گذر زمان وقتی پدر صحبت می کرد و من هم بی اراده محو صحبت های پدر شده بودم، به ناگاه نظرم به خطوط چهره پدر جلب شد که تمام صورتش را پوشانده بود. هر حرفی که پدر می زد خطوط چهره اش نقش خاصی به خودش می گرفت و این برای من بسیار سوال برانگیز شده بود. وقتی پدرصحبتهایش را تمام کرد دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و رو به پدر کردم و گفتم: پدر هیچ فکر می کردی که روزی اینقدر پیر شی؟ پدر با شنیدن این سوال نگاهی به من کرد و در حالی که آهی می کشید لبخندی زد و رو به من کرد و گفت: نه پسر جان، تا به این سن که رسیدم نفهمیدم که چطور گذشت و زمان چگونه رفت. حالا که تو این سوال را پرسیدی تازه بخودم آمدم می بینم که پیر شدم. و وقتی به پشت سر نگاه می کنم می بینم که چه سالهایی رو پشت سر گذاشتم و نفهمیدم. بعد از این حرف دستی به سرم کشید و ادامه داد: تو هنوز سنی ازت نگذشته، ولی این را بدان که همیشه قدر تک تک روزهای زندگیت را بدان و تا می توانی به بهترین نحو زندگی کن، چون تا به خودت بیایی می بینی که این خطوط در چهره تو هم ظاهر شده و تو اصلاً متوجه هم نخواهی شد. حالا که به حرف های پدرم فکر می کنم، به درستی حرف او میرسم و می بینم که اصلاً متوجه گذشت این چند سال عمر خودم نشدم. پس باید قدر تک تک روزهای زندگی را دانست و بیهوده آن را هدر نداد. از بچگی همیشه از روزی می ترسیدم که پدر و یا مادرم را از دست بدهم و روزی که پدر دوستم رسول را ماشین زیر گرفت و کشت، هر بار اشکهای رسول را که می دیدم که از صورتش جاریست ناخودآگاه ترسی نهفته تمام وجود و فکرم را پر می کرد که نکند روزی من هم پدر و مادرم را از دست بدهم. و این فکر فکری بود که اکثر مواقع فضای بچگیم را تیر و تار می کرد و بارها پدر و یا مادرم را در آغوش می کشیدم و بی اختیار اشک از چشمانم جاری می شد ولی نمی گذاشتم که آنها چیزی از احساسم بفهمند و من همیشه با نگرانی و با این احساسم غمناک دست و پنجه نرم می کردم. اما مگر از مرگ هم کسی را یارای گریز هست؟ بقول قدیمی ها آسیاب به نوبت، هر چند که شاید نوبتت کمی به تاخیر بیافتد اما بلاخره هم نوبتت خواهد رسید و آن هم تلنگرش با رفتن پدر و مادر شروع می شود و چه دردناک است آن روزی که پیکری را که بارها بارها در آغوشش تمام غم و غصه های دوران کودکیت را به فراموشی می سپردی را با دستان خودت در گوری سرد و نمور بگذاری و در حالی که با حسرت آخرین نگاهت را هم به چهره شان می اندازی برای همیشه با آن چهره وداع کنی و هیچگاه هم دیگر نتوانی چهره شان را ببینی. و این کابوس دوران بچگی من بود که همیشه با من همراه بود و مرا رنج می داد. اگر من می توانستم دوران بدون بودن آنها را درک کنم هیچگاه سرم را از روی پای مادرم بر نمی داشتم و به او می گفتم که تا ابدیت سرم را با آن انگشتان نرم و محربانش نوازش بدهد و با موهایم بازی کند. یا این که هیچگاه از روی پاهای پدرم بلند نمی شدم و تا همیشه برروی پایش می نشستم خودم را برایش لوس می کردم و او هم با دستان مردانه اش پشتم را می مالید و من هم از این کار حظ می بردم. اما حیف که همه این احساس های خوشایند فقط و فقط چون هاله ای از غبار پراکنده شدند و از بین رفتند. حیف که قدر با آنها بودن را خوب درک نکردم و نتوانستم آنطوری که می بایست از وجود مهربانشان لذت ببرم. حیف که دیگر نمی توانم صدای زمزمه های مادرم را که در حین پاک کردن برنج زیر لب زمزمه می کرد را بشنوم. حیف که دیگر نمی توانم تراشیدن ریش پدرم را که به آرامی و با وسواس ریش هایش را می تراشید را ببینم و حیف و هزاران حیف. قدر داشته هایتان را بدانید و از لحظه لحظه بودن با آنان لذت ببرید. تیرماه 98 اکبر بلندکردار
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی