خرید بک لینک

هم کلاسی چند روزی بود که سال تحصیلی جدید شروع و من وارد سال دوم دبیرستان شده بودم. آن ساعت درس ادبیات داشتیم و منتظر آمدن معلم نشسته بودیم. هر کسی با بغل دستیش پچ پچ می کرد و تعدادی هم مثل همیشه مشغول شیطنت و سر به سر گذاشتن بقیه بودند. آوازه معلم ادبیات را از قبل شنیده بودم که بسیار با سواد و همچنین شاعر است. به همین دلیل دوست داشتم که زودتر سر کلاس بیاید تا از نزدیک او را ببینم. بعد از دقایقی معلم ادبیات داخل کلاس شد و همه به احترامش از جا بلند شدیم. معلم ادبیات در همان لحظات اولیه کلاس محبتش را در دلمان جای داد و با صحبت های شیرین و جالبش همه را وادار به سکوت کرد. همین طور که گرم صحبت بود و می گفت: بله بچه ها ادبیات ما و زبان فارسی ما مدیون شعرای مثل سعدی و حافظ و مولانا... که صدای در زدن شنیده شد. معلم حرفش را نیمه تمام گذاشت و گفت: بفرماید. دَر کلاس به آرامی باز شد و اول سری نمایان شد و بعد که در کاملاً باز شد فردی به آرامی داخل کلاس شد. از دیدن یکباره او همه کلاس با هم شروع به خندیدن کردند چون کسی که وارد کلاس شده بود جوانی لاغر اندام بسیار سفید رو که از بس سفید بود گویی روحی بود که تازه از قبر بیرون آمده و بدتر از همه راه رفتنش بود. چون آنقدر لاغر و بلند بود و دیلاق که موقع راه رفتن بدنش تاب می خورد و همین باعث خنده بیشتر بچه های کلاس شده بود. معلم ادبیات با دیدن او نگاهی معنا دار به او کرد و با کنایه ای که مخلوط به طنز بود گفت: وقت بخیر، کاری داشتید؟ و او با صدایی آرام و شل گفت: فکر کنم کلاسم همینجاست، اجازه می دید. معلم ادبیات که فرد با شخصیتی بود با مهربانی گفت: پس شما همکلاسی جدید هستید چرا اینقدر دیر؟ و او با خجالت که کمی خنده هم همراهش بود گفت: دنبال کلاس گشتم تا پیداش کردم کمی دیر شد. معلم گفت: بفرمایید بنشینید اما دیگه خواهش می کنم دیر نیا. و او با لبخندی آرام چشمی گفت و نگاهی به کلاس انداخت و دید که کنار من خالیه و به آرامی و با همان شیوه جالب راه رفتنش به طرف صندلی آمد و نشست. من نگاهی به او کردم و دیدم بیچاره از بس که سفیده اصلاً رنگی به صورتش نیست و تمام حرکاتش آرام و مضحک به نظر می رسید. نگاهمان که به هم تلاقی کرد او با مهربانی سری تکان داد و من هم ناخواسته جوابش را دادم. درس ادامه پیدا کرد و زنگ که خورد همه به طرف بیرون دویدند. من که مشغول جمع کردن کتابهایم بودم او را دیدم که همانجا روی صندلی نشسته. از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم و دستم را دراز کردم اسمم رو گفتم. او با لبخند نگاهی به من کرد و گفت: اسم منم علیرضاست و صحبت های دیگر که ادامه پیدا کرد و از آن به بعد ما دوستان صمیمی هم شدیم. در ابتدا بچه های کلاس خیلی سر به سر علیرضا می گذاشتند اما بعد از این که دیدند او بسیار با جنبه و تحمل شوخی را دارد همه با او به یک نحوی مهربان و دوست شده بودند حتی شَرترین بچه کلاس هم با او دوست بود و شوخی می کرد. بیشتر شوخی بچه ها به سفیدی و رنگ پریدگی و حتی راه رفتنش دور می زد و او هم با شکیبایی این شوخی ها را تحمل می کرد و خودش هم یه جورایی با آنها همراهی می کرد و همین موضوع باعث شد که مشخصات فیزیکیش نقطه ضعفی برایش نشد بلکه باعث شوخی همه شده بود و خودش هم به این شوخی ها می خندید. بعد از گذشت چند ماهی بچه های کلاس طوری او را دوست داشتند که کلاس بدون او رنگ و بویی نداشت. چون علیرضا با شوخی هایش و حرف های بامزه ای که می زد همه بچه ها را می خنداند و شاد می کرد. چند ماهی از سال تحصیل که گذشت هر دفعه علیرضا غیبت های چند روزه ای داشت که بعد از برگشتنش وقتی علت را ازش جویا می شدیم با شوخی موضوع صحبت را عوض می کرد و ما هم چیزی نمی گفتیم. ولی یک بار غیبتش به یک هفته هم کشید و وقتی علیرضا بعد از یک هفته سر کلاس آمد متوجه شدیم که سفیدی صورتش بیشتر هم شده و اصلا رنگی به صورت نداشت. بعضی از بچه ها که بهش لقب روح داده بودند گفتند: روح بازم غیبت زد؟ کجا بودی؟ و علیرضا با خنده می گفت: مگه من روح نیستم، روح ها هم همه جا هستند و هم نیستند. از کجا می دونید تو کلاس نبودم؟ و بعد شروع می کرد به شوخی کردن و می گفت: مثلاً تو فلان روز داشتی این کارو می کردی و به دیگری می گفت که تو هم داشتی فلان کارو می کردی. و با این شوخی ها بچه ها را از خند روده بر کرد. چند هفته ای از غیبت علیرضا گذشته بود که باز هم چند روزی را به کلاس نیامد و روزهای غیبیتش طولانی و طولانی تر شد. همه بچه ها از جمله من خیلی نگرانش شدیم و از ناظم دبیرستان جویای حالش شدیم. ناظم گفت: علیرضا در بیمارستان بستریه، اما علت بستری بودنش را نگفت. من که در آن کلاس جز دوستان صمیمی علیرضا بودم و نشانی خانه شان را که در دهکده ساحلی یکی از مناطق پولدار نشین شهر بود را می دانستم به دوستان دیگه گفتم که بعد از کلاس سری به خانه شان بزنیم و از پدر و مادرش جویای حالش شویم. بعد از مدرسه آن دسته از بچه هایی که قصد آمدن را داشتند با ما همراه شدند و به همراه هم به خانه شان رفتیم. وقتی زنگ خانه شان را زدیم مادرش بیرون آمد و ما را که دید با تعجب منتظر ماند که ما چه می خواهیم. من خودم و دیگر دوستانم را معرفی کردم و گفتم که نگران علیرضا شده بودیم. مادر علیرضا با شنیدن این حرف با گوشه چادرش اشک های گوشه چشمش را پاک کرد و گفت: علیرضا مدتیه که مریضه و او را برای معالجه به بیمارستان برده بودیم و بستری بود. و بعد از این حرف نگاهی به داخل خانه انداخت و ادامه داد: ولی اتفاقاً الان خونه هست و داره استراحت می کنه. و بعد گویی چیزی یادش آمده باشد گفت: صبر کنید بهش بگم که شما اومدید شاید بتونید خودش رو هم ببینید. و با گفتن این حرف به داخل رفت. بعد از چند دقیقه آمد و ما را به داخل خانه تعارف کرد. وقتی وارد اتاقی که علیرضا در آن بستری بود شدیم همه از تعجب در جایمان خشکمان زد. چون علیرضا در حالی که اکسیژن بهش وصل بود بر روی تختش دراز کشیده بود. وقتی ما را دید با شوق و خوشحالی از جایش بلند شد و شروع به احوال پرسی کرد و بعد از آن تا چند ساعتی که در آنجا بودیم فقط صدای خنده هایمان بود که بگوش می رسید. علیرضا با دیدن ما دوباره خوش مشربیش را بدست آورده بود و آنقدر خوشحال شده بود که فقط می گفت و میخندید. ما هم از خوشحالی او خوشحال شده بودیم و سعی می کردیم بیشتر او را بخندانیم و موضوع بیماریش را کم اهمیت جلوه دهیم. وقت خداحافظی، مادرش در حالی که ما را بدرقه می کرد از تک تک ما بخاطر آمدنمان و خوشحال کردن علیرضا تشکر کرد و با خواهش از ما می خواست که باز هم به دیدن علیرضا برویم. و آن آخرین دیدار و خاطره ای بود که از علیرضا در ذهنم نقش بست. چون بعد از چند روز علیرضا در بیمارستان از دنیا رفت و برای ما جز خاطره ای خوش چیزی دیگر برجا نگذاشت. اما این را نمی دانستیم که در تمامی لحظاتی که با او گذراندیم و شوخی می کردیم او داشت با دیو سرطان دست پنجه نرم می کرد اما حریفش نشد. و من بارها بارها وجود او را حس می کردم که در کلاس حضور دارد و به کارهای ما می خندد. مرداد ماه 98 ( اکبر بلندکردار)

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 6:41

صفحه بندی