خرید بک لینک

لذت تابستان تابستان که می آمد تمام تفریحات را هم با خودش به دنبال می آورد و باعث می شد که ما در اوج فقر هم هیچگاه فقر را احساس نکنیم. چون به قدری در دنیای زیبای کودکانه خود غرق می شدیم که اصلاً یادمان می رفت که فقیر هستیم. دنیای کودکانه ما آنقدر زیبا بود که نفهمیدیم که کی بزرگ شدیم و تمام آن خاطرات چون مه ی زود گذر در هاله ای از ابهام و حسرت برای ما بجای ماند. یکی از آن تفریحات آبتنی در دریا بود که طبیعت با دستان مهرورزش بدون هیچ هزینه ای در اختیار ما قرار داده بود که بتوانیم از این موهبت خدادادی استفاده کنیم و لذتش را ببریم. ما که عادت داشتیم در تابستان بدون دمپایی یا کفش بگردیم، وقتی پاهایمان به ماسه های داغ تپه های شنی دریا برخورد می کرد گویی نانی را به تنوری داغ چسبانده اند و اشک بود که بی اختیار از چشمانمان جاری می شد. اما شوق رسیدن به دریا درد سوختن را برای ما آسان می کرد و وقتی پاهای لختمان به ماسه نمناک کنار ساحل برخورد می کرد لذتی عمیق سراسر وجودمان را فرا می گرفت و تمام سوختن های در راه از یادمان می رفت. هر روز این سوختن ها تکرار می شد و تکرار و شوق رسیدن به دریا بود که فقط می ماند. من و برادرم علی چون از نظر سنی زیاد با هم فاصله نداشتیم هم برادر بودیم و هم دوست و همه جا هم با هم می رفتیم از جمله شنا در دریا. هر چند بعد از شنا وقتی به خانه بر می گشتیم صورت سوخته و چشمان قرمز ما به خواهربزرگمان می فهماند که ما باز هم به دریا رفته ایم و همین موضوع بهانه به دست او می داد که کتک جانانه ای از او بخوریم اما عشق به دریا و شنا کتک های او را برای ما آسان کرده بود و دیگر زیاد اهمیتی به آن نمی دادیم. وقتی که به دریا می رفتیم حتی یک ریال پول هم با خود نداشتیم که وقتی از آب بیرون می آمدیم بتوانیم نوشیدنی خنکی بخوریم تا هم اَتش و هم شوری دهانمان را رفع کنیم. به همین دلیل برادرم علی همیشه ترفندی در آستین خود داشت که بتوانیم چیزی بعد از شنا بخریم و بخوریم. یکی از این ترفندها بازی فوتبال دستی با پسربچه های مسافر بود که اکثراً جیبشان پر از پول بود و می توانستند هر طور که دلشان می خواست از مواد غذایی که در کنار ساحل به فروش می رسید بخرند و بخورند که برای ما این جز رویایی بیش نبود. بعد از شنا در حالی که لباسمان را می پوشیدیم به طرف سایه گیرهایی که در آن چند دستگاه فوتبال دستی گذاشته بودند می رفتیم و منتظر می ماندیم که علی حریفی پیدا کند. و همیشه هم حریف های علی همان پسر بچه های مسافر بودند. چون بازی علی خوب بود با آنها شرط بندی می کرد که هرکدام بازی را ببرند یک یا دو تومان بدهند و همیشه هم علی برنده می شد. پسر بچه های مسافر که اکثرشان تنها بودند و دنبال همبازی می گشتند از پیشنهاد علی استقبال می کردند و اولین سکه را هم آنها به دستگاه می انداختند و بازی را شروع می کردند. و چه لذتی داشت بعد از این که علی بازی را می برد و با پول بردش می رفتیم هر کدام یک نوشابه کوکا و یا کانادادرای همراه با کیک می گرفتیم و با لذت زیر سایه ای می نشستیم و می خوردیم. خوردن نوشیدنی خنک بعد از چند ساعت شنا در آن هوای گرم تابستانی بزرگترین لذتی بود که می توانست داشته باشیم. روزی طبق معمول علی با یکی از این پسرهای مسافر بازی کرد و دید که حریفش خیلی قوی هست. بعد از چند دست بازی علی از او شکست خورده بود و می بایست چند تومان به پسر مسافر می داد. ولی پولی در بساطمان نبود که به او بدهیم. من که خیلی از این موضوع ترسیده بودم با نگرانی به علی نگاه می کردم که داشت با پسر مسافر بازی می کرد. نمی دانستم چطور می توانستیم از این مهلکه فرار کنیم ولی آرامش علی را که می دیدم من هم آرام می شدم و با خودم می گفتم که حتماً یه راهی داره و حتی فکر می کردم که شاید پولی همراهش هست که اینقدر آرامه. بازی که تمام شد پسر مسافر رو به علی کرد و گفت: خوب حالا پولمو بده بیاد. علی که این حرف را شنید گفت: نمی بینی که ما تازه از شنا اومدیم؟ پلاژ ما آنطرفه، همین جا بمون تا برم از پلاژ پول وردارم و بیارم. همینجا بمونا، الان میام. و پسر مسافر هم که فکر می کرد ما هم مثل او مسافر هستیم همان جا ماند و ما هم از کوچه کنار پلاژ به سرعت دویدیم و دور شدیم. و تا چند روز دیگر آن حوالی پیدایمان نشد. تیر ماه 98 ( اکبر بلندکردار)

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 6:41

صفحه بندی