مار سیاه چیدن تمشک جنگلی و فروش آن یکی از کارهایی بود که ما برای تامین هزینه های جاری خودمان انجام می دادیم. این کار باعث می شد که درآمدی کسب کرده و بتوانیم احتیاجات خودمان از جمله ملزومات تحصیلی را با آن پول ها تهیه کنیم. روزی طبق معمول برای چیدن تمشک به تمش زار وسیعی که در کنار تالاب قرار داشت رفتم. آن روز به هر یک از برادرها و دوستانم گفتم که مرا برای چیدن تمشک همراهی کنند کسی راضی به این کار نشد و یا وقتش را نداشت بنابر این خودم تنها برای چیدن تمشک راهی شدم. آن منطقه که برای چیدن تمشک رفته بودم تمش زار وسیعی بود که تا چشم کار می کرد فقط و فقط بوته های تمش بود که به چشم می خورد. انبوهی آن منطقه تمش زار به حدی بود که اگر کسی آشنایی با آنجا نداشت به راحتی گم می شد و شاید ساعت ها بعد سر از جایی دیگری در می آورد. آن منطقه علاوه بر وسعتش از حیات وحش بکر و دست نخورده ای هم برخوردار بود و انواع حیوانات هم در آن زندگی می کردند. از جمله این حیوانات مارها بودند که به وفور در آنجا یافت می شد. در آنجا انواع مار که هر کدام به شکلی و با اندازه های مختلف و رنگ های گوناگون به چشم می خورد و در هر گوشه و کنار بوته ها می لولیدند و زندگی می کردند. اما ما به وجود آنها عادت کرده بودیم و نه آنها به ما کاری داشتند و نه ما به آنها. فقط هر بار با دیدن ناگهانی مار بدون اینکه بخواهیم، از جای خودمان می جهیدیم و فرار می کردیم. البته ترس از مار، ترسی بود که بطور غیر ارادی در وجود همه نهفته است. آن بعد از ظهر تنها به طرف تمش زار حرکت کردم. وقتی به آنجا رسیدم بدون معطلی شروع به چیدن تمشک های رسیده کردم. تا چند ساعت مشغول به چیدن بودم و از بوته ای به بوته دیگر می رفتم. آنقدر غرق چیدن شدم که وقتی به خود آمدم دیدم در جایی بکر و بسیار دور از منطقه همیشگی هستم. خوب که نگاه کردم دیدم بر سر هر بوته خوشه های پر بار تمشک به چشم می خورد. با خوشحالی از این بوته به آن بوته می رفتم و کم کم سطلم داشت پر می شد. نگاهی به آسمان کردم دیدم خورشید در حال غروب کردن است اما طمع چیدن تمشک بیشتر مرا تشویق کرد که به کار خودم ادامه دهم. همینطور که در حال چیدن بودم بوته ای نظرم را جلب کرد. در عین این که خیلی کوتاه بود خیلی هم تمشک داشت. با خوشحالی به طرف بوته رفتم و مشغول به چیدن تمشک شدم. دیگر خورشید کاملاً غروب کرده بود و هوا رو به تاریکی می رفت اما هنوز آسمان روشن بود. همین طور که مشغول به چیدن بودم برای این که دستم به خوشه ای پر بار برسد، قدمی به داخل بوته برداشتم تا خوشه ای که نظرم را جلب کرده بود را نزدیک بیاورم و تمشک هایش را بچینم. به ناگاه چشمم به ماری افتاد که سرش را به اندازه یک متر بالا آورده بود و با چشمان درشتش چشم در چشم به من خیره شده بود. وقتی چشمم به چشمان درشت و شفاف مار افتاد تمام موهای تنم از جمله موی سرم به مانند کسی که برق گرفته باشد سیخ شد. چون ماری بسیار درشت و سیاه رنگ بود با برجستگی هایی شاخ مانند در سرش. مار که به من خیره شده بود من دیگه نفهمیدم که چه شد. مار از جای خود تکان نمی خورد فقط با تهدید به من خیره شده بود. از ترس مار و وحشت نگاه خیره و ترسناک او عطای همه تمشک ها را به لقایش بخشیدم و به طرف منزلمان پا به فرار گذاشتم. حتی لحظه ای هم نایستادم و به پشت سرم هم نگاه نکردم و تا خود خانه یک نفس دویدم. از آن روز تا مدتها برق چشم های مار در ذهنم بود و چه شبهایی که به خوابم می آمد. اما حالا که به آن ماجرا نگاه می کنم می بینم که آن مار هیچ آسیبی و یا حرکتی برای آسیب رساندن به من نکرد، فقط و فقط با آن نگاه نافذ خود به من فهماند که به حریمش تجاوز کرده ام و با این کار خود فقط مرا از منطقه خود فراری داد.مرداد 98 اکبر بلندکردار
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی