسین دیگر خود را فردی بالغ می دانست و به این موضوع نیز افتخار می کرد. پدرم برای این که تابستان بچه هایش بیهوده سپری نشود و هم این که بچه ها بتوانند کار و حرفه ای را بیاموزند و همچنین با دریافت دستمزدشان وسایل مورد نیاز مدرسه را تامین کنند، برادرم را نزد یکی از آشنایان که مغازه خیاطی داشت فرستاد با مزد هفته گی مشخص . وقتی غروب حسین به منزل آمد من و دیگر برادرم مشتاقانه چشم به دهان حسین دوخته بودیم و با لذت به حرف هایش گوش می دادیم. این اولین تجربه برخورد حسین با دنیای بزرگترها بدون حضور پدر و مادر بود که خیلی برایش جالب و لذت بخش بود. کار حسین پادویی در آن مغازه بود. آب و جارو کردن اول وقت و خرید وسایل صبحانه و در ادامه هم یاد گرفتن کارهای اولیه خیاطی مثل کوک زدن و زیگزاگ دوزی پاچه های شلوار و از این دست کارها که باید انجام می داد. حسین در حالی که با لذت در مورد کارهایش در مغازه صحبت می کرد خبری هم به ما داد که شنیدن آن برایمان به مانند رویایی بس زیبا بود. حسین گفت آخر هفته که اولین دستمزدش را گرفت هر دویمان را برای دیدن فیلم به سینما می برد و این خبر مساوی بود با برآورده شدن یکی از رویاهای بچگی مان. چون تا آن زمان هیچکدام از ما نتوانسته بودیم که به سینما برویم و حتی دیدن و تماشا کردن تلویزیون هم یکی از آرزوهایمان بود. یکی از سرگرمی های بسیار زیبا و کودکانه مان این بود که پنجره ای رو به دشت پشت خانه و جاده داشتیم و از آنجایی که من و علی و حسین در زیر یک لحاف و روی یک تشک می خوابیدیم و جای من هم همیشه وسط آن دو تا بود، حسین برای این که سرمان را گرم کند به ما می گفت که بچه ها این پنجره تلویزیون ماست و سعی می کرد با نشان دادن سایه های مختلفی که روی آن می افتاد برایمان قصه ای تعریف کند. و ما هم با لذت مشغول تماشای سایه ها و قصه هایی که حسین برایمان می گفت می شدیم و زمانی به خودم می آمدم که صدای آوای خروسمان به گوش می خورد که با سماجت تمام مشغول قوقولی قوقو بود. و این کار همیشه گی ما بود که زمان خواب با دیدن سایه های پنجره و شنیدن قصه های حسین به خواب می رفتیم. به همین دلیل شنیدن خبر سینما بردنمان از طرف حسین خبری بس لذت بخش و رویایی برایمان بود. نمیدانم روزهای هفته را با چه ذوق و شوقی گذراندیم تا آخر هفته رسید و حسین که در طی آن هفته علاوه بر دستمزد انعام هایش را نیز جمع کرده بود به قول خودش وفا کرد و با اجازه گرفتن از مادر و خواهر بزرگمان ما را به سینما برد. نیروی دریایی ارتش در شهر سینمایی داشت که به سینما ارتش شهرت داشت و مکانش هم در داخل محوطه پادگان نیرو دریایی مستقر در میان پشته بود. این سینما سینمای مورد علاقه بچه ها و افرادی که پول کمی برای خرید بلیط داشتند بود. چون بلیط آن بسیار ارزان تر از سینماهای دیگر در انزلی از جمله سینما گل سرخ که مخصوص پولدارها بود و سینما ایران و شیرخورشیدی که مخصوص آدم های عادی بود. و از جمله ویژگی دیگری که این سینما داشت پخش و اکران سه فیلم در روز بود. وقتی برای اولین بار داخل سالن سینما شدم کمی ترسیده بودم، ولی وجود حسین و علی به من دلداری می داد. ورودمان مساوی با اکران اولین فیلم بود و ما با لذت تمام مشغول تماشا شدیم و بعد از پایان فیلم منتظر دیدن دومین فیلم و بعد هم سومین فیلم شدیم. حسین با مقدار پولی که برایش مانده بود سه تا ساندویچ تخم مرغ که از همه ساندویچ ها ارزان تر بود همراه با نوشابه برای هر کداممان خرید و ما با لذت مشغول خوردن شدیم و چون شکممان سیر شد دوباره از اول مشغول تماشای فیلم ها تا انتهای سه فیلم شدیم. چون داخل سالن سینما تاریک بود ما متوجه گذشت زمان نشدیم و زمانی که از سالن سینما بیرون آمدیم هوا کاملا تاریک شده بود و شب سیاهیش را کاملاً گسترانیده بود. من ترس به دلم راه یافت چون تا آن روز آن وقت شب بیرون نمانده بودیم. از طرفی حسین وقتی دست در جیبش کرد متوجه شد که تمام پول هایش را خرج کرده و پولی برای کرایه تاکسی ندارد. با فهمیدن این موضوع ترس به دلش راه یافت ولی به ما چیزی نگفت. محله مان در آن زمان از شهر کمی فاصله داشت و مسیر رسیدن به خانه نیز از راه های جنگلی بود که در آن هر نوع خطری می توانست وجود داشته باشد از سگ های ولگرد وحشی گرفته تا ولگردهای مست. ولی با همه این احوال حسین خودش را نباخت و ما با پای پیاده از کوچه پس کوچه های شهر حرکت کردیم و تا رسیدیم به آخر خط