سگی بنام مارشال, محله ما به دلیل داشتن جنگل و بیشه زار و صحرایی سرسبز، مملو از انواع حیوانات اهلی و غیر اهلی بود از جمله تعدادی سگ هم در محله ما پرسه می زدند و بنوعی قلمرو زندگی آنها محسوب می شد. این سگها را نمی توان بنوعی سگ های ولگرد نامید چون بقدری آزاد و سالم بودند که هر کسی آنها را می دید با سگهای خانگی اشتباه می گرفت. جالب این که هیچگاه این سگها به اهالی محله حمله نمی کردند و هیچ آسیبی هم از طرف آنها به کسی وارد نشده بود. بخاطر همین هم مردم حساسیتی به پرسه زدن آنها نداشتند. جالبتر این که در شبها چون هنوز تیر برق و چراغی نبود این سگها می شدند نگهبان های محله و محله را از هر خطری از جمله حمله شغالها به مرغدانی ها و یا حتی دزدهای گذری که به طمع دزدیدن لوازم خانه های مردم می آمدند حفظ می کردند. چون در آن زمان خانه ها حصار و دربهای امروزی را نداشت و امنیت طوری برقرار بود که مردم حتی درب خانه های خود را قفل بست هم نمی زدند. در میان این گروه سگ، سگ نر خاص و برجسته ای بود که بنوعی رئیس دسته سگها هم محسوب می شد. این سگ نر بقدری زیبا و پر ابهت بود که مردم به تقلید از فیلم های وسترن نامش را «مارشال,» گذاشته بودند. مارشال, از قد نسبتاً بلندی برخوردار بود و دمش بقدری زیبا و پشم آلود بود که همیشه سرافرازانه بطرف بالا قرار داشت. رنگ مارشال, هم از ترکیب چند رنگ در صورت و کمر و پهلو تشکیل شده بود که زیبایی خاصی به او می داد. این سگ بقدری جذاب و با ابهت بود که هر بینندهای را به تحسین وا می داشت. گذشته از همه این مشخصات، مهمترین ویژگیش رفتارهای فرماندهیش به سگهای دیگر بود که بیشتر به چشم میخورد. غروب که می شد گویی وظیفه سگها هم شروع می شد. چون با پرسه زدن در کوچه خیابان های محله اعلام وجود می کردند و گه گاهی هم با دیدن شغالهایی که دزدانه به کوچه محله ها سرک می کشیدند تا دستبردی به مرغدانی های اهالی بزنند. سر و صدا ایجاد می کردند و آنها را فراری می دادند. هر سال بعد از تعطیلی مدارس، تابستانها من سر کار می رفتم ولی تا غروب نشده اوستا مرا مرخص می کرد و به خانه بر می گشتم. اما یک روز اوستای من بدلیل کار زیاد مرا بیشتر از موعد در سر کار نگه داشت و چون دیر شده بود خودش با موتورش مرا تا نزدیک منزلش که آنطرف محله بود رساند و بعد از این که از موتور پیاده شدم به من گفت: می تونی خودت بری خونه؟ یا برسونمت؟ من هم برای این که بگم بزرگ شدم دیگه از چیزی نمی ترسم با رودبایستی گفت: نه اوستا خودم می تونم برم. اما تو دلم خدا خدا می کردم که اوستا به حرفم توجه نکنه مرا تا خونه برسونه. اما چنین نشد و من مجبور شدم تنها از آنطرف محله به سمت خانه مان که اینطرف محله بود پیاده بیایم. هوا کاملاً تاریک شده بود و مردم هم کم کم به خانه هایشان رفته بودند. کوچه ها خلوت خلوت بود. من با ترس و دلهره آرام آرام کوچه ها را طی می کردم و خدا خدا می کردم که مردی را ببینم و پشت سرش حرکت کنم اما از شانس من پرنده هم پر نمی زد. وقتی که کوچه های زیادی را طی کردم، به وسط راه رسیده بودم. از دور تو تاریکی سیاهی چند سگ به چشمم خورد. ترس تمام وجودم را پر کرده بود و فقط کم مانده بود که گریه را سر دهم اما به آرامی و بدون سر و صدا به راه خودم ادامه دادم. به پیچ کوچه که رسیدم سگها را به وضوح دیدم. با حرکتی که کردم یکی از آنها مرا دید و بعد از آن، همه سگها به طرفم دویدند. ترس تمام وجودم را پر کرده بود اما از پدرم شنیده بودم که اگر سگ بطرفت آمد به هیچ وجه نباید بدویی و من هم بیاد این حرف افتادم و خودم را به دیواری چسباندم و حرکتی نکردم. سگها که نزدیکتر شدند حالت تهاجمی بیشتری بخود پیدا کردند و من مطمئن شدم که حتما مرا گاز خواهند گرفت و منتظر بودم با کوچکترین حرکتی جیغ داد راه بیاندازم و کمک بخواهم. همانطور که سگها نزدیک می شدند بناگاه مارشال, را دیدم که شتابان بطرف بقیه سگها دوید و نهیبی زد. سگها همه در جای خودشان ایستادند و فقط به من خیره شده بودند. بعد از لحظاتی مارشال, نزدیک تر شد و خود را به من نزدیک کرد و شروع کرد به بویدن من. در آن حالت که نفسم در نمی آمد صدای نفس های او را به وضوح می شنیدم اما از ترس از جایم تکان نمی خوردم. وقتی مارشال, نزدیکتر شد و مرا بویید گویی متوجه بچه بودن من شد و فهمیده بود که من خطری ندارم رو به طرف سگهای دیگر واق واقی کرد و برگشت و همه سگها هم بدنبالش دویدند و از من دور شدند. از ترس تمام بدنم از عرق خیس شده بود. بعد از رفتن سگها با سرعت و شتاب بیشتر یک نفس به طرف خانمان دویدم. آنشب مارشال, جانم را نجات داده بود و من همیشه از او سپاسگذار بودم و همیشه به دیده احترام به آن سگ نگاه می کردم. چند باری هم شایع شده بود که مارشال, چند نفر را حین دزدی از خانه ها گاز گرفته و آنها را فراری داده بود. یک روز که با بچه ها به مدرسه می رفتیم یکی از بچه ها گفت: شنیدید مارشال, رو کشتند؟ من که از شنیدن این خبر شوکه شده بودم با عجله گفتم: تو از کجا می دونی؟ گفت: پدرم گفت. معلوم نیست که چه کسایی غذا را آلوده به مرگ موش کردند و به خورد سگهای محله دادند و آنها هم با خوردن آن غذا مردند و مارشال هم تو جمع مرده ها بود. با شنیدن این خبر اشکی سمج لجبازانه از گوشه چشمانم سرازیر شد اما بدون این که بچه ها بفهمند با آستیم ماهرانه پاک کردم و دیگر چیزی نگفتم. از آن روز به بعد دیگر هیچگاه مارشال را ندیدم و حتی آن گروه سگهای محله هم بکلی از بین رفته و ناپدید شده بودند. و از مارشال آن سگ زیبا و با صلابت جز خاطره ای بیش نماند. و آنجا بود که بیاد این جمله افتادم "سگهای یک محله هیچ دشمنی ندارند الا دزدان آن محله".اکبربلندکردار, آذرماه 98
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی