خرید بک لینک

باغبان پیر باغی در محله ما بود که در آن انواع درخت های گوجه سبز و گلابی وحشی و غیره وجود داشت. همین موضوع باعث شده بود که بچه های محل هراز چند گاهی پاتکی به این باغ می زدند و از میوه های آن می چیدند و می خوردند. من هم گه گاهی با بچه ها تا نزدیکی آن باغ می رفتم ولی جرئت نمی کردم که وارد باغ شوم. از طرفی می ترسیدم و از طرفی دیگر پدر و مادرم طوری به من در این مورد گوشزد کرده بودند که قلباً تمایل به این کار نداشتم. ولی پیش می آمد که وقتی با بچه ها به آنجا می رفتم و بعضی از آنها به باغ می رفتند و مقداری میوه می چیدند و با خود می آوردند. من هم با رودربایستی که با آنها داشتم گاهاً از آن میوه های دزدی می خوردم اما... در این باغ پیرمردی با خانواده خود زندگی می کرد که وظیفه باغبانی آن را به عهده داشت. اسم این پیرمرد محرم بود. پیرمرد بیچاره خیلی درگیر این بود که بچه ها به باغ او نروند و میوه ها را نچینند. به همین دلیل همیشه با در دست داشتن داسی مشغول گشت زدن به دور و بر باغ بود و بچه هایی را که به باغ می رفتند را فراری می داد. از آنجایی که سر این پیرمرد محترم اصلاً مو نداشت بچه ها به او لقب «کل مردای» یعنی مرد کچل را داده بودند. طوری این لقب در او نهادینه شده بود که خیلی از بچه ها به واقع فکر می کردند که اسم واقعی او همین است. روزی یکی از بچه ها که فصل گلابی وحشی رسیده بود و در آن باغ هم چند درخت گلابی وحشی بسیار مرغوب وجود داشت به تنهایی رفته بود به داخل باغ و از یکی از درختهای گلابی وحشی بالا رفته و مشغول چیدن گلابی بود که پیرمرد باغبان خبردار شد و با عجله خودش را به باغ رساند. اما هرقدر که به گوشه و کنار باغ نگاه کرد کسی را ندید. چون دوست ما با دیدن او خودش را به تنه درخت چسبانده بود و صدایش در نمی آمد. اما از شانس بد او به ناگاه شاخه ای شکست و پیر مرد سرش را که بلند کرد او را در حالی که جیب هایش پر از گلابی وحشی بود را بالای درخت دید. از دیدن او با عصبانیت داسش را به طرف او تکان می داد و می گفت که پایین بیاید وگرنه داس را پرت خواهد کرد. رفیق ما که ترسیده بود و از طرفی هم واقعاً فکر می کرد که اسم پیر مرد همان «کل مردای» هست با التماس به او می گفت: «کل مردای» تو رو به جان بچه هات داس رو پرت نکن، «کل مردای» تورو بخدا بذار برم، دیگه اینجا نمیام. پیر مرد که هر بار اسم کل مردای را می شنید و به آن هم خیلی حساس شده بود، بیشتر عصبانی می شد و شدیدتر دوستمان را تهدید می کرد. خلاصه دوست ما با هر زحمتی که بود از درخت پایین آمد اما قبل از این که دست پیرمرد باغبان بهش برسد فرار کرد. البته این از شگردهای پیرمرد بود که خود عمداً اجازه می داد که بچه ها فرار کنند ولی طوری وانمود می کرد که نتوانسته آنها را بگیرد. سیروس وقتی که ماجرا را برای ما تعریف می کرد چشمان همه ما بعلت خندیدن زیاد خیس از اشک شده بود. و او با تعجب فقط به ما نگاه می کرد. وقتی که همه با خنده بهش می گفتیم که اسم پیرمرد باغبان «کل مردایي» نیست و چرا تو به این اسم صداش می کردی؟ تازه فهمید که چه اشتباه خنده داری کرده و خودش هم از کارش خنده اش گرفته بود و بعد از دانستن این موضوع، در حالی که می خندید گفت: دیدم که هر بار بهش می گفتم «کل مردای» بیشتر عصبانی می شد و داس را بالاتر پرت می کرد. سالها از آن زمان گذشت و همه ما بزرگ شده بودیم و او هم هر بار که ما را می دید با مهربانی جواب سلام ما را می داد و رد می شد. اما خبر درگذشت آن پیرمرد باغبان ضربه بزرگی بود که به روح و روان مان زد چون خاطرات شیرین و خوشایندی با او داشتیم به همین دلیل وقتی که جنازه آن پیرمرد مهربان و پر خاطره را در قبر می گذاشتند اکثر بچه های محل، چشمانشان از اشک خیس شده بود. تیرماه 98 اکبر بلندکردار

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 6:41

صفحه بندی