که بعد از آن منطقه جنگلی و دشتی که غیر مسکونی بود شروع می شد. حسین وقتی که دید به آنجا رسیدیم ترس تمام وجودش را فرا گرفت. در حالی که با ترس در کنار خیابان ایستاده بودیم و منتظر معجزه ای بودیم که شاید آشنایی را ببینیم از او کمک بخواهیم، نظر مردی به ما جلب شد بخصوص من که با ترسی بر صورت ایستاده بودم و او دیده بود که ما سه بچه با چشمان وحشت زده کنار خیابان مستاصل ایستاده ایم به ما نزدیک شد و از حسین پرسید که تا آن وقت شب آنجا چکار می کنیم و حسین هم گفت که راهمان را گم کرده ایم و هم این که پولی نداریم تا با تاکسی خودمان را برسانیم. و مرد از محله و خانه مان سوال کرد و وقتی که دانست خانه مان کجاست لبخندی زد و گفت: الان مشکلتان را حل می کنم و به طرف دکان قصابی رفت و با صدای بلند خطاب به مرد قصاب کرد و گفت: مسلم، بیا مثل این که این بچه ها هم محلی های تو هستند. خواستی بری این ها را هم با خودت ببر. مسلم قصاب تلوتلو خوران از مغازه بیرون آمد و وقتی ما را دید از حسین پرسید که بچه های کی هستیم و وقتی خودمان را معرفی کردیم ما را شناخت و با مهربانی گفت: منتظر بمانید تا مغازه را ببندم. مغازه را که بست به طرف موتورش که روبروی مغازه بود رفت ولی به ناگاه حالش به هم خورد و در داخل جوی آب استفراغی کرد و بعد که کمی سبکتر شد لبخندی زد و گفت: حالا بهتر شد راحت شدم. و با لبخندی مهربان گفت: سوار شید بچه ها. این کارش برای من خیلی عجیب بود چون دیده بودم که مسلم قصاب در حین راه رفتن تلو تلو می خورد اما نمی دانستم برای چه با خودم فکر میکردم که شاید بیچاره مریض شده اما حسین چون از ما بزرگتر بود موضوع را می دانست ولی چیزی نگفت. مرد اولی که ما را به مسلم قصاب معرفی کرده بود در حالی که می خندید گفت: آخر تو آدم نمی شی؟ مجبور بودی که تا خِرخِره بخوری؟ خوب شد که بالا آوردی، مسلم این بچه ها دستت امانت هستندا مواظبشون باش. مسلم در حالی که از شوخی مرد می خندید گفت: حواسم هست نگران نباش، اینا همسایه هایمون هستند مگه میشه حواسم بهشون نباشه. و بعد از این حرف در حالی که موتورش را روشن می کرد به ما گفت که ترک موتورش سه تایی بنشینیم و ما هم طبق معمول اول علی و بعد من و در انتها حسین نشست که مواظب ما باشد. مسلم قصاب موتور را به حرکت درآورد و موتور و در دل سیاهی شب به پیش می رفت. دیدن سیاهی های اطرف و نشستن بر روی موتور یک حس خوشایند امنی را در من ایجاد کرده بود که هنوز که هنوز است یادش برایم لذت بخش هست. چون در حالی که صورتم را به پشت برادرم علی چسبانده بودم اما با گوشه چشمم به اطراف نگاه می کردم. وقتی که موتور از داخل محوطه قبرستان محل که برایم خیلی خوف انگیز بود می گذشت به ناگاه چرخ عقب موتور پنچر شد و مسلم قصاب برای این که ما را سالم به خانه برساند توجهی به آن نکرد و با همان چرخ پنچر شده به راه خود ادامه داد و تا به درب منزلش که فاصله چندانی ما خانه ما نداشت رسید و ما را پیاده کرد و به حسین هم گفت که زود ما را به خانه ببرد که دیرتر نشود. و در آن روز مسلم قصاب برای من تبدل به ناجی بزرگی در زندگی شد و از آن زمان همیشه او را به دید احترام نگاه می کردم و حتی که بزرگ هم شدم باز هم با دید احترام و خوشایندی به او نگاه می کردم و با او سلام علیک می کردم. هر چند کتک مفصلی حسین بیچاره از دست خواهر بزرگمان خورد ولی آن اتفاق باعث شد که در دفعات بعدی که به سینما می رفتیم حواسمان به زمان و ساعت روز باشد تا چنین اتفاقاتی مجدداً برایمان تکرار نشود. خواهر بزرگمان حسابی حسین را کتک زد و علی هم چند ضربه ای خورد اما من چون بچه بودم به من کاری نداشت اما نگذاشت که پدر چیزی از این جریان بفهمد و ما را گرسنه به رختخواب فرستاد تا این موضوع هیچوقت از یادمان نرود و درس عبرتی باشد برای آینده و واقعا نیز از او ممنونم چون همین تربیت ها باعث شد که هیچگاه ما به مانند دیگر بچه های محل به طرف کارهای اشتباه نرویم. ولی کار مسلم قصاب با آن تلو تلو خوردنش برایم همیشه خاطره ای از جوانمردی و امانت داری بجای گذاشت و همیشه با یاد آوری این خاطره این شعر حضرت حافظ در ذهنم نقش می بندد. "در میکده دوش زاهدی دیدم مست - تسبیح به گردن و صراحی به دست - گفتم: زچه در میکده جاکردی؟ گفت: از میکده هم به سوی حق راهی هست" شهریورماه 98 اکبر بلندکردار

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 6:41

صفحه بندی