
مهربانی &...
ادامه مطلب
پیر مردگبر &nbs...
ادامه مطلب
صدای کاسمار تمام فضای خانه را پر کرده بود: ریحان زود برو سبزه ها رو بیار. رخساره تو هم برو حلوا ها رو بیار. مهیار تو هم بدو از رودخونه چند تا کولی قشنگ بگیر بیا الانه که سال تحویل شه.و خودش هم در حالی که زمزمه قشنگی زیر لب می خوند دسته های گل بنفشه رو با عشق و علاقه در ظرف گلی می چید. بوی برنج برشته شده در آتش به همراه دیگر حبوبات تمام فضای خانه را پر کرده بود. و حلواهای خوش رنگ را که از دستان رخساره گرفت با لذت نفس عمیقی کشید و بوی حلوا در تمام جای جای مغزش پیچید. سفره هفت سینشان را چیده بود و بچه هایش را هم حمام گرفته و تر تمیزشان کرده بود. فقط مانده بود که مردش از سر شالیزار بیاید و منتظر سال نو بنشینند. هر سال کاسمار کارش همین بود. وقتی بهار نزدیک میشد گویی تمام اجزای صورت کاسمار می خن...
ادامه مطلب
سرداران ایستاده میمیرند یکی از بازی های معمول بچه های قنات ملک بازی جنگی بود و رویاروی با سپاهیانی خیالی...
ادامه مطلب
بادبادک بازی بهار که کم کم به آخرهایش می رسید و خرداد ماه رو به پایان بود. فصل شرو...
ادامه مطلب
بلیط شرکت واحد در کنار جاده و ابتدای محله ما تک ساختمانی بود که به سبک روسی ساخته شده بود...
ادامه مطلب
شب چله خاله زبیده خاله زبیده پیر زن مهربان و خوش قلبی بود که چند کوچه آنطرف تر از ما خانه ای کوچ...
ادامه مطلب
ممدعلی ارابه چی در آن روزهایی که هنوز وانت نیسان های آبی ابراز وجود نکرده بودند در محله ما ...
ادامه مطلب
سوگ میرزا آسمان گرفته بود. صدای زوزه گرگ های گرسنه تمام پهنه دشت اولسبلانگا را پ...
ادامه مطلب
آقا پیر با پدرم از کنار بقعه آقا پیر که رد می شدیم بناگاه سوالی از ذهنم ...
ادامه مطلب
سگی بنام مارشال, محله ما به دلیل داشتن جنگل و بیشه زار و صحرایی سرسبز، مملو از انواع حیوانات اهل...
ادامه مطلب
باغبان پیر باغی در محله ما بود که در آن انواع درخت های گوجه سبز و گلابی وحشی و...
ادامه مطلب
گذر زمان وقتی پدر صحبت می کرد و من هم بی اراده محو صحبت های پدر شده بودم، به ن...
ادامه مطلب
مار سیاه چیدن تمشک جنگلی و فروش آن یکی از کارهایی بود که ما برای تامین هزینه های ج...
ادامه مطلب
هم کلاسی چند روزی بود که سال تحصیلی جدید شروعو من وارد سال دوم دبیرستان شده بودم. ...
ادامه مطلب
اولین سینما روز اولی را که برادرم حسین به سر کار رفته بود روزی بود که هم برای خودش و...
ادامه مطلب
مدرسه سپاهی دانش یک روز با برادرهایم به مدرسه آنها که سپاهی دانش بود رفت...
ادامه مطلب
خاطره ای تلخ در خانه عمقُلی خانواده ای فقیر مستاجر بودند که پدر آن خانواده با کار در...
ادامه مطلب
طبیعت بهار که از راه می رسید رودخانه های منتهی به تالاب مملو از آب روان شفا...
ادامه مطلب
بارانی های مردانه می گویند دنیای کودکی دنیایی سرشار از رویاهایی گون...
ادامه مطلب